۲۵۲
این نوشتار توسط انی در تاریخ ۸ام دی، ۱۳۸۹ و در دسته "من نوشت" ارسال شده است.

کلاس درس ابتدایی

شما یادتون نمیاد ! اون وقت ها، بچه که بودیم سر هر میز سه نفر می نشستیم. سر کلاس درس، معلم ها میگفتند که درس جدید رو روخوانی کنیم، طی یک ساعتی که به اون درس اختصاص داشت ، بار ها روخوانی می شد، تا اینجا مشکلی نبود، مشکل این بود که معلمی مثل آقای فاطمی می گفت:

“از درس جدید سه بار بنویسید و فردا بیارید!” (مشق)

من چرا باید این کار رو می کردم؟ در حالی که می شد با دوستام بازی کنم؟ وقتی تکالیف رو انجام نمی دادیم، این معلم کلاس دوم ابتدایی، (فاطمی) اون دسته کلید وحشتناکش رو به سرمون می کوبید. رفتارش بر خلاف معلم اول ابتدایی، آقا جعفری بود. فاطمی مردی خشن بود. من و فرزین از اون دسته کلید ،وحشت داشتیم. همیشه در کلاس ، قدم می زد و هر کسی که شلوغ می کرد، یک کلید نثار سرِش می کرد. خیلی درد داشت، و این ترس باعث می شد من مجبور شم برم و تکالیف رو بنویسم. و این خیلی سخت بود.

من برای اینکه این تکالیف رو زود تموم کنم و از حصار خونه فرار کنم، باید برخی قسمت های “مشق مشخص شده” رو نمی نوشتم! و به اصطلاح باید خط هایی رو می پریدم که سریع تر تموم بشه تا برم با بچه ها بازی کنم. سعی می کردم همیشه راه هایی پیدا کنم که از درس فرار کنم.

به کسی نمی گفتم که مبادا لو برم! کم کم فهمیدم خیلی از بچه ها ازین کارها می کردند.

این پایان ماجرا نبود، کتابهای سال دوم ابتدایی بر خلاف سال اول ابتدایی، لغاتی پس از هر درس داشت که ما باید معنی اونا رو حفظ می کردیم، چون معلم معنی اونها رو از ما می پرسید. این آقای فاطمی دونه دونه ما رو صدا می کرد که بریم پای تخته سیاه و مورد بازپرسی قرار بگیریم. یادمه یه لغت بود که خوب یاد گرفته بودم (و هیچ وقت حتی هنوز هم معنیش رو فراموش نکردم) همیشه منتظر بودم اون یه دونه رو ازم بپرسه! (لغت این بود : پیروی به معنی اطاعت). وقتی اون لغت رو نمی پرسید یعنی من درس نخونده بودم و دوباره با اون کلید منو میزد.

اون دسته کلید، با این جور تنبیه ها برابره!

از همون روزها، من از تکلیف نوشتن فراری بودم، از اِجبار بدم می یومد هر چند به خاطر قدرت کم، باید بهش تن می دادم.

حالا هم باید بشینم درس بخونم… امتحان های دانشگاه !

چی ازین بدتر؟

۲۵۲ دیدگاه

  1. حدیث گفت:

    من تو خونه زیاد فلک میشم اخرین دفش پری روز به مامانم گفتم میرم بیرون قبول نکرد بعد سرش جیغ کشیدم یکی زد تو گوشمو گفت برو بیرون ساعت ۸ برگرد اون موقع ساعت ۵ بود منم رفتم وقتب رگشتم ساعت ۸ و نیم بود مامانم به خاطر هر یه دقیقه یه ضربه با کمر بند زد تو پام شد ۴۲ تا ضربه چون پاهامو تکون دادم خیلی درد داره

  2. حدیث گفت:

    من تو خونه زیاد فلک میشم اخرین دفش پری روز به مامانم گفتم میرم بیرون قبول نکرد بعد سرش جیغ کشیدم یکی زد تو گوشمو گفت برو بیرون ساعت ۸ برگرد اون موقع ساعت ۵ بود منم رفتم وقتب رگشتم ساعت ۸ و نیم بود مامانم به خاطر هر یه دقیقه یه ضربه با کمر بند زد تو پام شد ۴۲ تا ضربه چون پاهامو تکون دادم

  3. حدیث گفت:

