فاطمه، فاطمه است.
22nd ژانویه، 2017

سال ها پیش، – شاید حدود بیست سال پیش، – زمانی که تنها چهار سال داشتم، ماجرای عشقی اتفاق افتاد که اگر چه سرانجام خوشی نداشت اما شروعش خوش بود؛ […]

فاطمه، فاطمه است.
بویِ عید
18th آوریل، 2016

از اسفندماه که همه آماده می‌شدیم، خانه‌تکانی شروع می‌شد، مادرم سبزه می‌کاشت تا عید سبز می‌شد. لباس نو می‌خریدیم. یک‌بار پسری را دیدم که دستش را در شانه مادرش گذاشته […]

بویِ عید
“تنها مرد شهر ما مادر است”
26th اکتبر، 2009

آنچه می خوانید ،‌ واپسین گفتار برادرم محمد، چند لحظه قبل از مرگ می باشد. این نامه، خطاب به مادرم است. ———————————————————————— “تنها مرد شهر ما مادر است” بعد از […]

“تنها مرد شهر ما مادر است”