۴۹
این نوشتار توسط انی در تاریخ ۲۲ام فروردین، ۱۳۸۸ و در دسته "من نوشت" ارسال شده است.

(پیشنهاد میدم حتما بخوانید)

‫آن روز برای دیدن یک دوست به آن منطقه تهران رفته بودم؛ محلهای اعیان نشین که حتی با نگاه کردن به در و دیوار و آسفلات کف خیابان و درختهای پیادهرو و آب زللا داخل جویهایش نیز به راحتی میشد تشخیص داد که ساکنین این محله جزو «از ما بهتران» هستند! یعنی اینکه بسیار ثروتمند و متمول بودند. آنگونه که داخل حیاط هر خانه ویلایی در آن خیابان فرعی – گاهی اوقات ‫– دو برابر تعداد افراد یک خانواده اتومبیل وجود داشت؛ ‫آن هم نه از این ماشین هایی که من و شما سوار میشویم و بابت داشتنشان احساس خوشبختی هم میکنیم! در ‫چنین محلهای اگر کسی «پرشیا» و ۵۰۴و…ازاین قبیل ماشینها سوار میشد، اگر همسایه ها با دیده تحقیر نگاهش نمیکردند، یقینًا در گوش یکدیگر اینچنین نجوا میکردند که؛ «فلانی ورشکست شده؟!»

این توضیح تمثیل گونه را از این جهت دادم تا بدانید ‫واقعه اصلی این «داستان زندگی» در کدام منطقه تهران ‫رخ داده است. حالا چرا و چگونه بنده ناپرهیزی کرده و گذارم به چنین منطقه ای افتاده بود، دلیلش به همان دوست برمیگردد که درابتدا نوشتم برای دیدنش به آن محله رفته بودم. «نادر» از دوستان خیلی قدیمی ام بود، از بچه های دوران دبیرستان و از جمع رفقای پشت نیمکت کلاس ‫(که معمولًا جز وماندنیترین رفقای هر کسی محسوب میشوند)آری،من و نادر نیز چهار سال آخر دبیرستان را پشت یک نیمکت گذرانده و با هم دیپلم گرفته بودیم. ‫پس از پایان دبیرستان اما، دست روزگارجدایمان کرد؛من ‫راهی خدمت سربازی و جبهه شدم و بعد هم دانشگاه، اما ‫«نادر» بلافاصله وارد بازار شد تا در کنار یکی از دوستان پدر مرحومش مشغول دلالی در بازارشود.جالب این بود که هم من او را نصیحت میکردم که؛ «تا خدمت نکنی که نمیتونی موفق شوی؟» و هم او مرا نصیحت میکرد: ‫«کی میره خدمت؟ مطمئن باش چند سال بعد یک قانون ‫میگذارند و معاف میشیم…، بهتره تو هم بیای توی بازار و…» اما نه من توانستم او را قانع کنم و نه او در این کار موفق شد! اینطوری بود که مسیرزندگی مان کاملًام جزا شد. بعدها – حدود پنج سلا بعد از دیپلم – از دوستان مشترک که او را دیده بودند شنیدم که نادر در «بازار لاستیک» مشغول واسطهگری و خرید و فروش شده و… دیگر از او ‫خبری نداشتم تا بیست و هفت سلا بعد… یعنی تا مهرماه