    من ۱۰ روز پیش با دختر خالم رفتیم بیرون بی اجازه مامانم وقتی رفتم خونه مامانم نبود دیدم گفت بیا تو اتاق دختر عمومم خونه بود گفت خاله مگه چی شده گف به شما ربطی نداره بعد گفت مانا تو هم بیا مانا دختر خالمه بعد رفت کمربند بابام رو اورد گفت میله بارفیکسو بیار پایین اونم اورد بعد یه طناب اورد به مانا گفت پامو ببنده بهش دید پام شله شالم رو اورد با اون پاهامو دوباره بست بعد گفت مانا بیاد پشت پاهامو بگیره پاهام کاملا صاف صاف بود مامانم ۵۰ تا زد تو پام بعد پاهامو باز کرد پای مانا رو بست به پاهای اون ۱۰ تا که زد گریه کرد اون ۵ سال از من کوچیکتره بعد گفت ساکت ۱۰ تا دیگه زد دیگه نزدیک بود بی هوش مامانم گف خوب دیگه بسه راستی خالم یعنی مامانه مانا از دنیا رفته من همیشه با اون میرفتم مدرسه اون خونه ما زندگی می کنه و باباشم از دنیا رفته اون بر عکس من خیلی درسخون بود گرچه وقتی من پنجم بودم اون کلاس اول بود اما اصن تنبیه نشد ولی من ۶ بار سر صف فلک شدم

  4. حدیث گفت:

    ببخشید دختر خالم خونه بود راستی یه جاهایی شو بد نوشتم

  5. عباس گفت:

    منم سوم راهنمایی تو درریاضی نمره خیلی کم گرفته بود معلمون ده تا باخط کش زدکف دستم

  6. عباس گفت:

    یه بارتودرس ریاضی نمره کم گرفتم ده تا کف دستی خوردم خیلی درد داشت

  7. عباس گفت:

    خاطره بذارید

  8. آزیتا گفت:

    سلام من پارسال که ۱۹سال داشتم رفتم بیرون برای خرید بعد که تاکسی گرفتم بعد ۵دقیقه که صندلی جلو نشسته بودم یکی از پشت یه دسمال بیهوشی گذوشت جلوی دماغم بعد بیهوش شدم وقتی به هوش اومدم دیدم کف پاهام برهنه است و کفش و جورابامو در اورده بودن بعد که داد و بیداد کردم دو تا پسر اومدن پاهامو بستن به تخت بعد هم شصت پاهامو به بست و یه دونه چوب اورد که به دو طرفش نخ محکم وصل شده بود اونو یه جوری به پاهام بست که کف پاهام کشیده شده بود و تکون هم نمیخورد بعد یه دونه شلنگ اورد شیر آبو باز کردو کف پاهامو خیس کرد بعد یه کابل اورد شروع کرد منو فلک کردم تا ۷۰ضربه زد تا اینکه بیهوش شدم من مدت ۲روز هر یک ساعت اینجوری فلک میشدم بعد دو روز رهام کردن راستی تو روز اول منو بردن حموم کف پاهامو حسابی قلقلک دادن اونم با برس که قلقلک آوره خلاصه من آزاد شدم

  9. انی گفت:

    اِنگار حرفهای شما ساختگیه

  10. ... گفت:

    ن این حرفا ساختگی نیس من خودم به شدت تنبیه و اسپنک و فلک میشم هم تو خونه هم تو مدرسه تنبیه میشدیم ولی الان فقط تو خونه تنبیه میشم مخصوصا توسط پدر و پدربزرگم ما تو فامیلمون رسمه هر کی باید تنبیه شه باید برن خونه پدربزرگم و تو اتاق مخصوصی تنبیه شن و اگه کسی فرزندشو به خاطر اشتباه تنبیه نکنه پدربزرگم هم خود فرزند و هم خود والدین رو تنبیه بدنی میکنه با ابزار اسپنک و فلک که شامل ترکه.شلنگ.برس سیمی.خطکش چوبی و فلزی.لوله.کمربند.کابل.میله داغ و قابلمه ای که زیرش داغ داغه من یکبار معدلم ۱۹٫۹۳شد و همه فامیل برای تنبیهم اومدن و همه۵۰ضربه از هرنوع تنبیهم کردن و بعد ۱ماه در اون اتاق زندانی شدم و کلی هم کلاغ پر رفتم و بعد حتی تو خونه هم پدرم با خطکش و کمربند روی تختم منو بست و تنبیهم کرد و مادرم بهم داغ گذاشت و پاهامو خیس کرد و باترکه درخت انار ۷۰۰ضربه فلک شدم و پدرم ۱هفته در دستشویی حیاط زندانیم کرد و مادرم ۱هفته تو انبار زندانیم کرد و با برس اونقدر اسپنکم کرد که باسنم قرمز قرمز بود.

