۶
این نوشتار توسط انی در تاریخ 18th سپتامبر، 2007 و در دسته "من نوشت" ارسال شده است.

مردم…ای مردم

چرا نمی دانید ؟

مردم کجایید ؟

بیایید … بیایید

کجاست که می روید ؟

راه یکیست…راه یکیست

تو میدونی خشم یعنی چی ؟

می گوید : نه من فقط یک بار تجربه کردم، به طور واقعی، یک نفر حرفهای بی رحمانه بهم زد ، فقط یه بار فهمیدم … بلای بدی سر طرف میاره که خوب نیست… ؛

گفت : فقط یک بار دلم کاملا شکست…

و میپرسد : خشم به چه معناست ؟

کوفته : یعنی شکست

تو نمی دونی خشم یعنی چی –

چرا به یادم میندازی که بلرزم ؟

چرا ؟

چی می خوای ؟

خداحافظ

… گفت :باشد سخن نمیگویم ، ازت نمیخوام دیگر چیزی بگویی ، نمی خوام انی رو بدونم و…

گفتم : برنگرد ، میگم یعنی چی اما به کسی نگی ؟!

گفت : بگو اما دیگه چیزی نمی پرسم

گفتم : اگه نمی پرسی رابطه همین الان قطع خواهد شد

گفت باشد می پرسم « ؟ »

آن وقت لب به سخن گشودم و گفتم

احساس نیست ، میدونی اون موقع که بچه ای ؛ اون موقع که همسن نرگس هستی ، نمی فهمی

اون موقع که محبت خوبه

و خشم احمقت می کنه و بد … خیلی بد

اون موقع که وقتی بچه ای و کتک می خوری

به خاطر پوچ

کتک میدونی یعنی چی ؟

کتک

“خوردن”

اشک ریختن

نگاه مظلومانه کردن

و چشمهایی که بگه تقصیر من نبود

و افتادن

و خشم

و بازی بازی بازی با دوستام

تو کوچه

میاد

و زدن

و افتادن در جویبار لجن

گُه

لجن

و اومدن بیرون

و بازم افتادن

خونی شدن

کم آوردن

ضعیف بودن

و نا توان در گریه

و فشار به سر

مغز

قلب

شکستن در هیچ

و هر شب گریه

و فرار به سوی هیچ ، دورغ

سست شدن

سست بار شدن

پرسید پدرت ؟

گفتم : نه او نه. او وقتی ۲ سال داشتم مُرد.

و دیدن دیگران در مقابل دیدن خود

شکتن در افکار

چه افکاری ؟ خوردن

ندیدن

نبودن

شکستن دلی به صافی دل خدا

به استعداد نخبه ها

به توانایی بزرگان

مثل حسن

مثل زهرا

چنگ بر سر

و ناخون ها درد میاره

فشار

” من یه حیوانم “

من یه دل داشتم

یه چیزی که توش فرو میشد

و اشک در نگاهم

و اشک های ابدی

و خفه در گریه ام

کوفته پیش دوستانم

و خنده آنان در ذهنم “

و شکم خالی

و خواسته های دور

چه کار کنم ؟

یک دروغ

دو دروغ

سه دروع

چی میشه ؟

سست عنصر شدن

زندگی تا زندگی

حرف تا حرف

محبت تا محبت

بزرگ شدن تا بزرگ شدن

فهمیدن تا فهمیدن

و داستان های ژول ورن

و باز فیلم های آلفرد هیچ کاره

چای های بی قند

نان های بی پنیر

گدا و شاهزاده

بعضی ها وجودشون نحس هست

من از اونام

نحسم

نمی خوام کار بزرگ کنم ، هر کاری کردم گند شد

دریای من خشک شد

یک دنیا آزمایش

یک دنیا دل

یک بودن اباذری

و یک دیده پیامبری

یک زجر

و سست عنصر !

آماده برداشت کی میخواد ؟

۲ دلار برو

نبود ؟

۱٫۵ دلار

نبود ؟

۱ دلار

نبود ؟

ببریدش بالای قلعه و بندازیدش پایین

فریاد زد : می خرم به قیمت همه داشتنم

(اما تو نباید بخری و تو نیستی که باید بخری)

لاغره

دندوناش خرابه

چهره نداره

دستشو ببندید بعد بندازید

یه جوری بندازید پایین که دلش بگیره… هول بشه

بترسه ………………..