‫۱۳۸۷ که جهت خریدن لاستیک برای ماشینم به بورس این حرفه رفتم. همینطور مشغول چرخیدن در مغازهها ‫ ‫و پرسیدن قیمت بودم. در حلای که توان و زور جیبم ‫اجازه نمیداد لاستیک درجه ۱ بخرم و لذا دنبال جنس ‫متوسط بودم و به همین منظور وارد یک مغازه بزرگ شدم و همین که از فروشنده قیمت یک جفت لاستیک را پرسیدم، صدایی از کنج مغازه به گوشم رسید: «به آدمهای بیمعرفت لاستیک نمیفروشیم» سربرگرداندم. گوینده ‫این جمله مردی همسن و سال خودم بود که یقین داشتم چهرهاش آشناست، اما او را به جا نمیآوردم، ولی همین ‫که خندید و گودی روی چانهاش به چشم آمد گفتم «نادر…؟» و او هم خندید و جلو آمد و آغوش گشودیم و گپ و گفت گو کردیم. و زنده کردن خاطره ها و خوردن چای و پرس ‫و جو در مورد بقیه همدورهها و…، تا اینکه دیدم دارد دیر میشود و خواستم خداحافظی کنم که نادر پرسید: «مگه ‫لاستیک نمیخواستی؟» ازآنجایی که میدانستم چه اتفاقی میافتد گفتم نه! اما نادر که مثل همان دوران جوانی سمج و بدپیله بود، گیر سه پیچ داد و یک جفت لاستیک علای گذاشت جلوی رویم؛ که قیمتشان دو برابر مقداری بود که من کنار گذاشته بودم! انگار رنگم پریده بود که خودشم متوجه شد و باخنده گفت: «این کادوی یک رفیق قدیمیه… نمیخوای که دستم رو رد کنی؟» نمیدانستم چه بگویم. البته وقتی فهمیدم که جز آن مغازه، هشت مغازه بزرگ دیگر در آن خیابان متعلق به نادر است کمی خیالم باشم! اینگونه بود که لاستیکها را قبول کردم و بعد هم ‫آدرس و تلفن منزلش را گرفتم و… یک هفته بعد درحالی که کادویی نزدیک به قیمت لاستیکها در دست داشتم (از شما چه پنهان که ارزانتراز قیمت لاستیکها بود)برای ‫دیدنش به آن منطقه اعیان نشین رفتم و تازه متوجه شدم که وضع نادر چقدر خوب است. همینطور که خیابان را ‫بالا میرفتم و دنبال پلاک ۷۳ میگشتم، در این فکر بودم که اگر به توصیه ۲۷ سال قبل نادر گوش داده بودم چه بسا ‫من هم الان صاحب یکی از همین خانه ها بودم! مشغول مقایسه وضعیت خودم و نادر بودم که ابتدا صدای فریاد و ناگهان صدای شکسته شدن شیشه یک پنجره در طبقه دوم یک خانه قصرمانند توجهم را جلب کرد. ناخودآگاه و از ‫روی غریزه – یا به قول همسرم از روی فضولی – همان ‫چیزی میشنوم یا نه. ابتدا صدای داد و فریادهای چند نفر ‫به گوش رسید که چون با هم حرف میزدند جملات ‫واضح نبود، تا اینکه فریاد رسای مردی بلند شد که همه را وادار به سکوت کرد: «بسیار خب… حالا که با زبان آدم نمیشه رام ات کرد،حرف آخر را میگم؛ تو بخوای و نخوای باید عروس «تاج لاملوک» بشی… در غیر اینصورت و به … خودت میدونی «پانتهآ» که من ‫یا روح پدرم رو قسم نمیخورم یا هرچی بگم بهش عمل میکنم،پس باز هم به خاک اون خدابیامرز قسم میخورم که نمیگذارم تو با «مسعود» ازدواج کنی… یا زن «کامران» میشی یا زن هیچکس…»

چند لحظه ای سکوت حاکم بود تا بالاخره صدای ‫دخترجوانی سکوت راَ ترک داد که گفت:«آره…راست میگی پدر… شما وقتی خاک و روح آقابزرگ را قسم بخورین از حرفتون برنمیگردین اما… اما من کاری میکنم که تا آخر عمر پشیمون بشین…»

دوباره صدای گفتگوها درهم شد و من هم آماده رفتن بودم که بار دیگرصدای فریادی به گوش رسید؛ این فریاد اما نه مانند صدای قبلی از روی عصبانیت، که بیشتر«فریاد وحشت و ترس» بود! سر بالا کردم تا ببینم چه خبر است و… که یکمرتبه دیدم چیزی روی هوا دارد پایین میآید، نیاز به دقت نبود (که فرصتاش نیز نبود) از بال بال زدن پر روسری که روی هوا چرخ میخورد تشخیص دادم که دختری جوان است (و لابد همان پانته آ؟ ) تمام این ‫ گشودیم و مشاهدات و فکر کردنها و حدس زدنها شاید کمتر از دو ثانیه به طول انجامید و تا آمدم به خود بیایم،دختر جوان مانند یک توپ بزرگ کف پیاده رو «سنگ چین شده» و مقابل آن خانه «شبیه به قصر» سقوط کرد؛ فاصلهام با او حدود ۱۰ متر بود و من نیز مانند ده، دوازده نفر عابر پیاده یا همسایه هایی که آن اطراف بودند، پا تند کردم تا بالای سر دختر جوان برسم، اما هنوز چند گام بیشتر برنداشته بودم که از فریاد مردمی که کنارم بودند و از رد نگاهشان به آسمان متوجه شدم که اتفاق دیگری دارد بالای سرم رخ میدهد؛ سر که بالا کردم عین صحنه چند ثانیه قبل را درحال تکرار دیدم؛ یکنفر دیگر نیز خود را از پنجره پایین انداخته بود؛ نیاز به تفکر نبود، چرا که به راحتی میشد حدس زد نفر دومی که خود را پایین انداخته کیست صحنه عجیبی خلق شده بود؛ به فاصله کمتر از یک متر دو جوان که دقیقه ای قبل در مورد آنها بحث و بگو و مگو در جریان بود، چند لحظه قبل خود راپایین انداخته بودند و حالا درحالی که خون تمام بدنشان را پر کرده بود، دستهایشان را بسوی هم دراز کردند و…!

