۴۵
این نگاره توسط انی در تاریخ ۲۰ام مرداد، ۱۳۸۷ و در دسته "" ارسال شده است.

نویسنده :

روزی که بردیم از یاد

زودی که دادیم بر باد

نوشته های دیگر را نیمه ول می کنم، مگر می شود از احساسم هم فرار کنم؟ از خودم به کی فرار کنم ؟ .. نمی شود باید خالی شوم، باید بیان کنم دیدگانم را. من صدای  نوای زیبای عبدالباسط را شنیدم، بیرون ـآمدم تا ببینم کدام کس است که به این زیبا گوش می دهد…! اما ناگهان

گرفتم و به خودم پیچیدم،. آمبولانسی بود که مرده ای را می برد، یدک می کشید. خاطرات سوزناک بسیاری برایم زنده شد..! آن برادر پاک. آن پریای آرام. آن پدر  چاق.  باز هم آن برادر مقدس:

شیپور های ارتش دمیده می شد، خیابان ها شلوغ بود، ترافیک شده بود، ۷۰% کل ارتش ۱۶ قزوین جمع شده بود،  گروه ها در حال رژه رفتن بودند. گروهی  منظم با لباس های مختلف. بخاطر فاجعه ای که رخ داده بود! شهادت یک جوان.

خامنه ای! به قزوین آمده بود، پادگان عظیم خلوت بود، آن جوان قصد آب کرده بود، درآن تابستان سوزان،زیر  آب اما حاوی لوله های برق بود،لوله ها فرسوده بودند. آن جوان تا دست به آب زد  با قدرت برق به زیر آب کشیده شد ..!

و اِی  وای

و  آهی بلند..

کسی نبود، همه برای دیدن رهبر ایران رفته بودند! آن جوان زیر آب تنها شاید در دل اشک می ریخت،و می گفت:

مادرم تنهاست! برادرم کم سن و سال است! اشک می ریزد! یک ماه است او را ندیده ام!برادر دیگرم  تنها دوستش منم! خدایا! مرا از آنان جدا مکن که برای آنان نیازم. خدایا  مادرم خواهد شکست! موهایش سفید  خواهد شد، خدایا مگذار با جسمم بیگانه شوم! خدایا ! آن طفل معصوم در دلش غوغا به پا خواهد شد، مرا از او هم دور مکن! او دوری یک هفتگی من را تحمل نکناد، خدایا تو خود می دانی آن طفل به من زنگ می زد و اشک می ریخت و فحش میداد که چرا به خانه بر نمی گردم! چه قدر با  مادر سخن می گفت و او را راضی می کرد تا بروند مخابرات و یک تلفن به من بزنند..!  یک تماس..

براستی محمد زیر آن  آب برق دار چه در دل داشت؟ دوست محمد رحیم بود، رحیم اما همچون من سر به دیوار می کوفت! مادرم سخت گریان بود، یکی از یکی دیوانه تر. کیست ما را کنترل کند؟ من ؟ مهدی؟ عباس؟ ایرج؟ خواهرانم؟ کیست آنان را کنترل کند؟ کیست دوستان را کنترل کند؟ می گذارم مردم بگویند او مرد  و به اسطوره تبدیل شده است! لاکن آنان نمی دانند آنچه ما بچشم و دل به یاد داریم. همه در حال گریه بودند. مردم بالا پایین می شدند.در خیابان های قزوین سربازان رژه می رفتند که ناگهان خواهرم از راه رسید و فریاد زد کجاست!؟ کجاست! کیست آن درد دیده را نگهدارد؟ مگر می شد، هر تصوری جز این ممکن بود.

کم کم میفهمیدم که چرا حواریانش،‌ با شکوه و تشریفاتی که زیبنده اخلاص آنان بود، کنفسیوس را به خاک سپردند. سپس مدت سه سال در کلبه‌هایی که کنار گورش ساختند،‌ به سر بردند و همچون پدر مردگان، بر او سوگواری کردند و  پس از آنکه همه مقبره کنفسیوس حکیم را ترک گفتند،‌ تسه کونگ، که بیش از دیگران به وی مهر داشت، ‌سه سال دیگر در آنجا ماند و به تنهایی در کنار آرامگاه استاد اخلاق ماتم گرفت. . بله، برادرم محمد که دل، تنگش بود رفت..! رفت!

و از من تنها آهی در دلم، اشکلی در گوشه چشمم، دل تنگم ماند

روزی که بردیم از یاد

زودی که دادیم بر باد


کلمات کلیدی : " " + "" + ""

۴۵ دیدگاه

  1. انقلاب گفت:

    وایسا دنیا..وایسادنیا!…من میخام پیاده شم!…

  2. انقلاب گفت:

    وایسا دنیا..وایسادنیا!…من میخام پیاده شم!…

  3. انقلاب گفت:

    وایسا دنیا..وایسادنیا!…من میخام پیاده شم!…

  4. nashenas گفت:

    nabayad istad, bayad harekat kard,ru be jelo, pishraft, talash, khastegi maanaii nadarad, agar esterahat koni khasteii va aghab mi-ofti, pas boro

  5. nashenas گفت:

    nabayad istad, bayad harekat kard,ru be jelo, pishraft, talash, khastegi maanaii nadarad, agar esterahat koni khasteii va aghab mi-ofti, pas boro

  6. nashenas گفت:

    nabayad istad, bayad harekat kard,ru be jelo, pishraft, talash, khastegi maanaii nadarad, agar esterahat koni khasteii va aghab mi-ofti, pas boro

  7. می گویند انسان گفت:

    قدری خسته ؛ قدری دلتنگ ؛ قدری اشک؛ قدری بغض ؛ قدری منتظر ؛ قدری دلگیر، مرداد چه ماه داغیست!

  8. خسته گفت:

    تو رفتی و بهار رفت و امید…
    دیشب صدای تیشه از بیستون نیامد
    شاید به خواب شیرین فرهاد رفته باشد

  9. Maryam گفت:

    آیا محمد مرده؟
    اگر مرده چرا اسمشو پاک نمیکنید که فراموشش کنی؟
    وقتی اسمشو میبینی تو دلتون خنجر نمی زنن ؟
    چهرا ش میاد تو ذهنتون ؟
    صداش چی؟
    میگن صدا اگه نباشه از یادمیره
    میگن مرده ها اگه فراموش شن دلشون میشکنه
    محمد شما یا دکتر شریعتی روحشون شاده چون یادشون تموم نشدنیه.

  10. یه مخاطب گفت:

    ممنون از نصب افزونه ها

  11. یه مخاطب گفت:

    عکس صفحه اول در فقر و آزادی عکس اولی اون بچه عقبی که بلوز سبز تنشه و شیطنت آمیز به جون مرغ و خروس ها رفته و ترسونده اون ، فکر کنم شما هستی؟ اولش فکر کردم مثل بقیه عکس ها هنریه ولی به نظرم میاد عکس خودته نه؟

  12. الهه، عکس من نیستم اما تو نیز بمانند بسیاری از دوستانم فکری مشابه کردی، هنوز خیلی ها باور نمی کنن که اون پسر من نیستم، اون موقع که نزدیکی های ما عکاس نبود

  13. الهه گفت:

    نمی دونم من عکس شناسیم ضعیفه ، در حد خنگا! . آخه شبیه همون بچه بود که با مادرش عکس انداخته بود .
    ولی شاید بودند همون موقه ها آدمایی که ذوق براشون خیلی چیزا رو شدنی میکرد ….روزهای آخر اسفنده ..بهانه شد سال نو رو هم بهتون تبریک بگم

  14. علیرضا گفت:

    جناب انی شما به هیچ وجه الکی نمی نویسید بلکه وجه آن را دریافت میکنید.
    جناب محمد هم کسی نیست که شما اینقدر از ان تعریف میکنید.
    چرا همه را به صخره میگیرید ولی تعریف پشت تعریف از کسی که ایرانیان را به خاک سیاه نشاند پاچه خواری میکنید.
    ضمنآ تاریخ را تحریف نکنید .

  15. پاسخ به علیرضا گفت:

    شما هم عرضه داشته باش بنویس ،درسته ! انی الکی نمینویسه ، وجه صداقت میگیره.

  16. این آقا علی رضا، اومده گیر داده و میگه که من از وزارت اطلاعات هستم. اگر در وزارت اطلاعات بودم تا الان گرفته بودمش! من از محمد تعریف نکردم که ! یادم نمیاد تعریف کنم. تنها وابسته ام.

  17. الهه گفت:

    چند وقت پیش کتاب کلمات رو میخوندم سرگذشت سارتر که درباهر مرگ پدرش اونقدر صریح حرف زده بود که اصلا دل تنگ کننده نبود ولی خاص ترین و از تاثیر گذار ترین نوشته هایی بود که درباره نوشته شخصی از مرگ خوندم ، پدر سارتر درنه ماهگی پل بعد از بیماری میمیره و سارتردرباره مرگ زودرس پدرش میگه :
    ” ژان -باتیست با جیم شدنش ، لذت آشنا شدن با خودش را بر من دریغ کرده بود ، امروز هم درشگفتم که چه کم درباره اش میدانم ، با این همه ، او مهر میورزیده است ، دلش میخواسته زندگی کند ، خودش را میدیده که می میرد ،این برای ساختنِ یک انسانِ تمام بس است
    خیلی جمله عجیبیه

  18. علیرضا گفت:

    وجه صداقت تو اصلآ رنگ و بوئی از صداقت نداری . ضمنآ برو وکمی مطالعه بکن و بعد پیام بگذار که یاد بگیری چطوری پیغام بگذاری .

  19. علیرضا گفت:

    شکی ندارم که از وزارت اطلاعات هستی .
    چون عملکردت نشان میدهد .
    تا وقت هست خودت را اصلاح کن .

  20. علیرضا گفت:

    هنوز بچه هستند. خودت و آن وزارت پشت سرت .

  21. خب دلیل هایت را بگو، چرا من از وزارت ارشاد هستم؟

  22. عبور گفت:

    محمد گفته بود : ” باید پشت پنجره نشست و باد را پایید و تا ممکن بود او را دید ، و خاطرات را به دفتر چید”

  23. آن نوشته های محمد، بهنگام مرگ را تو نیز خاطر داری؟
    باید بگویم از احساسی ترین و عمیق ترین نامه ها، نامه محمد به مادرم بود.

  24. سایه گفت:

    چرا تا این حد مبهم از محمد می نویسید واضح تر درمورد او توضیح دهید. به نظرم دور از واقعیت است که کسی بتونه گذشته اش را فراموش کنه. گذشته ای خوب یا بد قسمتی از زندگی یک فرد هست چه کسی می تواند خود و خاطراتش را نابود کنه نوشته شده اند اما نه بر روی کاغذ که بتوان آن ها را سوزاند قلب همه چیز را بر روی خودش حک می کند آقای کاظمی بهتر است راحت بنویسید انسان می نویسد تا فراموش کند نگفته ها را باید کامل گفت ضمن اینکه من به شخصا نمی تونم با محمد آشنا شوم تا وقتی که شما بگید واقعا کی بود .

  25. الهه گفت:

    روحم زیاد منو میاورد اینجا همین ” محمد روح مقدس” چون خوشم میومد جایی بیارم که خلوت و خالص باشه و غمگین …نمیدونم چی توش بود یا هست اینجا..!

    نصف بیشتر نظراتش منم ولی نمیگم کدومشونم

    چقد وبلاگت بد شده صفحه اولش همش عکسای بدبختی

  26. درست میشه. با مطالب بِه

  27. الهه گفت:

    پس بهش برس که به شود زود

    ( دلش خوشه وبلاگشو حفظ کرده! خوشا به حال عبور ما که عمر با عزت کرد )

  28. الهه گفت:

    شریعتی در مورد نوشتار کویر میگه :

    گفتگو کردنی شبیه «با خود آزاد و رها فکر کردن»

    در این حال ها و لحظه ها ، آن چه طرح می شود موضوع سخن است نه آنچه طرح می کنیم.

    در اینجا نفس«حرف زدن» اصالت دارد . سخن وسیله ی اثبات و انتقال نیست ، خود یک نوع « زندگی کردن» می شود.

  29. من وبلاگم با خودم و احساسم میره جلو
    هر وقت احساسی باشه بروز میشه و اگه بناشه بروز نمیشه
    من الان یه مطلب از کتک هایی که خوردم نوشتم و یکی دیگه درباره مرگ؛ قبرستان.

  30. الهه گفت:

    یه جایی شریعتی توی هبوط میگه فرشته ها آدما رو همین جوری سر هم هم کردن …

    چه می دانم ؟ شاید این فرشته هائی که این شبه آدم ها درست می کنند واقعا غرض خاصی هم نداشته باشند ، واقعا با همکار و همقطار سابقشان ، شیطان ،همدست و همدستان نباشند ، ولی لااقل این هست که اگر هم توطئه ای در کار نباشد اینها کنتراتی کار می کنند ، تقلبی کار می کنند ، نمیدانم شاید زورکی و اجباری کار می کنند

  31. الهه گفت:

    نه اینکه فکر کنم این داستان واقعیه یا این جوریه ولی این یه اضطرابه که آدم فکر کنه نکنه همین جوری درست شده که همین طوری کار میکنه زندگی میکنه..همین جوری هم توی این چرخه افتاده! من خوب کار کنم استاده کارمو سرسری بگیره ، اون کارش درست باشه من سرسری کار کرده باشم.
    چه می دونم! شریعتی هم بعضی حرفاش آدمو کنترل میکنه همیشه!

  32. الهه آزاد گفت:

    اِی ربات

    منو بگو با کی حرف زدم!

  33. حالا با کی حرف زدی ؟

    آخه من نه منم.

  34. الهه گفت:

    همه این طورین مثل تو ، در مستی خویش سرگردانند :)

    راستش الان فهمیدم اصلا با تو نبودم من فقط اینجا اومدم نشستم و با طبیعت اینجا حرفیدم و رفتم .

  35. الهه گفت:

    خوابت آشفته مباد
    خوش ترین هذیان ها خزه سبز لطیفی است
    که در برکه آرامش تو می روید..
    آن سوی پنجره ساکت و پر خنده تو
    کاروان هایی از خون و جنون میگذرد…شفیعی کدکنی

  36. الهه گفت:

    mahammad

    soul

    calm

    silent

  37. ایول؛ پس من سازنده طبیعت هم بودم!

  38. الهه گفت:

    آره ، ولی اولش تو صدای طبیعت رو شنفتی و اینجا رو براش ساختی;)

    طبیعت اینجا هم کم مونده ما رو با مشت و لگد منوبندازه بیرون بگه مگه صدای منو درک نمیکنی بزار تو خلوت خودم باشمممممممممممممممممممممم آآآآآ مگه خودت طبیعت نداری!

  39. علي گفت:

    سلام مشت انی
    خوبی برادر؟
    مرگ تولدی مجدد است.
    رها شدن از حصار تن است.
    امام حسین(ع): مرگ تنها پلی است برای عبور.
    امام علی(ع): نفسهای انسان گامهایی است که به سوی مرگ برمیدارد.
    خود را باید آماده کرد برای رفتن دیر یا زود باید گذاشت و رفت.
    امام علی(ع): مرگ برای پند و وعظ انسان کافی است.
    امان از انسان غافل و ناسی…
    به هرحال در جوار رحمت حق جای گرفت و چه کسی مهربانتر از خدا. خدایش بیامرزد

  40. علي گفت:

    سلام
    جناب علیرضا حسابی گیج و ملنگ تشریف دارن
    مشت انی حالی داری با این طایفه سر و کله میزنی
    جالبه هرچی آدم بی سواده ادعای فضل و دانش و مطالعه میکنه در حالیکه اشتباهات فجیع نوشتاری دارند:
    صخره که منظورشون سخره بوده
    انسان به ایرانی بودن این نادوستان شک میکنه.

  41. سپاس گزارم برادر.

  42. الهه گفت:

    بهت حسودیم میشه محمد!

  43. parvaz گفت:

    چی میشه که آدما اینقد زودگذرن؟

  44. morteza گفت:

    سلام
    یادم افتاد اون روزی که با محمد رفته بودیم تا آدامس بگیریم.اون موقع من خیلی بچه بودم. ولی یادمه.اون روز آخرین دیدار من با محمد بود…
    خداوند همگی رفتگان را قرین رحمت خود قرار دهد.
    نمی دانم چه بگویم.
    بغض خود را هم نمی توانم…
    .
    .
    .

اندیشه خود را به یادگار بگذارید

- لطفاً به صورت فارسی بنویسید
- برای تماس با مدیریت به "صفحه تماس" بروید
- برای طرح مباحثی که با نوشتار بالا مرتبط نیستند لطفاً به "انجمن گفتگو" رفته و بگو مگو کنید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *