خویشاوندان دفن شده ام
۱۴ام خرداد، ۱۳۸۹

تنها در حال قدم زدن هستم. گرد و خاک شلوارم را کمی کثیف کرده است هر چند برایم اهمیتی ندارد . در این تنهایی با خود می گویم چه کنم؟ […]

خویشاوندان دفن شده ام
ای غریبا مرد…
۱۴ام فروردین، ۱۳۸۹

سیمایش را می بینم که مظلومانه نگاهم می کند . هر لحظه که نگاهش می کنم او نیز نگاهم می کند . سالهاست خاطره ی این نگاه معصوم سخت پریشانم […]

ای غریبا مرد…
“تنها مرد شهر ما مادر است”
۴ام آبان، ۱۳۸۸

آنچه می خوانید ،‌ واپسین گفتار برادرم محمد، چند لحظه قبل از مرگ می باشد. این نامه، خطاب به مادرم است. ———————————————————————— “تنها مرد شهر ما مادر است” بعد از […]

“تنها مرد شهر ما مادر است”
باز هم محمد ! باز هم ترس و دلهره
۲۳ام فروردین، ۱۳۸۸

باز هم محمد ! باز هم ترس و دلهره ی اینکه کجایم ؟ چه می کنم ؟ کیستم … محمد محمد محمد روح مقدس . روح خدایی و یک جسم […]

باز هم محمد ! باز هم ترس و دلهره