۰
این نوشتار توسط انی در تاریخ 13th اکتبر، 2008 و در دسته "من نوشت" ارسال شده است.

عبید زاکانی پیره مرد دانای و اهل قلم قزوینی در یکی از غزلیاتش از شوق سخن می گوید :

عرض شوق

شبی شوقم شبیخون بر سر آورد …..> از غم در پای دل جوشی آورد

به کلی از خرد بیگانه گشتم …….> چو افیون خوردگان، دیوانه گشتم

چو ز لفش بیقراری پیشه کردم …….> فغان و آه و زاری پیشه کردم

ز مژگان، اشک خونین می فشاندم ……..> به آبی آتش دل می نشاندم

نمی آسودم از فریاد و زاری …………> ترسیدم از دشنام و خواری

خروشم گوش گردون، خیره می کرد ..> هوا را دود آهم تیره می کرد

پیاپی زهر هجران می چشیدم …..۰۰۰> قلم بر هستی خود می کشیدم

همه شب گرد منزلگاه یارم ……………> طواف* کعبه جان بود کارم

ضمیرم با خیالش راز می خواند …> به سوز این بیتها را باز می خواند


* طواف : طوف کردن، گزدیدن به دور چیزی


اندیشه خود را به یادگار بگذارید

- لطفاً به صورت فارسی بنویسید
- برای تماس با مدیریت به "صفحه تماس" بروید
- برای طرح مباحثی که با نوشتار بالا مرتبط نیستند لطفاً به "انجمن گفتگو" رفته و بگو مگو کنید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *



کلمات کلیدی : " " + ""