۰
این نوشتار توسط انی در تاریخ 9th آگوست، 2008 و در دسته "من نوشت" ارسال شده است.

به نام او و به یاد او

جواب مطلب : و تو ای خواهر مقدس…

در ابتدا پوزش میخواهم که در متنی نظر میدهم که متعلق به فرمانده ی حلقه ی ماست و نه متعلق به من .

تو برادرم ، ای بزرگ مرد کوچک.میدانی چگونه ای؟

به ادمها نزدیک میشوی و اجازه میدهی که در کنارت احساس امنیت کنند.در این نزدیک شدن به شدت مهارت داری و راههای میانبر را خوب بلدی.و به راحتی به انسانها احساس نزدیکی به خودت را میدهی.و بعد

ناگهان اوج میگیری و از بالا نگاه میکنی و به آنها میفهمانی که در حال نگاه کردن از بالایی.و بعد انسانها ناخود آگاه حس میکنند که آن نزدیکی بهانه ای برای کاوش درونشان و نفوذ حسی در انها بوده و بی دلیل نتیجه میگیرند که آن حس امنیت رنگ و بوی واقعیت را نداشته.

و من…خواهر تو هستم و نمیتوانم مثل انسانهای دیگر به تو فکر کنم.گرچه شاید مثل انسانهای دیگر با من رفتار میکنی.اما آنچه به آن معتقدم :”جنس رفتارهاست”.و جنس هر رفتار حتی مشابه تو ، برای من برادرانه و واقعی است.

این اولین حس من در برخورد با نوشته ات بود.و تو ناخود آگاه اینگونه ای.و بی اختیار چنین سیری در رفتارت طی میکنی.اما نمیدانم آیا کسی که میتواند از بالا بنگرد، شایسته است که به پایین راضی شود؟و میدانم که احساس وظیفه ای که حس میکنی نمیگذارد که به دلیل هیچ نوع مصلحتی این نوع نگرش را تغییر دهی.

اما من فکر میکنم تو مهارت از بالا نگریستن و از پایین حرف زدن را داری.و فکر میکنم از بالا نگریستن و از پایین حرف زدن تاثیر گذار تر است.و به این ترتیب آدمها هم در کنار تو و در کنار حرف تو احساس امنیت واقعی میکنند

اما..قرار شده بود که من به درون نگاه کنم و به ظاهر خرده نگیرم.و من به درون نگاه کردم و خواهر مقدس تو را دیدم.دیدم که..آری.تقلا میکنم…به هر سو میروم برای کمک رساندن.و فریب میخورم و از آدمها ناامید میشوم و باز…تقلا میکنم و درس نمیگیرم و متنبه نمیشوم.

دیدم که با حرارت و اشتیاق از کسی که به او اعتقاد دارم سخن میگویم و اورا در جملاتم مثال نمیزنم و به او “اشاره ” نمیکنم.بلکه مستقیم از او میگویم از هیچ مهارت گفتاری بهره نمیگیرم (آنچنانکه برخی عادت دارند حرفشان را طوری به خورد دیگران دهند که آنان هرگز نفهمند که از کجا خورده اند!) و

دیدم که در خط تعادل نبوه ام و”دانسته”هم نبوده ام.چرا که تعادل را کسی میتواند داشته باشد که قادر به آرام گرفتنن باشد و کسی که آتشی در درون خودش حس میکند و آتشی که نو و تازه است و هنوز به آن خو نگرفته و هنوز با حرم و گرمایش یکی نشده…نمیتواند معتدل و متعادل باشد و حتما ناخود آگاه سوزش گریبان دیگران را هم میگیرد.

و دیدم که در نوشته ام اشتیاقم را نشان میدهم.و دیدم که زندگی در نظر من یعنی اشتیاق.و حتی مسئولیتی هم اگر هست باید از روی اشتیاقی باشد و اشتیاق در نظر من یعنی عشق و زندگی یعنی عشق و بعد از خدا خواستم هرگز روزی نباشد که نوشته هایم و زیستنم بی این اشتیاق و بی این عشق باشد.