لحظه ای بعد چنان شلوغ شد که هیچکس به هیچکس نبود، از یکطرف انبوه جمعیت بالای سر پیکر دو جوان ‫(که بهنظر میرسیدنفس های آخر را دارند میکشند)جمع شده بود، و از سوی دیگر و به فاصله چند ثانیه، حدود ده نفر از اعضای آن خانواده از داخل خانه «قصرمانند»بیرون زدند؛ زنی میان سال جیغ میکشید، مردی جوان با وحشت ایستاده بود و نگاه میکرد،زنی جوان بالای سر دو جوان له شده که رسید از حلا رفت و نقش زمین شد. و چند مرد و ‫زن دیگر که همگی گنگ و گیج شده بودند و… و سرانجام مردی میان سال از راه رسید که با حضورش، همه سکوت کردند و منتظر ماندند. مطمئن بودم او همان مردی است که دقیقه ای قبل «روح پدرش»را قسم خورده بود! مردآمد و به آرامی بالای سر پسر جوان توقف کرد، سپس قدمی دیگر برداشت و کنار جسم خرد شده دخترش نشست و درحالی که به سختی تلاش میکرد بغضاش را پنهان کند زمزمه کرد: «دخترم…پانته آ…چیکارکردی بابا…» بعد هم بغضاش شکست و هم غرورش و هم خودش که مچاله شد و سر دختر جوان را در آغوش کشید و به سختی هق هق کرد و… نفهمیدم چند ثانیه گذشت تا صدای آژیر آمبولانس به گوش رسید و بعد هم دو آمبولانس کنار جمعیت توقف کردند. یکی از مسوولان آمبولانس وقتی آن دو جوان را دید، رو به دستیارش کرد و گفت: «فکر نمیکنم هیچکدام زنده بمانند… با این حال زودترسوارشون کنیم وراه بیفتیم…»

همچنان گیج ومنگ کنارجمعیت ایستاده بودم.حتی موقعی که آمبولانسها راه افتادند و تمامی اعضای آن خانواده نیز با اتومبیلهای مدل به مدل و رنگ وارنگشان پشت سر آمبولانسها رفتند و حتی هنگامی که جمعیت نیز کم کم متفرق شد، من همچنان بهت زده ایستاده بودم! ‫نمیدانم چرا. شاید به این علت که تا آن موقع چنین صحنهای ندیده بودم… شاید هم به این دلیل که تا آن روز خودکشی کردن دو جوان را – آن هم به این شکل ‫– مشاهده نکرده بودم و…

‫- محسن..

سرکه برگرداندم «نادر» را دیدم که گفت: «کجایی ‫مرد… سه مرتبه صدات کردم…؟» انگار خودش پاسخ ‫سولاش را گرفت که ادامه داد: «عجب صحنه تلخی بود… ‫من یک دقیقه قبل ازدخترم شنیدم و آمدم…اما تو انگار از اول اینجا بودی…آره؟» با تکان دادن سر پاسخش ‫را دادم و او که متوجه بهتم شده بود دیگر پیدا بود که همسر مهربانش «هایده» و پسر و ‫دختر جوانش «شاهین و شادی» نیز حوصله پذیرایی ندارند؛ مثل خودم که روحیه سلامو علیکهم نداشتم! به همین خاطر و برخلاف استخر نشستیم. هرپنج نفرسکوت کردیم تا بالاخره من رو به نادرکردم و پرسیدم: ‫«میشناختیشون؟ میدونی ماجراشون چی بود؟» نادر به علامت «نه» سر تکان داد و بعد گردنش را بطرف دخترش کج کرد و ادامه داد: «ولی شادی میشناختشون… الان هم آنجابود…توی خونهشون…»بااشتیاق روبه شادی که ‫دانشجوی سال اول بود کردم و پرسیدم: «شادی جان… حوصله اش رو داری در موردشون حرف بزنی؟ البته اگر بگی «نه» موقعیتت رو درک میکنم عمو…»

