ابوبکر
۱۰ام آبان، ۱۳۸۷

“ابوبکر مقدس” طول تاریخ را می نگریم، تمدنی، دینی، شخصیت های بزرگی در یک دوره ، در یک چهارگوشه کوچک شهری توجه ما را جلب می کند و چشم هایمان […]

ابوبکر
زهره
۱۰ام آبان، ۱۳۸۷

از موقعی که اتفاقی بد افتاد ، همواره برای آرامش شخصی دعا کردم . زهره کسیه که خیلی خوبه . آقای یاس براش ترانه ای خونده و من هم خوشم […]

زهره
سعدی
۵ام آبان، ۱۳۸۷

ما را همه شب نمی برد خواب………………………ای خفته ی روزگار دریاب نه بیگانه تیمار خودش نه دوست……..چوچنگ رگ و استخوان ماند و پوست دیگر شعر هایی که از سعدی نوشتم […]

سعدی
من و تو یکی بودیم اما…!
۱ام آبان، ۱۳۸۷

  ” من “ و ” تو “ ” یکی ” بودیم اما با رفتنت و مردنت همه چیز تمام شد. یکی بودیم با تو با من تنها مانده ام […]

من و تو یکی بودیم اما…!
– عبید زاکانی
۲۲ام مهر، ۱۳۸۷

عبید زاکانی پیره مرد دانای و اهل قلم قزوینی در یکی از غزلیاتش از شوق سخن می گوید : عرض شوق شبی شوقم شبیخون بر سر آورد …..> از غم […]

– عبید زاکانی