افتادم

با دست بسته

چشم ها بسته

صورت چسبیده به زمین

فکر…

به چی ؟ درد ؟ نه

رهایی

تنهایی

غرور ؟ (با دسته بسته کدوم غرور؟)

کوش ؟

چی ؟

تظاهر؟

فرار ؟ دوری ؟

دله هنوز هیچی توش نیست

نه گله از شخص

نه خواستن از خدا

هیچی

فقط سری که درد می کنه

وقتی اشک میاد

و چشمایی که درد می کنه

و بدنی که لاغر مونده

ماهی ۱ کیلو

.

.

اون وقت آلفرد … میاد برای من مینویسه و میسازه تا خود من نخونم ، تا خود من نبینم ؛ اون هایی بخونن که صبح مامان میگه پاشو My Babyyyy

ظهر میگه : فرزندم چه قدر بگم پاشو بیا ۲ قاشق غذا بخور…

برو کلاس زبان

و من ؟

رهایی

انی ؟

نغمه خانوم نی نی نه انی

مامان بود ؟

داداشتم بود ؟

مامان که نبود

خواهرم بود ؟ نه بابا

پس چی

پس پس پس

پس یعنی چی ؟

نمی دونم

قرار نیست همیشه بلرزم

گاهی یک بار لرزش برای همیشه کافی هست

Mehdi

مهدی برادر ما ، برادر من

۱۳۸۷\۴\۱۹,

۱۵:۳۵,

by Eni,

۶ دیدگاه

  1. venos گفت:

    من که نفهمیدم.. اخه پشت هر کدوم از این کللمه ها برای تو به دنیا معنی هست شاید واسه این نتونستم بفهمم

  2. فرزانه گفت:

    منم چیزی دستگیرم نشد،فقط اندکی
    شاید چون منم یکی از اونmy babyyyy ها بودم
    ولی سعی کردم بفهمم

  3. پرواز گفت:

    انی چیه که تورو اینقدر…داری دیوونم میکنی پسر…باید سردربیارم؟؟؟!!!؟؟؟

  4. سر در آوردن از این متن پر از رمز و راز
    آسان نیست خواهر..

  5. برو گفت:

    چه احساس بدی بهم دست داد نه بد نبود غریب بود فکر کردم به تماشا نشستم احساست رو مثل خیال غریبی مرور تکرار میشوی ولی نه من خریدار احساست نیستم ولی یک نفر میشناسم ولی پیدا کردن ادرس با تو فقط بیاندیش قسم به احساست فهمیدم چه میگویی
    اگر نیافتی اندیشیدنت را او هم نمیخرد

  6. ... گفت:

    این بود متنی که پرسیدید چیزی ازش فهمیدم یا نه؟ اینو قبلاً خونده بودم ولی عنوانش رو فراموش کرده بودم.
    زیاد فهمیدنی نیست اما نفهمیدنی هم نیست. کافیه خواننده،‌اتفاقاتی که پشت این نوشته افتاده رو بدونه تا بفهمه چی می خوای بگید!
    افتادنت توی جوی آب جلوی دوستها توسط برادرتون ،‌یه کم تحت تاثیرِ نحوه ی کشته شدنِ مسلم بن عقیل بودن و شاید علاقه های اولِ بلوغ و …. باعث شده این احساسات و این کلمات بیاد سراغتون. توی حساس ترین سنین زندگیتون بودید. همه هم این بحران ها رو تجربه کردند ولی هر کس به نوعی.
    به هر حال این متن،‌ ارزش ادبی یا بارِ مفهموی نداره فقط می شه حسش کرد.
    از این نوشته ها منم زیاد داشتم،‌مُنتها چون توی دفترهام می نوشتم، روزهای بحرانی،‌ همه رو پاره می کردم. توی یه دفترِ برای معشوقِ خیالیم می نوشتم، توی یه دفتر برای فرزندِ آیندم. توی یه دفتر برای بزرگی های خودم. ولی هنوز دفتر به پایان نرسیده همه رو پاره می کردم.
    مثلِ آخرین دفتری که برای تو نوشتم و چند ماهِ پیش یه روز صبحِ زود انداختم توی جوی آبی که از کوه میاد و از صادقیه رد می شه!
    حالا تمامِ قطره های بارون و برفی که از کوه سرازیر شدن،و تمام سنگریزه ها، تو رو میشناسن. بهتر از خودت!

    بعد از اونم دیگه قلم دستم نگرفتم.

اندیشه خود را به یادگار بگذارید

- لطفاً به صورت فارسی بنویسید
- برای تماس با مدیریت به "صفحه تماس" بروید
- برای طرح مباحثی که با نوشتار بالا مرتبط نیستند لطفاً به "انجمن گفتگو" رفته و بگو مگو کنید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *



کلمات کلیدی : " "