  11. حدیث گفت:

    سلام من پری روز به شدت فلک شدم اونم توسط دختر خالم به دستور مامانم ۵۸ ضربه کفپا و هر دس ۳ ضربه بعدشم اصن نباید اب میخوردم اما دو لیوان خردم بر ای همین کف هر دستم ۶ ضربه ی دیگه زدن و مجبور شدم شبو تو انباری کنار ات اشغالا بمونم

  12. هانا گفت:

    چرندیات محضه
    یه مشت روانی خل وضع هستید

  13. انی گفت:

    کامنت ها درست نیست؛ بعضی هاشون واقعا خنده داره، ولی اصل مطلب که نوشتم کاملا مستند هستش.

  14. شهلا گفت:

    من تقریبا هرروز فلک میشم..

  15. مهدی گفت:

    آخی چی کشیدی تو دلم سوخت کاش من بجای تو بودم حتما کف پاهات هم با هر ضربه میسوخت ناراحت شدم

  16. علی گفت:

    باید کف پات میزد ب جای دست

  17. کیمیا گفت:

    سلام عزیزم منم با اینکه ۱۵ سالمه بابام به خاطر دست دادن به پسر عمم با کمربند ۱۰ دقیقه کتکم زد باباها قدرت دارند یه ضربشون ده برابر ماماناست تجربه کردم که میگم

  18. اناهیتا گفت:

    من از بچگی توسط پدر و مادر ناتنی بزرگ شدم و هر روز حتی اگه کار اشتباه هم انجام ندم تنبیه میشم ای تنبیه این‌جوریه که پدر نا تنیم هر روز ک از سر کار میاد ۸۰ ضربه با وسیله ها مختلف به باسم میزنه جوری ک گریم در میاد مادر نا تنیم هم مدام کار های سخت بهم میگه ولی اگه کار بدی کرده باشم ک نیاز به تنبیه داشته باشم ی تابلو توی اتاقم نصب هست ک مثلا نوشته به خاطر نمره کم آوردن هر نیم نمره ده ضربه تنبیه داره بعد هم اگه فرار کنم یا پارو تو فلک تکون بدم مجبورم روی قابلمه اییکه از قبل داغ شده به مدت ۱۰ دقیقه بشینم

  19. سمیرا گفت:

    من وقتی به حرف شوهرم گوش نمیکنم به شدت تنبیه بدنی میشم..شوهرم خیلی حساس و غیرتیه..هر وقت میرم از خونه بیرون باید ازش اجازه بگیرم اگر بدون اجازه اش برم بیرون یا اینکه دیر برسم خونه با کمربند منو میزنه..اما چیکار کنم خیلی دوستش دارم برای همین به خانواده ام نمیگم آخه اگر اونا بفهمند طلاقم را میگیرند.هروقت منو میزنه خیلی گریه میکنم و التماسش میکنم اما اون اینقدر عصبانیه که این حرفا حالیش نیست وقتی عصبانیتش خالی شد پشیمون میشه و شروع میکنه منو بوسیدن اما من تا مدتها بدنم درد میکنه به خاطر کتکهاش ونمیتونم ببخشمش..اما چیکار کنم آخرش شوهرمه و دوستش دارم..

  20. مهشید گفت:

    سلام خود من هم یک بار فلک شدم

  21. مهشید گفت:

    فلک دردش زیاده

  22. نازی گفت:

    چندسالته؟اهل کجایی؟جدا هنوز فلک میکنن؟اونم تواین دوره؟اون هم دخترو؟واویلا!!!

  23. نازی گفت:

    معلومه که پشیمون نیستین،اگربودین که همون موقع عذاب وجدان میگرفتین.ولی به هرحال یه روز پشیمون میشین حسابی واون روزه محشره که کاری ازتون برنمیاد.خوش باشین

  24. نازی گفت:

    شماخودت روانی هستی نه روانپزشک.دروغگو.میگه دراسلام گفته جاش نمونه بعد شمامیگی محکم بزن با چوب تربزن،ببندش که تکون نخوره،بچه های خودتون هم که آش ولاش میکنید،مطمئنا روانی هستی

  25. نازی گفت:

    خدا مادرت رو شفابده.دختر بزرگ زدن داره؟

  26. نازی گفت:

    خدا شفای عاجل بده.واسه صفرگرفتن،هم اینکارا زیاده.حتی یکیش ،اونوقت کل فامیل اومدن واسه تنبیه شما.خداپدربزرگ وپدرومادرت رو وکل فامیلت روشفابده چون ازدم همه مشکل دارن اونم روانی.

  27. elaheh kashani گفت:

    منم یک روز مامنم امد مدرسه اون روز من مشقای ادبیات رو انجام ندادم معلمم به مامانم گفت ظهر مثل روز های دیگه رسیدم خونه لباسامو که عوض کردم مامانم دستمو گرفت بردم تو زیز زمین میله ی بارفیکس و آورد پایین پاها مو با طناب بست به به میله بارفیکس باترکه۷۰، ۸۰بار زد کف پام هنوز دردشو حس می کنم

  28. فائزه گفت:

    من کلاس پنجم بودم البته دهه ۶۰ معلم صدام کرد گفت شعر و از حفظ بخون منم یه بیت تونستم بعدش گفت چرا نخودی؟ خیلی راحت گفتم خوشم نیومده نخوندم این و که گفتم دوتا سیلی خیلی محکم بهم زد بعدش لوپامو محکم کشید خیلی گریه کردم گفت این شعر و ده بار مینویسی هم ده بار برام میخونی تا فردا باید آماده کنی.اومدم خونه به مامانم گفتم تا صبح با مامانم شعر حفظ میکنم تازه وقتی نمیتونستم بگم مامانم موهام و میکشید.

  29. s گفت:

    Harkas mikhad darbare falak sohbat konim

  30. مینا گفت:

    کار خوبی میکنی

  31. روزبه گفت:

    منم دوست دخترم یه بار از دستم بابت یه موضوعی عصبانی شد هم فلکم کرد ۱۰۰تا با کمربند هم اسپنک ۱۰۰تا با کمربندولی عاشقشم

  32. سینا گفت:

    کیا دوست دارند اسپنک ویا فلک و واقعا تجربه کنند؟

  33. ناشناس گفت:

    نه بابا من که باورم نمیشه از چند ۱۹ خرده ای شد از ۱۰۰

  34. ناشناس گفت:

    خدا شفا بده فامیلتونو واسه۰۰۰۰ هم خیلی خیلی زیاده جگرم کباب شد

  35. روزبه گفت:

    به نظر من هر اشتباهی اگه یه مجازات داشته باشه باعث عبرت میشه من شخصن از دوست دخترم تشکر میکنم بابت تنبیهش چون که تنبیه من به خاطر سیگار کشیدن بود و اونم فامیلمون هرچند مجازاتم درد وحشتناکی داشت ولی خب همین کارش باعث شد بذارم کنار تنبیهمم بالا گفتم با کمربند ۱۰۰تا اسپنک۱۰۰تا هم فلک درد فلکه خیلی بیشتر بود

  36. سهام گفت:

    خاطراتتون و بیشتر بزارید

  37. eman گفت:

    سلام من دوست دارم اسپنک شم توسط خانومها yahooid brine_mind

  38. roya گفت:

    من کلا دختر ارومی هستم و پدرومادرم خیلی دوسم دارن.۲۱ساله نامزد کردم و ۲۲سالگی ازدواج کردم.شوهرم اسمش ارمین هس.یه بار رفتم تولد دوستم شب تقریبا ۱۲:۳۰-۱:۰۰اومدم خونه.برادر دوستم منو رسوند وقتی رسیدم ارمین نشسته بود رو کاناپه.گف چرا نگفتی خودم بیارمت گفتم تو دیر رسیدی..گف شام چیه گفتم هیچی.چیزی نگف.پرسید کی رسوندتت گفتم برادر دوستم.اونم قبلا خواستگارم بود و ارمینم میدونس.گف برو لباساتو عوض کن کارت دارم.وقتی برگشتم دیدم بساط فلک امادس.گف بخواب رو زمین و منم همینکارو کردم.پاهامو طوری بس که تکون نمیخورد.گف ۲۰ضربع واسه دیر اودنت،۱۰ضربه واسه اماده نبودن شام و ۷۰ضربه واسه اینکه اون اوردتت خونه…باهربار ضربه میشماری و میگی غلط کردم،ببخشید…ااااخخخ یک غلط کردم…واای دو غلط کردم…
    خلاصه حسابی فلکم کرد ولی بازم عاشقشم.به نظرتون چیکار کنم؟

  39. farbod گفت:

    اسپنک ینی چی؟

  40. farbod گفت:

    آخه مگه میشه من ک تا حالا خدا رو شکر از این اتفاقات واسم پیش نیومده ولی یکی از پسر های فامیل سر اینکه مشقاشو ننوشته بود تو مدرسه یه سیلی محکم خورده بود… پرده ی گوشش پاره شد و گوش سمت چپش کلا تعطیله…

  41. کلیم گفت:

    ماشالله همم دختر هستن که نظرات نوشتن

  42. عاقل گفت:

    عاشقتم انی

  43. نازی گفت:

    خانم رویا.خجالت هم خوب چیزیه.یک جامیری میگی ارمین برادرمه،اینجامیگی نامزدمه،حتما جای دیگه هم میگی پدرمه.حداقل داستانتو عوض کن.وبلاگ دهه شصتی ها که گفتی آرمین مرده.خداشفات بده.

  44. سعید گفت:

    یه وبلاگ در زمینه اسپنک ساختم که خوشحال میشم به اون سر بزنیدhttp://tanbih.blogfa.com/

  45. نازی گفت:

    ببخشیدا ولی چرا بعضیا اینقدر تخیلاتشون قویه؟؟؟؟اونم درزمینه شکنجه.

  46. انی گفت:

    مردم کلاً تخیلات قوی دارن

  47. واده گفت:

    setaresharghi1.blogfa.com وبلاگ داستان اسپنکیه…خیلی خوبه

  48. me گفت:

    من فقط اسپنک شدم…و این توی خا نوادمون موروثیه…
    اسپنک از فلک بدتر چون تحقیر بیشهری به همراه داره یکی که اون فرد مجبوره بدون شورت جلوی افراد حاضر بشه دو اینکه اون مجبوره اجازه بده جنس مخالف به باسنش دست بزنه و سه اینکه ضربه به باسن لرزش خفیفی بهمراه داره که باعث تحقیر میشه…باید تا حالا اسپنک شده باشین تا درک کنین…اگه بخواین میتونم از خاطراتم براتون بگم…اما خاطرات خوبی نیستن…

  49. صدرا گفت:

    سلام.من صدرا هستم.من ۳۴ سالمه و یه خاطره توپ دارم.معلمی که بچه هارو فلک میکرد و بعد بچه ها اونو……نمیدونید چه بلاهایی سر معلم جوون ما خانوم سلگی اوردن.

  50. نازی گفت:

    خانوم m خجالت بکش.چراهرجامیرین افکارمازوخیسمی وسادیسمیتون روبیان میکنید؟بدون لباس،جلوی دیگران،جنس مخالف.بسه بابا.شورشودرآوردین.

  51. نازی گفت:

    بعضیامیان اینجاوبه اسم دکتر مطلب بیخود ودروغ سرهم میکنند،بقیه هم باورمیکنند،مثل اون وبلاگی که هرکس میومد میگفت دکتره،وکیله،معلمه،مدیره وفلان وازتنبیه بچه ها میگفتن.خداروشکرکه مسدودشد.امامتاسفانه بکی مثل مهدی پارسادروغ میبافه وکسی هم به اسم یعید باورمیکنه.درصورتیکه باکمی دقت میشه دروغاشون روفهمید.مثلا متن اول گفته من بابچه هام طوری برخوردکردم که تاالان تنبیه نشدن.بعدمتن دوم درجواب سعید،گفته طوری فلک میکنم که خون بیاد وزخم بشه.آخه اینهمه تناقض؟؟؟؟

  52. محمد گفت:

    سلام. من به جای اینکه فلک شم ، قلقلک میشم مخصوصا تو مدرسه به وسیله ی بچه ها. چون همشون می دونن که به کف پام حساسم و از کف پام خیلی خیلی قلقلکم میاد، هی دست و پامو توی زنگ تفریح میبستن و اونقد قلقلک میدادن تا زنگ تموم شه . خیلی خندیدم خداییش.😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂

  53. آلما گفت:

    سلام به همه ی دوستان گل…..
    فلکککککک ککککارررر غلللللططططیییی اسسست.
    بابا مگه مریض هستین که فلک می کنین؟خوب شبیه آدم با هم حرف بزنین..خودتونو بزارید جای اون شخص…دوست دارید یکی بیاد با چوپ و شلنگ بزنتتون؟؟؟؟؟
    بابا تورو خدا دست بردارین….

  54. آلما گفت:

    حالا پسرا رو که حقشونه اما دخترا نههههه….
    خب دخترا لطیف اند چرا میزنینشون؟؟؟؟
    مریضین؟؟؟؟؟؟❤❤❤❤❤❤❤❤❤

  55. پارمیدا گفت:

    سلام من الان ۱۲ سالمه و سال آینده میرم دوم متوسطه. سایت جالبی دارید منم میخواستم یه خاطره بگم . من کلا خیلی دانش آموز باادب، با انضباط و درس خونی هستم و الان هم مدرسه تیزهوشان درس می خونم . کلاس اول که بودم یه معلم فوق العاده داشتم به استم خانم دژدار که امیدوارم همیشه و هر کجا که هست سلامت باشه . بر خلاف اون کلاس دوم یه معلم داشتم به نام خانم قاضی زاده. واقعا خیلی معلم ….ی بود . ذره ای عاطفه نداشت و با سنگدلی بچه ها رو تنبیه میکرد. یادمه یع بار در کلاسمون تو زنگ تفریح قفل شده بود و ما هم داخل کلاس زندانی شده بودیم . من اون موقع همش ۸ سالم بود داشتم راه میرفتم و گریه میکردم چون ترسیده بودم . کاری نداریم زنگ بعدی آتش نشانی موفق شد در کلاس رک باز کنه اها یادم رفت بگم در کلاسمون یه تیکه شیشه ای داشت و زنگ قبل خانم قاضی زاده از اون جا داشت مارو نگاهمیکرد. اومد سر کلاس و اسم من و ۳ تا دیگه از دوست هامو گفت و گفت بیاین پای تخته . اون لحظه واقعا داشتم از استرس میمردم . فکر میکردم میخاد با خط کش ما رو بزنه چون همیشه میدیم بچه هایی که با خط کش تنبیه میشن از شدت درد گریه میکنن.وایی اصلا غرق این فکر ها بودم که احساس کردم از زمین کنده شدم . بی انصاف دو تا گوشم رو گرفته بود و بلندم کرده بود تازه این پایانش نبود و اون زنگ که ورزش داشتیم باید سر پا وایمیسادیم و اجازه بازی کردن نداشیم. الان از اون روز فقط یه خاطره تو ذهن منه و من بعد از اون سال اومدیم مرکز استان و دیگه اون خانم رو ندیدم اما اون تنفری و بیزاری ای که من نسبت بهش دارم وصف ناپذیره. خدا براش نسازه هر شب کابوس میدیدم که داره با خط کش من رو میزنه . انشاءالله این معلم ها و امثالشون از بین برن. من الان یه دبیر زیست دارم که واقعا از هر نظر خارق العاده است و باعث شده که من عاشق زیست باشم و نمراتم همیشه عالی باشه . به امید روزی که داخل مدارس بچه ها یاد بگیرن کار های بد انجام ندن چون بده نه این که کار بد انجام ندم چون تنبیه میشن ….😊

اندیشه خود را به یادگار بگذارید

- لطفاً به صورت فارسی بنویسید
- برای تماس با مدیریت به "صفحه تماس" بروید
- برای طرح مباحثی که با نوشتار بالا مرتبط نیستند لطفاً به "انجمن گفتگو" رفته و بگو مگو کنید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *



کلمات کلیدی : " " + "" + "" + "" + "" + "" + ""

Incoming search terms:

  • اسپنک
  • تنبیه اسپنک
  • خاطرات تنبیه بدنی در خانه
  • فلک دختر
  • تنبیه باسنم
  • خاطرات اسپنک
  • خاطرات تنبیه بدنی
  • چوب و فلک
  • تنبیه اسپنک با برس
  • خاطرات تنبیه بدنی در باسنی