و دیدم که نقش “مصلحت” در زندگی چقدر کم رنگ است

برادرم.تو از سکوت من و به سکوت فرار کردن من گله داری؟اما تو میدانی که تا بحال چند بار برای نوشتن تقلا کرده ام و هر بار پس از چند خط نظر نوشتن باز از فرستادنش منصرف شده ام؟

و میدانی سکوت خواهرت به چه خاطر است؟آیا در اینکه گفتم :در انجا که ماوای آرزوهای تو شده و دنیای جدی تو شده و بحث میکنی و از جدل ها لذت میبری و حس پویایی و حرکت میکنی، چقدر احساس غریبگی دارم..آیا هرگز به این حرفم تامل کردی؟و یک بار از خودت پرسیدی :چرا؟

شریعتی جایی در پدر مادر میگید که بیشتر نامه هایی که دریافت میکند در طول روز ، از طرف روشنفکرانی است که از او انتقاد میکنند که چرا با گرویدن به مذهب به نسل جدید خیانت میکند و استعداد و قلم توانایش را هدر میدهد.و میگوید که من به اینها اهمیت میدهم و نه به آن معدود مذهبیانی که ایراد های بنی اسراییلی و بی سر و ته به او میگیرند که معلوم است اصلا حرف او را نفهمیده اند و اصلا به کنه عقیده و نظر او نفوذ نکرده اند و در همان دروازه گیر کرده اند.و او میگوید که نظر آن دسته س اول است که برای او اهمیت دارد چرا که خود را به آن طبقه متعلق میداند.

این را گفتم که بگویم انسان طبیعتا همین است و به نظر گروهی که به آن متعلق است اهمیت میدهد.

در محیطی که تو ساخته ای برادرم همه بحث میکنند و خیلی عمیق و جدی نظر میدهند.و همه با و جود تفاوت نگاها از یک طبقه اند.و من این را خوب حس میکنم.

من باید نظر بدهم؟باید حرف بزنم؟به چه قیمتی؟به قیمت سر هم بندی جملات و کلماتی بیمعنی(از این جهت که خود به عمق مفهوم آنها نفوذ نکرده ام و در این فضاها نبوده ام) ؟

فکر میکنم خوب میدانی که اینطور نظر دادن هیچ مشکل نیست.میتوانم ساعت ها از یک موضوعی که هیچ چیز از ان نمیدانم آنقدر با مهارت صحبت کنم که مخاطبم فکر کند علامه ی دهرم و بعد تشویقم کند و برایم کف بزند و تحسینم کند.

اما…تو میدانی.و من میدانم که خواهر به اصطلاح “مقدس” تو چنین روحی نیست..و چنین چیزی را در قاموسش نمیپذیرد..

انی برادرم.اگر ساکتم فقط به علت بزرگی مسئولیتی است که در قبال هر حرفم و کوچکترین جملاتم حس میکنم.و من در دیدار هم سعی داشتم فقط از چیز هایی سخن بگویم و در حدی بگویم که “خودم میفهمم” و در انها نفوذ کرده ام و مهم تر اینکه برای گفتنشان “کلماتی ” دارم که به خدمت بگیرم.

تو بارها در باره ی آتش از من پرسیده ای.و من اغلب جواب کاملی نداده ام.من آتش را تا حدی میفهمم و نا حدی در آن نفوذ کرده ام اما…کلمات مناسب زیادی برای بیانش هنوز ندام.پس تا همان جا حق دارم بگویم و نه حتی یک جمله بیشتر.

ببین برادر.این حرف من به این معنی نیست که پس اگر دیگران حرف های زیادی دارند یعنی بی هیچ درکی فقط حرف میرنند.لطفا در نظر داشته باش که من فقط در باره ی خودم حرف میزنم و در باره ی دیگران قضاوت نمیکنم.

پس…میبینی که چطور فکر میکنم.و میدانی که آدم “با سوادی” نیستم که حرف زیادی برای گفتن داشته باشم

من میدانم که برای راه اندازی این بلاگ شور و شوق زیادی داشتی و همیشه گفتیم که این بلاگ “ما” هست.الان شاید تو کمی از من ناامید شدی.ولی هرگز نتوانستم توضیح دهم که دلیل سکوتم چیست.

این را بدان که خود را از مائده و الهه و تو کم سواد تر میدانم.و تا صلاحیت ابراز عقیده در خودم نبینم حق ندارم نظری بدهم

از اینکه مرا نقد میکنی،ممنونم برادر.چرا که بهترین دوست من کسی است که آینه ی عیوب من باشد.اما بپذیر که این “سکوت” من نیست که عیب است.بلکه “کم سوادی ام بزرگترین عیبم هست

از بحث های بلاگ و جدل ها اغلب لذت میبرم و این روزها درگیر مطالعه هستم.به امید روزی که صلاحیت گفتن خیلی حرفها را پیدا کنم.

اندیشه خود را به یادگار بگذارید

- لطفاً به صورت فارسی بنویسید
- برای تماس با مدیریت به "صفحه تماس" بروید
- برای طرح مباحثی که با نوشتار بالا مرتبط نیستند لطفاً به "انجمن گفتگو" رفته و بگو مگو کنید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *



کلمات کلیدی : " " + "" + ""