شادی اما (که در همان دیداراول از زبان نادرشنیده بودم که خواننده اطلاعات هفتگی است و داستان زندگی را هم میخواند) درحالی که به شدت اشک میریخت ‫گفت: «یعنی میخوای زندگیشون رو بنویسی عمو؟» زل زدم به چشمان معصومشو گفتم:«اول میخوام کنجکاوی خودم برطرف بشه، بعد هم – اگر تو صلاح دیدی – و موقعیت اجازه داد آره… شاید چاپش کردم…» شادی اشکهایش را پاک کردوگفت: «براتون تعریف ‫میکنم… اما تا موقعی که نگفتم «لطفًا» چاپ نکنین… این کاررومیکنی عمو؟» به اوقول دادم که پای قولم میایستم ‫و شادی نیز شروع به گفتن کرد… تشکرکرد و گفت: « ماجرای «پانتهآ ‫من و «پانتهآ» تا پارسال در یک مدرسه همکلاس ‫بودیم و خیلی هم صمیمی شدیم. واسه همین بعد از مدرسه که من راهی دانشگاه شدم و «پانتهآ» قرارشد با پسر ‫تاج الملوک خانم(که دخترعمه پدرش بود)ازدواج کند و بره خارج، باز هم با همدیگه ارتباط داشتیم و سنگ صبور هم بودیم. از همان روز اول هم پانتهآ دوست نداشت زن ‫«کامران» بشه، میگفت «هیز» و چشم ناپاکه… میگفت خیلی پولداره، حتی از خانواده خودشان (که ثروتمند ‫هستند)نیزوضعش بهتره،اما پانتهآ میگفت از آن مردهای خوشگذران است که اهل کثافتکاریه… واسه همین پانتهآ ‫همیشه میگفت از روی ناچاری داره با کامران ازدواج ‫میکنه، اما از حدود هفت ماه قبل یک مرتبه همه چیزعوض شد؛ یعنی ازموقعی که پدر «پانتهآ»به درخواست داماد ‫آیندهاش «کامران» یک معلم زبان برای دخترش پیدا کرد تا وقتی او به کانادا میره مشکل حرف زدن نداشته باشه. معلم خصوصی پانتهآ نیز پسر یکی ازکارگرهای کارخانه پدرش بود؛ «مسعود» دانشجوی سال آخر کامپیوتر بود و ‫در عین حال زبان انگلیسی اش آنقدر فول بود که شاگرد خصوصیهای زیادی داشت. واسه همین پدر « پانتهآ» او ‫را به منزلشان آورد تا دخترش را درس بدهد اما…، پانتهآ میگفت، ازهمان نگاه اول محبت مسعود به دلم نشست.. همین که شبیه بچه پولدارهای فامیل ما نبود و موقع درس ‫دادن حتی به من نگاه نمیکرد، کافی بود تا بهش علاقهمند بشم…امامسعود به این سادگی دلش را نباخت، خیلی سعی کرد به پانتهآ بفهماند که آن دو برای هم ساخته نشدهاند! اما نشد، یعنی پانتهآ قبول نکرد، بعد هم آنقدر به مسعود محبت کرد تا یکروز مسعود بهش گفته بود: «من خیلی سخت عاشق میشم… اما حالا که عاشقت شدم به این سادگی عقب نمیکشم!» و این آغاز ماجرا بود؛ وقتی پدر پانتهآ ازقضیه بو برد، هرکار از دستش ساخته بود انجام ‫داد تا این دو به هم نرسند؛ پدر مسعود را تهدید به اخراج کرد،از مسعود به اتهام دزدی در منزلشان شکایت کرد، داد او را کتک زدند و…،از آنطرف هم پانتهآ هرکاری میکرد تا پدرش را به ازدواج او و مسعود راضی کند موفق نمیشد! ‫او همیشه به من میگفت: «پدرم آنقدر لجباز و یکدنده ‫است که وقتی حرفی را بزنه، اگر آسمان هم به زمین بیاد از حرفش برنمیگرده!» با این حال طفلکی خیلی امیدوار ‫بود که دل پدرش به رحم بیاد و… تا اینکه یکساعت قبل « پانتهآ» بهم تلفن زد و خواهش کرد که CDآهنگهای ‫«فرهادخواننده»را برایش ببرم…من هم برایش بردمو ‫نشسته بودیم داشتیم حرف میزدیم که یک مرتبه پدر پانتهآ وارد شد،درحالی که مسعود را هم–درحلایکه لباسهایش پاره وصورتش کبودبود–به همراهداشت؛ پیدا بود که پدر پانتهآ حسابی مسعود را زده و مجبورش ‫کرده که بیاد و در حضور دخترش بگه که حاضره درقبلا ‫دریافت ۱۰ میلیون تومان،عشقش رافراموش کنه! معلوم ‫بود که مسعود بیچاره را مجبور کرده اند،اما مسعود که یک عاشق واقعی بود، برخلاف انتظار پدر پانتهآ، یک مرتبه ‫ایستاد و گفت: «پدرت به من گفته یا ۱۰ میلیون بهم میده ‫تا از تو دست بکشم، یا اینکه بلایی سرم میاره که مجبور ‫باشم تو را رها کنم…» این را گفت و رو به پدر پانتهآ کرد و ‫گفت: «حتی اگر منو سر ببرین هم از پانتهآ نمیگذرم…» ‫اینجا بود که پدر پانتهآ زد به سیم آخر و به دخترش گفت: ‫«تو باید زن کامران «پسر تاج الملوک» بشی و… و به روح پدرش قسم خورد که نمیگذاره او با مسعود ازدواج کنه…»دراین لحظه من چهره پانتهآ را دیدم و فهمیدم که باور کرده پدرش به او و مسعود اجازه ازدواج نمیده! ‫واسه همین به او گفت کاری میکنم که تا آخر عمر عذاب بکشی…،و بعد درمیان بهت همه اعضای خانواده اش ‫یکمرتبه رفت پای پنجره طبقه دوم و خودش را پرتاب کرد پایین!برای چند ثانیه همه مبهوت شده ‫بودند…، انگار همه خشکشون زده بود و… که ناگهان مسعود هم از جا برخاست و رفت کنار پنجره و رو به آن مرد ظلام گفت: «تقاص خون من و پانتهآ رو واگذار میکنم به خداوند» و قبل ازاینکه کسی بتونه جلویش رابگیرد خودش ‫را انداخت پایین و…»

