مجسمهِ برهنه در پابرهنه!
۵ام اردیبهشت، ۱۳۸۸

به یاد کویر و دوست!

مجسمهِ برهنه در پابرهنه!
وقتِ تنهایی
۲ام اردیبهشت، ۱۳۸۸

از وقت های تنهایی ام چه بادبادک ها ساخته ام رها در آسمان با نخی به دست باد …

وقتِ تنهایی
چرا؟
۲۵ام فروردین، ۱۳۸۸

سلام انی می خوام اینبار از تو حرف بزنم باور کن من گیج شدم انی این عکس روی ایمیلت تویی؟ تو جوانی چرا مثل جوانا نیستی؟ تو باید خطا کنی باید معذرت […]

چرا؟
باز هم محمد ! باز هم ترس و دلهره
۲۳ام فروردین، ۱۳۸۸

باز هم محمد ! باز هم ترس و دلهره ی اینکه کجایم ؟ چه می کنم ؟ کیستم … محمد محمد محمد روح مقدس . روح خدایی و یک جسم […]

باز هم محمد ! باز هم ترس و دلهره
‫داستان یک عشق معصوم
۲۲ام فروردین، ۱۳۸۸

(پیشنهاد میدم حتما بخوانید) ‫آن روز برای دیدن یک دوست به آن منطقه تهران رفته بودم؛ محلهای اعیان نشین که حتی با نگاه کردن به در و دیوار و آسفلات […]

‫داستان یک عشق معصوم