۸
این نوشتار توسط انی در تاریخ ۲۶ام آذر، ۱۳۹۴ و در دسته "خاطرات زندگانی" ارسال شده است.

برای دلم می نویسم:
photo_2015-12-17_13-46-51پیرزن است، هفتاد و دو سال سِن دارد. عُمری بی ادّعا و بی ریا زندگی کرده است. بچه داری و خانه داری کرده است، این زَن، زَنِ اَخلاق است. پارساست، پاکدامن است، عمری به پارسایی و عبادت گذرانده است، کم نیاورده و بر عقیده اش استوار مانده است، هنوز هم وقتی ماجرا حسین خاطرش می آید اشکهایش براحتی سرازیر می شود.
شوهرش به نام اِسلام کار نمی کند و می گوید من سید هستم، پیرزن ولی به نامِ اِسلام کار کرده است و رنج و زحمت می بُرد.
شوهرش از اِسلام نماز خواندن در مسجد، کلاه سبز بر سر گذاشتن و استخاره را یاد گرفته است. شیرزن از اسلام، کار و کوشش و ریاضت و اخلاق و بی ریایی را یاد آموخته است.
حالا پیر شده است. هفتاد و دو سال سن دارد. در حالی که هیچ کس از او بدی ندیده است، دارد درد می کشد. گویا اَواخر عمرِ شریفش باشد.
فکر می کنید چه دردی می کشد؟ درد روحش را نمی دانم، جسمش ولی درد گرسنگی می کشد. سالهای اواخر عمرش نیز به سختی اوایل زندگی اش می گذرد، گاهی حتی نان خالی پیدا نمی کند و از شدت گرسنگی از حال می رود با این حال از کسی درخواستی ندارد.. . حالش که خراب می شود دیگر نمی تواند فارسی صحبت کند، گیلکی صحبت می کند، ما دیگر نمی فهمیم چه می گوید.photo_2015-12-17_13-46-47
این زن از راستگو ترین آدم های اطراف من است، می گوید “بیست روزی است که صدای مادرم و مادر شوهرم در کنارم میآید، با من صحبت می کنند، ولی چهره شان را نمی بینم، (یعنی روح هستند) در مورد چیزهای مختلفی با اینان در طول روز صحبت می کنم.” من به گفته او ایمان دارم.
من چه مسلمانی هستم، شب آسوده می خوابم و همسایه اَم گرسنه است؟ حتی از شدت فقر و گرسنگی، روانی شده است؟ چه رنجی بزرگتر از این که پیرزن ۷۲ ساله ای، در مملکتِ … چنین دردی داشته باشد؟ و چه چیز از این شرم آور تر که من در دلم ادعایی داشته باشم و همسایه ام گرسنه باشد و من می دانم و آن وقت چطور می توانم لباسی بخرم؟ چطور می توانم خوش باشم؟

متن بالا سال ۱۳۹۰ نوشته شده است.

۸ دیدگاه

  1. fatemehesm گفت:

    سلام اقای کاظمی نصف مطالب وبلاگ رو خوندم.برام خیلی جالب بودن.کاملا صادقانه و از ته دل گفته شده بودن.حتی در صورت اشتباه بودن.با خاطرات بچگی تون کلی خندیدم و با خاطرات برادرت محمد بغض کردم.خدا رحمت کنه. بخشی از ماجرای زندگی تون رو که نوشتید مثل داستان های توی کتاب بود ,خیلی دوست داشتم واقعا.سایت برهان هم رفتم اونجا هم خییلی خوبه و منو خیلی ترغیب کرین که از دکتر شریعتی بیشتر بخونم قبلا ازشون کم و بیش خونده بودم و شخصیت جالبی برام داشتن به خاطر دیدگاه های عمیق شون به دین و تشیع.موفق باشید.مطالب رو دنبال می کنم حتما.من فاطمه روزنامه نگار اینستاگرامم:)

  2. انی گفت:

    سلام؛ خوشحالم بخشی از نوشته های من رو خوندید، ممنون که غلط های املایی و نگارشی رو تحمل کردید؛ خوندن نظرات شما شوق و شورِ نوشتن منو بیشتر میکنه.

  3. داریوش گفت:

    من خیلی وقته دنبال میکنم نوشته‌هات رو. از زمان تاریخ ما که نوجوان بودم و تا حالا در وبلاگت و هرجایی که حس و روح نوشته‌های زیبا و از ته دل و شرافتمندانت رو داشته باشه.

    خوشحالم که هستی و برهوت انسان بودن رو با طراوات کردی.

  4. انی گفت:

    درود؛ خوشحالم که مخاطبی مثل شما دارم. بعد از فیلتر شدن تاریخ ما، کمی افول کردم اما در تلاش برای شکوفایی مجدد هستم؛ تاریخ ما هم زنده است و آدرسی دیگر دارد. تعاریف شما شوق بیشتری در من بوجود اورد.

    وبلاگ تون رو هم دیدم، قالب ساده ای داشت، بعضی نوشته هاتون رو هم خوندم، خواندنی بود.

  5. zahra گفت:

    به امید روزی که همگی جویای این بزرگواران در اطرافمان باشیم و دستی بگیریم….

  6. ساره گفت:

    سلام به شما
    خوشحالم که هنوز مینویسی.
    زنده، زیبا، با طراوت و …
    چون حرف است بر دل می نشیند
    خیلی وقت بود به وبلاگ ات و سایت تاریخ ما سر نزده بودم.
    خیلی اتفاقی به وبلاگت رسیدم
    ان شاالله همیشه با نشاط و شاد و‌سالم باشی و موفق

  7. انی گفت:

    سلام؛ شما همون ساره دوستِ شیرازی من هستید؟

  8. تران گفت:

    با اینکه بعد از خواندن نوشته های شما، غصه تمام مرا میخورد
    عجیب تشنه خواندن دوباره ام

اندیشه خود را به یادگار بگذارید

- لطفاً به صورت فارسی بنویسید
- برای تماس با مدیریت به "صفحه تماس" بروید
- برای طرح مباحثی که با نوشتار بالا مرتبط نیستند لطفاً به "انجمن گفتگو" رفته و بگو مگو کنید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *



کلمات کلیدی : " " + "" + "" + "" + "" + "" + ""