۴۷
این نوشتار توسط انی در تاریخ ۲۶ام خرداد، ۱۳۸۹ و در دسته "من نوشت" ارسال شده است.

این متن با بی پروایی نوشته شده است و بسی مایه حیرت و تاثر است .

***

اکنون به درستی می دانم او بسیار زیرک بود، زیرکتر از فرزین ! بی پرواتر از مهدی ، بد اخلاقتر از عباس ، لوس تر از نسیم، سنگ تر از منیژه، سخت تر از ایرج ! شنیده ام حتی گاهی به انسان خوبی تبدیل میشد. مثل من ! بسیاری برایش احترام فراوان قائل بودند. او که این چنین شیطان بود، خدا را که باید می داشت ، نداشت. ما هرگز احترامی برای خدا قائل نبودیم، چرا که با وجود بزرگ و قدرت مندی مانند شیطان، به خدا چه نیازی بود؟ خدا باید موجودی قدرت مند و جادوگر می بود که نبود و یا ما نمی دیدیم. ما می خواستیم خدا بمب بترکاند اما نمی ترکاند. ما منتظر بودیم که خدا پسران بد و شرور را حسابی ادب کند اما نمی کرد، خدا هیچ وقت خداگونه عمل نکرد. شیطان هم دست کمی از او نداشت، اما بهتر بود. لااقل ما شیطان را بهتر می دیدیم. باید از شیطان به عنوان یکی از تاثیرگزارترین های زندگی ام یاد کنم، برای همین تصمیم گرفتم یک چند از تاثیراتش را، که قابل گفتن است ، بنویسم.

*****
>شاید جالب ترین نکته زندگی شیطانی من، خوابی بود که از یک دزدی دیدم! یک شب خواب دیدم از جیب آقا داوود، همسایه روبرویی ، که تراشکار بود، ۳۵۰۰ تومان برداشتم. فکر کنم هنوز به دوره پنجم ابتدایی نرسیده بودم. من که هرگز خواب دزدی نمی دیدم، با خودم گفتم این خواب های بی سر و ته من باز گل کرد. از قضا ، آن روز زهرا خانم زنگ زد و قرار شد من برای کاری که یادم نیست چه بود، راهی خانه آنها شوم و یک چیز که یادم نیست چه بود را به خانه خودمان ببرم. از راه پله ها در حال بالا رفتن بودم که یک هو چشمم به شلوار آقا داوود افتاد. در راه پله ایستاده بودم فکر می کردم که واقعا چه باید بکنم؟ مدام وسوسه می شدم که نگاهی به جیب شلوار آقا داوود بیندازم، این کار را کردم، دیدم یک بسته پول کلفت توی جیبش است ، از وسط پول ها سه تا هزاری و یک پانصدی بر داشتم. آمدم بیرون، خوشحال بودم. فرزین یک تفنگ خریده بود که گلوله هم داشت . سه هزار و پانصد تومان قیمتش بود. خیلی دلم می خواست من هم یک تفنگ شبیه به تفنگهای واقعی داشته باشم. از جیب آقا داوود پول زیادی بر نداشتم، تنها به مقدار مورد نیازی که برای خریدن تفنگ کافی بودپول برداشتم . در خواب دیدم که از جیب آقا داوود ۳۵۰۰ تومان بر می دارم، و در واقعیت هم چنین شد. شاید تنها خوابِ دزدی باشد که من در تمام عمرم دیده ام . فقر و آرزو چه قدر بهم فشار می آورد! دل پر بچگی ما باعث گریه نمی شد، حالا که بزرگ شدم من رو به سوی عبرت می کشاند. چند ماه بعد از خرید تفنگ – که نمی دانم با پول حرام بود یا نه ؟ – میلاد پسرِ پسرعمویم آمد خانه ی ما. مهمان قزوینی که باهاش خیلی بازی کرده ایم. همچنین تفنگ بازی ! وقت رفتن که شد من هم با اون به قزوین رفتم، در راه به خاطر دعوایی که کرده بود بسیار گریه می کرد، و چون مادرش کنارش نبود، من با او بسیار همدردی می کردم. او که بسیار تحت تاثیر قرار گرفته بود اواسط راه ناگهان پیراهنش را بالا زد (من در این لحظه دیدم تفنگ گم شده ام، زیر شکم اوست) و گفت: “منو ببخش، که تفنگت رو دزدیدم، نمی دونستم اینقدر خوبی، بخدا اگه می دونستم…”من گفتم: “من تفنگ رو می خوام چیکار کنم ؟ میدمش به تو، برای خودت باشه” . اون که از خود گذشتگی های ظاهرا بزرگ من رو دید سخت گریه کرد، و این چنین این تفنگ که از پول دزدی به دست آمده بود، با دزدی هم رفت . چه نیازی به این دزدی بود؟

اما این تنها داستان من و شیطان نبود. یک روز مادرم به من مقداری پول داد تا بروم گوشت بگیرم. فکر کنم ۵ هزار تومان بود. به یارو گفتم:” ۴۹۰۰ تومان گوشت بده”، او هم داد. ۱۰۰ تومان ماند، بعد از ظهر من با این پول رفتم کلوپ و بازی کردم. فوتبال!

گذشت و گذشت . تا دوباره چنین اتفاقی افتاد. من که یک چند این چنین دزدی کرده بودم، باز خواستم چنین کنم، اما وسط راه احساس خاصی به من دست داد. روشنفکر شدم. گویی دلم روشن شد. خدایی شد! برگشتم و به خانه خواهرم رفتم و به او گفتم :” این ۱۰۰ تومان را برای من نگهدار تا فردا بیام ازت بگیرم و برم کلوپ بازی کنم، اما به مامان نگی ها خب؟ مامان بفهمه می زنه منو. ” او قبول کرد و من گوشت خریدم و به خانه رفتم. یک مدتی پیش مامان چرخیدم، و آخر سر گفتم:” ۱۰۰ تومان دادم آبجی نگهداره تا من برم فوتبال بازی کنم ” و بعد فرار کردم به سوی کوچه. شب که شد به خانه برگشتم ، از پنجره ی اتاق مرحوم پدرم به داخل رفتم؛ خیلی آرام تا کسی نفهمد! از گوشه در آشپرخانه را نگاه کردم دیدم مامانم عصبانی نیست. آرام آرام جلو چشم او ظاهر شدم (رفتم اتاق کوچیکه و کمی بلند حرف زدم تا مامان صدایم را بشنود . بعد به اتاق نشیمن رفتم و همین کار را تکرار کردم فکر میکردم با این کارها عصبانیت مامان را می خوابانم اما غافل از اینکه مامان عصبانی نبود) و بعد از مدتی گفت: ” کارت مشکلی نداشت، اما از این به بعد همیشه بهم بگو اگه پولی برداشتی.” دلم خیلی شاد شده بود، احساس می کردم مامان خیلی خوبی دارم . و واقعا هم داشتم. احساس می کردم این بار می توانم با آرامش قلبی فوتبال بازی کنم. آن روز تبدیل به روز بزرگی شده بود. هنوز آن روز را به یاد دارم، دوره ابتدایی بود. آشپرخانه را به خاطر دارم ! پیراهن آبی رو نیز همچنین! دزدی من، به خوبی تمام شد و من دیگر این گونه دزدی ها را مرتکب نشدم. هر چند که دزدی های دیگری را مرتکب می شدم.

یادم است به دختر ها و پسرهای کوچک دستور می دادم. هر کس خلاف گفته ام عمل می کرد، یک چوب بدست می گرفتم و می گفتم :” دستات رو باز کن تا کتک بزنمت! ” دو تا دختر گستاخ را از بس کتک زده بودم ، هنوزم بابتش ناراحتم. الان هم که می بینمشان خیلی ناراحت میشوم. پیش خودم میگویم:” هیچ منو یادشونه؟ ” ندایی نمی شنوم.

یک روز ظهر هنگام بود. دایی و همسرش هر روز ساعت ۱ پسرهای شرورشان را به خانه می خواندند اماآن روز نمی دانم چه شده بود که پسرها در کوچه در حال بازی بودند و هنوز به خانه نرفته بودند. من هم بین آنهارفتم. میلاد و محمد دو قلو بودند. سنگ امکان داشت به سنگ شبیه شود ، اما این دو هیچ شباهتی به هم نداشتند. دعوایشان همیشه سر این بود که کدام واقعا ۵ دقیقه بزرگتر است؟ میلاد می گفت من چون چاقتر هستمپس بزرگترم و محمد با استناد به گفته مادر ادعای بزرگی می کرد . میلاد چندی بعد به خانه رفت و من به محمد گفتم :” بیا الکی دستات رو ببندم، فیلم بازی کنیم”. دست هایش را بستم و رفتم. مدتی بعد برگشتم دیدم گریه میکند. بقیه داستان در خاطرم نیست. داشتم مثل فیلم ها عمل می کردم.

