۵۹
این نگاره توسط انی در تاریخ ۲۱ام مهر، ۱۳۸۷ و در دسته "" ارسال شده است.

نویسنده :

امروز از روستای متروکمان دیدم کردم ، سخت پریشان بودم ، احساس های متفاوتی داشتم ، احساس های متفاوتی که اشک را بر صورتم جاری می ساخت ، خانه هایی که خالی از سکنه هستند، مقبره هایی که تنها ماندند ، بزرگانِ و خان هایی که تنها مانده اند ، انسان هایی که دیگر نیستند ، روح های بزرگی اهل اینجا بوده اند و اکنون کسی روحشان را نمی بیند، رنج هایی که چوپانان کشیدند ، درختانی که خشک شده اند، چشم هایی که نمی بینند، گرگهایی که مرده اند و گوسفندهایی که گوشتی ندارند ، چه احساس خویشاوندی بزرگی در من است ، شما از من هستید و من از شما ؛

“و چه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگی کردن، مثل تنها مردن.” (دکتر شریعتی)

جنگل هایی که عبدالله خان عموی بزرگم کاشت اکنون درختان خشکیده ای شده اند از دیدنشان دلگیر می شوم ، از دیدن مناظر پر از سکوت، که روزگاری پدرم در آنجا چشمه ها یافته بود و اکنون خشکیده اند، دلگیرم. از روستا خارج می شوم ، آه همه جا چه خشک است ماشینی رد نمی شود ، آفتاب سوزان بر سر جد پیرمردان تنهای این روستاها می تابد ، نه امکاناتی برای سپری و نه ماشینی برای سوار شدن ، من نیز تنها می شوم ، من نیز روح تنهایی می شوم که ناگهان از خود بی خود می شوم به خود می آیم می بینیم مرگ نهیب می زند ، چند قدمی با درّه فاصله ندارم ، می ایستم ، خود را چون روح خویشاوندی با تمام روح های تنها مانده روستا ها می یابم که در کاخ های نامرئی خود می گردیم ، با هم دست می دهیم ، آزادیم ، هر چند گاهی یکی به تعدادمان اضافه می شود ، یک روح تنها ! لحظاتی  که من هرگز نمی توانم وصف کنم، احساس اینکه هیچ سنگینی ای وجود ندارد، انگاری ترس ندارم که کسی مرا ببیند و بگوید درس بخوان ! کار کن ! زندگی کن ! سختی بکش ! آدم باش! باش! کلمات هم برای ذکر اِحساس ها ناکافی و کوچک اند.

نمی توانم وصف کنم ، در میان روح های تنها و بزرگ لبخندی آرام بر لبانم نقش بسته که کمتر چنین لبخندی می زنم

قلعه دختر اربابی را می بینیم که مقابل سخن زور پدرش ایستاد و تن به ازدواج مصلحتی نداد ، قلعه ای ساخت و دختران را جمع کرد و تا مرگ آنجا بود، او که دوره ای محبوب و خانه اش پر از آدمک! ها بود. اکنون او نیز تنهاست، آه چه سخت است!  (قلعه دختران – قیز قلعسی)

باد خشکی می زود و کسی نیست بگوید : آه چه باد خشک و بی احساسی! ، دیگر چرا می وزی ؟ – – – نه آدمی برای اعتراض ، نه درختی برای خشک کردنش ، نه دریایی برای موج دادانش ، نه خاکی برای جابجا کردنش ؛ پس چرا می وزی…باد نیز پاسخی نمی گوید، پاسخم را نمی گوید.

امامی بود که ازش حکایات باقی! اما چه کسی  بشوند؟ چه کسی بخواند؟ چه کسی نقل کند؟ امام زاده ای را می بینم که زائری ندارد، خانه هایی که در حال فرو ریختن، دیوارهای خشتی که باران ارتفاعشان را کاسته است، کم کم دارند با خاک یکسان می شوند.

آن طرف گوشه ای از جاده ۳ مسافر ایستاده اند ! گویی ساعت ها منتظرند ، آژانسی نیست. ماشینی برای سوار شدن نیست، مالی هم برای خریدش نیست ، ماشین ها همچون ماشین رباتی، با خون سردی می گذرند ، خونم با این سردی ها گرم می شود و بر می گردم تا سوارشان کنم ، اما خبری نیست ، روح های تنها پیداشان نیست ، رفته اند ، به کجا؟ نمی دانم ، آنان نیز مرا همچون ربات های دیگر پنداشتند ؛ افسوس که در قدم اول نایستادم..

حرف داماد بر روی چشمانم آمده است : “…خداوند به نیت هم اهمیت خاصی می دهد…”

باز هم می روم ، یک روستای معروف نام را می بینم و از دیدنش به شدت می گیرم ، تنها یک قلعه دارد ، خانه ای ندارد و تنها ۲ مقبره دارد ؛ مقبره ارباب و همسرش ! که به اطرافیان و بردگان خود ظلم می کردند ، اکنون چه سخت تنها هستند و تنها چند دیوار خشتی را بر اطرا ف خود می بینند به همراه باد خشکی که می وزد ، همین. تنها همین.

افسوس! که من نیز تحمل این سکوت تنهایی را نیاوردم، و این متروکِ را ترک کردم، احساس بدی دارم ، چه عذاب وجدانی دارم ، آمده ایم در ساختمان های چند طبقه که بدون حیاتی سر سبز نشسته ایم و خشک و بی احساس همدیگر را نگاه می کنیم، از کنار هم رد می شویم، به هم پیامی می دهیم، با انگشت های”مان را به کیبورد می کوبیم. مردک چشم های”مان کمتر تکان می یخورد. آیا ما ربات شده ایم ؟

***

یاد حرفهای مادرم می افتم که می گفت که وقتی زلزله ۶۹ آمد برّه های ما از ترس خشک شده بودند ، گاو های ما زیر خاک ها مدفون شده بودند و چاره ای جز بریدن سر آن همه گاو نداشتیم

و داماد می گوید : اینها نشانه هایی بزرگ است …

من نیز تایید می کنم ” آری نشانه است “

در این میان ترانه ای کمی مرا آرام می کند :

دلم می خواد به اصفهان برگردم…

دلم می خواد به نصف جهان برگردم

دلم اونجا ، یادم اونجاست ، همه راز و نیازم اونجاست …(معین !)

.

.

آفتاب در حال غروب کردن است

و ما

در حال رسیدن .

———–

عکسی که بالا گذاشته اَم همان خانه یا قلعه قدیمی ماست که تا حد بسیار زیادی تخریب شد، ماجرا این تخریب شدن را اینجا نوشته ام : خانه قدیمی ما


کلمات کلیدی : " " + "" + ""

۵۹ دیدگاه

  1. بعد از مدت ها خوندم !
    فکر می کنم باز احساساتم زنده شدند

  2. میشکا گفت:

    و ادمی چون نسیمی است که خود نمی داند ماندگار نخواهد بود

  3. احتمالا ميدونيد كي ام؟ گفت:

    نگاه خوبی و زیبا و دردمندی به دنیا دارید.که قابل تحسینه
    سری به وبلاگتون زدم تا بیشتر ازتون بدونم.چرا که سایتی که شما مدیریت می کنید ارزش زیادی برام داره
    باز هم علاقه مشترک ایرانیان:منم این آهنگ معین را خیلی دوست می دارم،و جالب بود که دیدم شما همچون من ترک زبانید اما فارسی را که (به قول مشیری)جان مایه ایرانیان است را در همه جا رعایت می کنید و ارجح شمردن فارسی(در عین تفات های زیبای فرهنگی مناطق مختلف) یکی از ان راه هایی(!) است که ما می توانیم به وطنمان خدمت کنیم

  4. ببخشيد...اما ... گفت:

    اصفهان را با “ه” می نویسند نه “ح”

  5. سلام بر سارا، متنی که خوندید رو سه سال پیش وقتی از روستای خاموشمان رد می شدم نوشتم، آن هم در مبایل، همواره اون رو می خوندم و خیره می شدم.
    اما بابت اشاره به غلط املایی ممنونم، من از این اشتباه ها زیاد دارم و حتی مدتی دوست داشتم همه چیز را غلط بنویسم، مثل : مرصی، غلت، خاهر، عنی و چندی دیگر.
    دلیل آن هم وارد شدن زبان ترکس استانبولی است. و علاقه کم من به ادبیات، در حالی که الان کمی تغییر کردم.

  6. مهدی گفت:

    زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست
    هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود
    صحنه پیوسته بجاست
    خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد

  7. … ممنونم مهدی،
    بسیار بجا بود.

  8. بتیل گفت:

    سلام
    من هنوز نفهمیدم معنی اسم شما چیه؟شاید اشاره کردین اما من نخوندم!!!

  9. خب این فهمیدن را چه نیاز.

  10. حسين گفت:

    سلام عرض میکنم خدمت سرکارخانم انی کاظمی .باتشکرازکارهای ارزنده شما وسپاس فراوان نسبت به موردتوجه قراردادن کتابهای خاص ومهم ازشماخواهشی داشتم که نسبت به تاریخ فلسفه هم عنایتی فرمائیدوباتهیه تاریخ فلسفه کاپلستون جمع کثیری را در این راه اندیشه مدد رسانید امیدوارم که این کارشما اجری عظیم نزدایزدتعالی داشته باشدچراکه شما درمسیر رهپویان خردواندیشه چراغی روشن میکنید

  11. آذین گفت:

    انی کاظمی آقا هستند!

  12. بازم ممنونم آذین.
    ازین اشتباه ها زیاد پیش میاد :D

  13. مجید گفت:

    سلام.من سال ۶۹ تو زلزله رودبار جزو اولین امدادگرها بودم که وارد منطقه شدم……ده ما هم با تمام آبادیاش خالی از سکنه است…..حالا چند روزی است که ده مونو ژاپن و رودبار تو ذهنم پیوند خورده …..بغض دیدن رودبار تو گلوم زنده شده…..و نوشته شما زنده ترش کرد…..
    و….تا شقایق هست
    …………………زندگی باید کرد
    …………………………………….
    ………………………………………../بدرود

  14. بله
    و….تا شقایق هست
    …………………زندگی باید کرد

  15. frykazemi گفت:

    خیلی جالب بود!

  16. فرزین، مطالب “خانه قدیمی ما” رو هم بخون حتماً

  17. سئو گفت:

    سلام
    انصافا کلا نوع گفتارت قشنگه.امیدوارم همیشه موفق باشی.دوست داشتی به سایت ما هم یه سری بزن.

    http:///www.3EO.ir

  18. :D
    شما تبلیغت رو بکن! من نظر ها رو تایید می کنم
    مشکل این جور تبلیغ ها اینه که لینک نوفالو منتشر میشن : )

  19. لیلا گفت:

    گذر از کوچه بی گوشه ، نسیم بی نسیم، دردهای کهنه ، اتش خاموشف گلهای شسته، قبرهای متروک درد همه است در پی درمان باید بود. درمان شقایق است تا شقایق هست باید با لذت نفس کشید

  20. مهتاب آزاد گفت:

    ای کاش از ائل اسم خودتان رو میدادید انی دیگه چیه؟

    ببخشیدا

  21. درود.
    متوجه سخن”تان نمی شوم، توضیح بدید.

  22. راستی، اگر آمدید بهم بگید که چرا نام کاربری بسیجی رو ساخته بودید ؟

  23. مهتاب آزاد گفت:

    انی به کی قسم بخورم؟به عزیزت که این بسیجی من نیستم خودش اونجا گفت که خودشو جای من زده.
    از دروغ گویان متنفرم…

  24. IP هر دو شما یکی هستش : )
    من تمایل دارم شما رو در انجمن از نو دوباره فعال کنم.

  25. مهتاب آزاد گفت:

    لطف می کنی ولی من بسیجی نیستم.از اون متنفرم.

  26. من که قانع نمیشدم ولی شما الان از بلاک بودن خارج میشید.

  27. درود. مهتاب جان؛ یه تست کن ببین می تونی بیای انجمن؟ الان اکانتت رو دوباره فعال کردم. نتونستی اینجا بهم بگو.

  28. مهتاب آزاد گفت:

    سلام من نتونستم وارد شم آقای کاظمی.

  29. چه پیامی می گیرید ؟ چه اروری میده ؟

  30. مهتاب آزاد گفت:

    وارد شدم اما از شانس بدم د سایت تخلف صورت گفته.این دفعه من که مقصر نیستم هستم؟

  31. مهتاب آزاد گفت:

    سلام نمی دونم چه حکمتیه که هر وقت که برای استفاده از اینترنت آزادما تخلف تو انجمن صورت میگیره!!؟؟
    من از اینترنت خونه نمی تونم استفاده کنم.آقای کاظمی رسیدگی کنید دیگه…

  32. باز بعد از مدت ها خواندم . . اِحساساتم فریاد می زنند. .

  33. تا شقایق هست…………………زندگی باید کرد

  34. آرمان گفت:

    درود ؛انی جان دست هرچی نویسنده هست رو از پشت بستی ؛خیلی قشنگ شرح میدی ؛توصیف هات با تخیلاتت عجین شده و یک متن ادبی زیبا آفریدی؛روستای من تو اصفهان هست بچه که بودم وقتی از تهران می رفتیم به سمت روستامون خیلی حس زیبایی داشتم؛انگار روحم از این زندان سیمانی شهر آزاد میشد و تو اون باغهای روستامون تا می خواست اوج می گرفت و پرواز می کرد؛اما الان که ۱۸ سالمه دیگه زیاد اون حسو ندارم ؛شاید دلیلش این هست که اونجا هم داره مثل شهر سخت و آجری و صنعتی میشه؛ شاید هم روح من انقدر با زنجیر های هوا و هوس و گناه و شهوت تو شهر بسته شده که دیگه قدرت اوج گرفتن نداره؛ انی جان هنوزم بوی دیوارهای کاه گلی خیس شده زیر بارون که تو هوا پخش میشه تو یادم هست و مستم میکنه؛ دستت درد نکنه ؛این نوشته هات خیلی چیزهارو تو ذهنم تازه میکنه

  35. بوی بارونی که به دیوار ها خشتی زده می شد . . . بله بله . .
    باران می زد و از ارتفاع دیوارهای کاه گلی کاسته می شد و کم کم این دیوار ها با خاک یکسان می شدند و انگاری نه انگار که اینجا روزی مردمانی بوده اند . .

  36. مه ناز صفویه گفت:

    چه خوب…
    کاش خونه پدر بزرگ من هم چیزی ازش باقی بود حتی همین سنگ و دیوارها… هیچی نذاشتن ازش…
    تمام کودکی ام…

  37. دل آرام گفت:

    امام علی ع میفرمایند که بسیار از گذشته گان و مرگ یادکنید

    من فکر میکنم بازدید کردن از این اماکن، یه حسی شبیه دیدار از اهل قبور رو به آدم میده
    احساساتی که شما بیانش کردین اینرو نشون میده که انسان با دیدن این مناظر اگر اهل فکر باشه، اولین چیزی که به ذهنش میاد این هست که چه کسانی اینجا زندگی میکردند و به چه عاقبتی دچار شدند…و این بسیار مفید و لازمه

  38. بله. بسیار لازمه . .

  39. نسیم گفت:

    من حستو نمیفهمم. آخه تا حالا خونمونو عوض نکردیم . تقریبا مکان همه ی خاطراتم حفظ شدن.خیلی حس غریبیه برام………….میتونه خیلی دردناک باشه.من وابسته ی تک تک خاطراتمم….

  40. من با تمامی خاطراتم زندگی می کنم . .

  41. سلام
    منو به قول خدتون بلاک کردین الان دیگه نمیشه از بیرونم شاهد بحث ها باشیم چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  42. شيوا گفت:

    با درود فراوان
    خیلی قشنگ بود.
    تازه من ازتون دلخورم چند روز پیش ازتون راجع به شهرهای ایران باستان مطلب خواستم ولی پاسخی دریافت نکردم.چون گفته بودم در صورت امکان به ایمیلم بفرستین.
    بدروووووووووووووووود

  43. لیلا گفت:

    انی روزها در مملکت بوی قبرستان می اید انگار تمام اندیشمندان را در دل خاک جای داده اند

  44. اِنگار همه مرده اَند.
    آنچه بر ما می گذرد نه شعفناک بلکه اسفناک است.

  45. مریم گفت:

    این روستای متروک شما کجا هست؟

  46. بین قزوین و ابهر،
    در منطقه گاگازان، روستایی به نام “خوران”

  47. Jude گفت:

    Hey, I think your site might be having browser compatibility issues.
    When I look at your blog site in Opera, it looks
    fine but when opening in Internet Explorer, it has some overlapping.
    I just wanted to give you a quick heads up!
    Other then that, amazing blog!

  48. حمید رضا گفت:

    منم روستای مادری ام را خیلی دوست داشتم ولی الآن دیگه نه چون ارزشهای ذهنی آدم تغییر می کنه

  49. سلام متشکرم از مطالب خوبتان

  50. خیلی خوب بود ممنون

  51. خیلی خوب بود .ممنون

  52. پژمان گفت:

    سلام
    ببخشید چطور باید با شما در ارتباط بود ؟

  53. سلام این خیلی حیف که روستاها داره روز به روز خالی تر میشه .

  54. ممنون از مطالب خوبتون به نظر روستای زیباییست

  55. آموزشگاه موسیقی گفت:

    سلام و سپاس از سایت خوبتون.

  56. بالابر گفت:

    متشکرررررررررررررررررررم

اندیشه خود را به یادگار بگذارید

- لطفاً به صورت فارسی بنویسید
- برای تماس با مدیریت به "صفحه تماس" بروید
- برای طرح مباحثی که با نوشتار بالا مرتبط نیستند لطفاً به "انجمن گفتگو" رفته و بگو مگو کنید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *