۱
این نگاره توسط انی در تاریخ ۷ام تیر, ۱۳۹۰ و در دسته "" ارسال شده است

نویسنده :

Moham


۱ دیدگاه

  1. دریا گفت:

    میدانم لازم نیست نام رودی را بدانم،تا بتوانم گریه کنم…
    وتو هیچ وقت نمیخواهی باور کنی که مرگ سلطنتی ابدی دارد.
    . ما به احترام او کلاه از سر برمیداریم.
    و نمیخواهی برایم بگویی چرا بعد از آمدن پاییز خوشبختی
    وچشمهای تو نایاب میشود.وقتی عمر عشق و رویا اینقدر کوتاه است
    وقتی زمستان زودتر می آید و ما پایان جهان را نمی دانیم.
    لابد می خواهی بگویی حضور همیشه ی مرگ نگذاشته است، تا میان شب و روز فرق بگذاری…
    باشد.این هم بهانه ی دیگری برای نیامدن ذوق از روزن چشم های تو
    به خانه ی من…
    حالا اشک هایت را پاک کن.تا برایت از نسلی بگویم، که کلید خانه اش را گم کرده است.

    ( )

اندیشه خود را به یادگار بگذارید

- لطفاً به صورت فارسی بنویسید
- برای تماس با مدیریت به "صفحه تماس" بروید
- برای طرح مباحثی که با نوشتار بالا مرتبط نیستند لطفاً به "انجمن گفتگو" رفته و بگو مگو کنید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *