چه قدر تلخ
۱۱ام بهمن، ۱۳۸۸

یادم است با پری دریایی، سر قبر عمویم، کنار قبر داماد بودیم . خون دماغ های پی در پی او که حاصل بیماریش بد ، سخت آزارش میداد ! کنار […]

چه قدر تلخ
بغض سنگینی گلویم را می فشارد
۱۶ام اردیبهشت، ۱۳۸۸

بغضِ سنگینی گلویم را می فشارد . اِحساس تنهایی رهایم نمی کند . اَشک در چشمانم حلقه زده است و گوشه چشمم را پرده ای از اَشک پوشانده است . […]

بغض سنگینی گلویم را می فشارد