شادی دیگر نتوانست ادامه بدهد و ‫رفت توی اتاق. حالا مادرش داشت اشک ‫میریخت. نمیدانستم چه کنم…؟ اما آنجا ‫ماندنم خیلی عذابآور بود؛ نادر هم این را پذیرفت و داشتم از خانه شان خارج میشدم که شادی از پشت پنجره صدایم کرد و گفت:«عمو یادتون نره…وقتش که رسید بهتون خبرمیدم چه زمانی زندگینامه مسعود و پانتهآ را چاپ کنین…»

سر تکان دادم و خداحافظی کردم و رفتم.

هفت ماه گذشت.

درست ظهر روز نهم فروردین بود که تلفنم زنگ ‫خورد.گوشی را که برداشتم صدای دختر جوانی به گوشم ‫رسید که خندید و گفت: «سلام عمو… لابد فکر کردین ‫من هم مثل بابام بدقولم؟!» شناختمش و خندیدم و پاسخ ‫دادم: «تو یک شاخه گل قشنگی شادی جان!»

گفت : اگه دوست دارین ماجرا پانته آ ‫و مسعود» را بنویسین، بعد از ظهر رأس ساعت ۵ – نه زودتر و نه دیرتر–اینجا ،یعنی دم خونه ما باشین!» بی هیچ ‫پرسش و توضیحی قبول کردم و گوشی را گذاشتم و کم کم آماده شدم و ساعت۴ بعدازظهر راه افتادم تا مبادا دیر برسم؛ که زود هم رسیدم. اما «شادی» تا ساعت ۵ حرفی نزد و رأس ۵ عصر گفت: «حالا بیا بریم بیرون عمو» و بعد همراه او و «نادر» از خانه زدیم بیرون و با شادی تا دم پارک کوچک محلشان رفتیم و آنجا که رسیدیم او گوشه ای رانشانم داد و گفت: «ببین عمو…» رد انگشتش را نگاه کردم و صحنهای را دیدم که فقط اشکم را در آورد؛ پانته آ ومسعود داشتند قدم میزدند، اما نه آن « پانتهآ و مسعود» که هفت ماه قبل دیده بودم، مسعود که جوانی۲۵ ساله بود، بخاطر اینکه با طرف چپ بدنش سقوط کرده بود،دست چپ و پای چپش فلج شده و چشم چپاش نیز بیناییاش را از دست داده بود و لذا چاره ای نداشت جز اینکه با ویلچر راه برود! کنارش نیز پانتهآ ایستاده بود اما… اما کدام پانتهآ؟ او که دختری بیست و یک ساله بود، بخاطر اینکه ازناحیه سربه زمین خورده ومشاعرش را کاملًا از دست داده تبدیل به یک مجنون بی آزار شده بود، نه کسی را میشناخت و نه با کسی حرف میزد و…فقط یک جمله را به زبان میآورد: «مسعود بریم قدم بزنیم؟» شادی اینها را توضیح داد و در ادامه گفت: « پدر پانتهآ سرانجام با ازدواج دخترش و مسعود موافقت کرد و آنها سه ماه قبل (که مسعود هم از بیمارستان مرخص شد ) باهم ازدواج کردن اما…اما حیف که کمی دیر شده…»

حرفی نزدم و بدون اینکه توجه آنها را جلب کنم،خودم را به پشت سر آن دو رساندم؛ پانتهآ روی پاهایش راه میرفت و مسعود در کنارش روی ویلچر حرکت میکرد،اما دستشان دردست یکدیگربود.خوب که گوش سپردم دیدم میانشان کلامی هم رد و بدل میشود. کمی جلوتر که رفتم شنیدم که مسعود دارد برای پانتهآ قصه «لیلی و مجنون» را تعریف میکند (و بعدًا شادی توضیح داد که مسعود فقط با روایت اینگونه قصه های عاشقانه میتواند پانتهآ را آرام کند، چرا که در غیر اینصورت، دختر جوان و مجنون بیصدا و آرام اشک میریزد، درست مانند همان کاری که من در آن لحظه میکردم؛ هر قدر تلاش میکردم نمیتوانستم جلوی هجوم اشکهایم را بگیرم؛ اشکهایی که بر مزار یک عشق باشکوه ریخته میشد…”

آسمان رو به غروب بود و هوا گرگ و میش که از نادر و شادی خداحافظی کردم ومسیری را که هفت ماه قبل آمده بودم، بار دیگر طی کردم، و بعد بی اختیار یاد سوالایی افتادم که۷ ماه قبل ازخود میرسیدم؛ «که اگر من هم ۲۷ سال قبل توصیه نادر را پذیرفته بودم، شاید امروز داخل یکی از همین خانه های گرانقیمت نشسته بودم و…، اما وقتی به سرنوشت معصومانه پانتهآ ومسعود فکرکردم با خود مزمزمه نمودم که؛ نه… اگر تاوان بعضی از پولدار شدن ها چنین زندگیهایی هست… من به همین زندگی سخت، اما پر از آرامش خود افتخار میکنم.»

براساس سرگذشت: پانته آ – مسعود – برگرفته از هفته نامه اطلاعات هفتگی…

” باید بگم که تحت تاثیر قرار گرفته ام و اشک هایم همچون پانته آ بی آزار و آرام در حال ریختن است و صفحه کیبورد هم از باران چشمانم بی نصیب نمانده است”

پایان

۴۹ دیدگاه

  1. باید بگویم مجموعه داستان های روان شناسی، زندگی و زندان های اطلاعات هفتگی را بسیار دوست دارم که در آن عبرت هایی است..برای اهل فکر

  2. وای خدا وای خدا…
    :cry: :cry:
    دلم بد جوری گرفت

  3. یک دوست گفت:

    آمدم وقتم را تلف نکنم و فقط آخرش را بخوانم که جگرم سوخت و دوباره برگشتم و تماشم را خواندم

  4. سلام خوابگرد.. خوشحالم اینجا می بینمت

  5. کیانی گفت:

    خواستم داستانی بنویسم ٬قلم نعره کشید ٬کاغذ پاره شد ٬افکارم در هم گسیخت

  6. سیندرلا گفت:

    روزهاست که

    با دریا حرف می زنم

    با باران دعوا می کنم

    و با شبنم و مه ٬هق هق دردهایم را می بارم

    در باد مویه می کنم

    در ساحل قبر خود را می کنم

    وبرای روح خود

    بین ماهی ها نان خشک خیرات می کنم ………

  7. منیره گفت:

    سر تکان دادم و خداحافظی کردم و رفتم.
    انی جان من بیشتر از همه شما گریه کردم.. یک لحظه دلم می خاست پرواز کنم و برم پیشه پانته آ و مسعود و بهشون نگاه کنم.. قلبم داره می سوزه دارم می سوزم

  8. منیره گفت:

    سر تکان دادم و خداحافظی کردم و رفتم.
    انی جان من بیشتر از همه شما گریه کردم.. یک لحظه دلم می خاست پرواز کنم و برم پیشه پانته آ و مسعود و بهشون نگاه کنم.. قلبم داره می سوزه دارم می سوزم

  9. منیره گفت:

    با اینکه آخر داستان با جملات سنگین ادا شده بود، اما جمله آخر را هم دوست دارم. معمولا بزرگان تذکر می دهند و یک جمله را یاد آور می شوند : ” نعمت نداشتن “

  10. فهيمه گفت:

    خیلی غم انگیزبود

  11. فهيمه گفت:

    خیلی غم انگیزبود

  12. ايمان گفت:

    روانم پریشان و افکارم درهم گره خورد.

  13. مریم س گفت:

    منم دلم گرفت
    چه آخر بد اما با شکوهی داشت

  14. صدر گفت:

    خاموش می نگرم
    درهم ریخته شدم
    شکستم

  15. Dany Top Center گفت:

    به یاد حرف دیروز آقا انی! آقا انی آقا انی همیشه پست های متفاوتی می زاری همیشه

  16. Dany Top Center گفت:

    به یاد حرف دیروز آقا انی! آقا انی آقا انی همیشه پست های متفاوتی می زاری همیشه

  17. تنها گفت:

    اگه بگم دلم گرفته اگه بگم دارم خفه میشم اگه بگم دارم گریه می کنم اگه بگم دارم فکر میکنم
    باز هم هیچ چی نمیشه

  18. تنها گفت:

    اگه بگم دلم گرفته اگه بگم دارم خفه میشم اگه بگم دارم گریه می کنم اگه بگم دارم فکر میکنم
    باز هم هیچ چی نمیشه

  19. مهرداد گفت:

    خیلی بد بود..فکر می کردم از اون داستان هایی هستش که آدما میرن شهر های بزرگ و معروف میشوند و !

  20. شراره گفت:

    سلام
    داستان عشق معصوم رو خوندم واقعا زیبا بود، الان هم به شدت به فکر رفتم و دارم فکر می کنم..چی می تونم بکنم

  21. شراره گفت:

    بسیار زیبا بود
    نمی دونم نظرات همه تکراری شدن چیزه دیگه نمیشه گفت

  22. خرده مگیر دوست

  23. محمدی گفت:

    ای بابا خوندیم درد هامون کم بود بیشتر شد

  24. مصطفی گفت:

    عالی بود

    مدیر : آه ای روزگار خسته ایم از این نظرات! چی عالی بود؟ زندگی تلخ دو نفر؟ شرم آوری

  25. venos گفت:

    تاسف برانگیزه اما نه بخاطر پایان درام به خاطر ضعیف بودن عشق اونا در واقع دوست داشتن اونا نه عشق

  26. تسنیم گفت:

    سلام
    بعد از مدتها اومدم مطالب اینجا رو بخونم که عنوان این مطلب نظرمو جلب کرد …. حرفی برای گفتن ندارم … جز نگاه و سکوت …‏‏‏
    ممنون

  27. hossein گفت:

    چشمای منتظر به پیچ جاده دلهره های دل پاک و ساده ، پنجره ی باز و غروب پاییز نم نم بارون تو خیابون خیس .

    یاد تو هر تنگ غروب تو قلب من میکوبه سهم من از با تو بودن غم تلخ غروبه ، غروب همیشه واسه من نشونی از تو بوده برام یه یادگاریه جز اون چیزی نمونده…

    چشمای منتظر به پیچ جاده دلهره های دل پاک و ساده پنجره ی باز و غروب پاییز نم نم بارون تو خیابون خیس .

    یاد تو هر تنگ غروب تو قلب من میکوبه سهم من از با تو بودن غم تلخ غروبه ، غروب همیشه واسه من نشونی از تو بوده برام یه یادگاریه جز اون چیزی نمونده…

    تو ذهن کوچه های آشنایی پرشده از پاییز تن طلایی تو نیستی و وجودم و گرفته شاخه ی خشک پیچک تنهایی!

    یاد تو هر تنگ غروب تو قلب من میکوبه سهم من از با تو بودن غم تلخ غروبه…

    غروب همیشه واسه من نشونی از تو بوده برام یه یادگاریه جز اون چیزی نمونده…

    تو ذهن کوچه های آشنایی پرشده از پاییز تن طلایی تو نیستی و وجودم و گرفته شاخه ی خشک پیچک تنهایی!

    یاد تو هر تنگ غروب تو قلب من میکوبه سهم من از با تو بودن غم تلخ غروبه…

    غروب همیشه واسه من نشونی از تو بوده برام یه یادگاریه جز اون چیزی نمونده…

  28. الیاس گفت:

    عشق برای دوره ای کوتاه!چنین عشقی به زحمتش نمی ارزدوبرای ابد!چنین عشقی وجودندارد.

  29. آوات رمضانی گفت:

    افوسس که چه زود دیر می شود.
    در ذیج جستجو ایستاده ای ابدی باش تا سفر بی انجام ستارگان بر تو گذر کند.
    خسته نباشید و بردوام باشید…

  30. ستایش گفت:

    عشق قشنگترین نعمتیه که خدا به هر انسانی داده البته مهم اینه که هر کسی چطوری قدر این نعمت رو بدونه و خانواده ها جلوی پای عاشقا سنگ نندازن ( درست مثل خود ما)

  31. سميرا گفت:

    داستان مثل داستان زندگی من بود…
    پدر من هم قسم خورده به روح باباش تا نزاره من و حمید به هم برسیم. دو سال هست که دارم می جنگم اما هر روز بدتر از دیروزه…
    کاش پدرم این داستان رو می خوند و دلش به رحم می اومد…
    به این فکر کردم که نکنه عاقبت من و عشقم مثل این داستان بشه…
    خدا پشت و پناهتون

  32. rahman_3200 گفت:

    واقعا داستان خوبی بود ولی اشک آدم خود به خود سرازیر میشه

  33. پایان بسیار تلخی داشت.. هنوزم قلبم با خوندنش..

  34. سید قاسم موسوی گفت:

    یادمان باشد که زندگی رودساریست جاری از بلندای کوه زمان و صدای دل انگیز شر شر اب در طی مسیر تنها و تنها مدیون سنگها و موانع طبیعی در مسیر است که به گوش جان ما جلا می دهد و هر چه این افت و خیز ها بیشتر دل انگیزی صدای اب نیز بیشتر ،فلذا از سختی های نه تنها از مشکلات زندگی نباید رنجید که انها را نعمتی در جهت تعالی هر چه بیشتر خود دانست . واسه تو و همفکرانت نشاط و شادمانی ارزو می کنم

  35. ممنونم استاد.

  36. شادن گفت:

    زندگی مثل یه فیلم میمونه که روزگار مشخص میکنه هر روز چه نقشی را باید ایفا کنی

  37. حسین گفت:

    یاد تو هر تنگ غروب تو قلب من میکوبه سهم من از با تو بودن غم تلخ غروبه…

  38. بهار گفت:

    سلام داستانتون خوندم کاش اینجوری میشد آدمابهم برسن بخدا حاضرم هربلایی سرم بیادولی به علی مهربونم برسم البته خدانکنه همچین اتفاقی برای علی بیفته
    خدایا یعنی میشه منم بهش برسم حتی اینجوری؟یعنی میشه؟…..

  39. بهار گفت:

    اشک امونم نمیده دارم میترکم

  40. مهرداد گفت:

    واقعا قشنگ و سوزناک و غم انگیز بود
    دل آدمو سیقل میده

  41. jهانیه گفت:

    سلام
    اخیلی تلخ بود نمیدونم چی بگم
    از ته دلم ارزو میکنم همه عاشقا بهم برسن و خونواده ها جلو عشق پاکجوونارو نگیرن
    بای

  42. حسن گفت:

    واقعا جالب بود، شاید این عبرتی باشد برای آنهایی که همه چیز را در پول می بینند.

  43. حسن گفت:

    کاش همه مان فقط از یک بعد به دنیا فکر نکنیم.hebadi86@yahoo.com

  44. maryam گفت:

    ای خدا عجب روزگاریه. . . . . . . . . . . . . . .

  45. maryam گفت:

    زندگی یعنی ناخواسته ب دنیا امدن . مخفیانه گریستن. دیوانه وار عشق ورزیدن وعاقبت در حسرت انچه دل میخواهد ومنطق نمیپذیرد . سوختن ….

اندیشه خود را به یادگار بگذارید

- لطفاً به صورت فارسی بنویسید
- برای تماس با مدیریت به "صفحه تماس" بروید
- برای طرح مباحثی که با نوشتار بالا مرتبط نیستند لطفاً به "انجمن گفتگو" رفته و بگو مگو کنید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *



کلمات کلیدی : " " + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + ""

Incoming search terms:

  • داستان زندگی اطلاعات هفتگی