فقر و آزادی
16th ژوئن، 2010

دل خوش بودم. به اطراف که نگاه می کردم، ماشین می دیدم، دوچرخه می دیدم، حتی فرغون می دیدم. من هم آرزو می کردم یک فرغون داشته باشم تا سوارش […]

فقر و آزادی
من و شیطان
16th ژوئن، 2010

این متن با بی پروایی نوشته شده است و بسی مایه حیرت و تاثر است . *** اکنون به درستی می دانم او بسیار زیرک بود، زیرکتر از فرزین ! […]

من و شیطان
چه قدر تلخ
31st ژانویه، 2010

یادم است با پری دریایی، سر قبر عمویم، کنار قبر داماد بودیم . خون دماغ های پی در پی او که حاصل بیماریش بد ، سخت آزارش میداد ! کنار […]

چه قدر تلخ
بغض سنگینی گلویم را می فشارد
6th می، 2009

بغضِ سنگینی گلویم را می فشارد . اِحساس تنهایی رهایم نمی کند . اَشک در چشمانم حلقه زده است و گوشه چشمم را پرده ای از اَشک پوشانده است . […]

بغض سنگینی گلویم را می فشارد