همان روزها بود که همسایه دیوار به دیواری همین میلاد و محمد دو قلو، مرغ های زیادی خریده بودند. ظهر هنگام این مرغ ها بیرون به گشت و گذار مشغول بودند. من با خودم گفتم بگذار یکی را بکشم تا ببینم چه خواهد شد؟ یعنی می توانم؟‌ یک چوب بزرگ برداشتم و یکی را دنبال کردم، آنقدر دنبال کردم تا افتاد توی جوی لجن! و من اینقدر او را زدم تا جان داد. فریادهای این مرغ را خوب به خاطر دارم. ناله هایش طولانی و پر از لرزش بود. فردای آن روز همه جا سخن از این مرغ مقتول بود! درست مثل صحنه ای از قتل یک مرد که در فیلمی از آف بی آی دیدم ناله می کرد…

دیگر بس است . . .

۴۷ دیدگاه

  1. fahim گفت:

    tasavore inke to ham az in kara kardi doshvare

  2. fahim گفت:

    fekr mikardam fagat khodam az in kara kardam negu ke na
    yekbar az jibe babam pul bardashtam va …

  3. سوفيا گفت:

    سلام انی
    نمی بخشمت به خاطر اینکه دخترای مظلومو کتک زدی یاد خودم افتادم جرات نمی کردم برم برای مامانم خرید کنم دو تا پسر بدجنس همیشه منو با چوب می زدن. تو هم از اونا بودی. الانم ازشون متنفرم. اگه اونام یادشون باشه که منو کتک زدن خیلی بد میشه. متنت قشنگ بود

  4. ما بچه بودیم، اونها فحش می دادن.. و حرفهای بد می زدن، خیلی شر بودن..اما راست میگی، کوچیکه خیلی آروم بود.. من بدی کردم. یکی از دلیل های نوشتن این متن این بود که اون روز تو خیابون دیدمشون، بزرگ شده بودن..

  5. دمادم گفت:

    لینک هایتان رابه دمادم افزودم. اما دریغ از یک لینک کوچک در اینجا.

  6. ناشناس گفت:

    چرا اینقد تعریف؟؟؟؟؟؟؟
    متن جالبیه اما اینهمه تعریف….لوس بازیه!!!
    البته ببخشیدا

  7. baglava گفت:

    بخدا منم یکیم عین خودت شایدم بدتر. تو از جیب مامانت کش میرفتی من از جیب همه از کیف مامانم بگیر تا دخل راننده تاکسی و دزدیدن هر وسایلی که میشه با دست برداشت از بقال و میوه فروش تا فروشگاههای زنجیره ای خلاصه تو بچه بودی ملت و میزدی من بزرگم که شدم بازم زدم/ مرغ میکشتی من هر حیونی که از اطرافم رد میشد از گربه و سگ گرفته تا قورباغه و گوسفند/ سرتونو درد نیارم من آدم خیلی بدی بودم ولی یه اتفاق زندگیه منو دگرگون کرد……….. عشق

  8. غزال گفت:

    انی عزیزم، تو بچه خوبی هستی باور کن
    راستی وقتی که موسی قتل نفس کرد و فقط با یک مشت کسی را کشت چه احساسی داشت؟( چند درصد احتمال می ره که آدم تو دعوا به کسی مشت بزنه و فقط بایک مشت بمیره؟؟؟)؛ فکر کنم احساس قربانی بودن می کرد، شاید می گفت خدایا چرا با من این کار را کردی… یا وقتی تو محیط قصر فرعون بود میان آن همه انحرافات و زشتی ها که دامنش را گرفته بود چه احساسی می کرد؟ فراموش نکنیم که از موسی حرف می زنیم کسی که خدا مستقیما با او حرف می زد، کسی که خدا به او گفت که “تو را برای خودم پروریدم”. خودم تو را به دامان فرعون فرستادم و حالا به جنگش می فرستم، ولی چرا؟ انگار داستان موسی و فرعون داستان ماست… در دامان فرعون بزرگ شدیم و حال رسالت این را داریم که به جنگ فرعون برویم، اما اولین مرحله کاری بود که موسی کرد : دریافت که از فرعونیان نیست، پیامبر خداست.
    راستی من در دوران نوجوانی ام کاری کردم که بسیار از کارهای تو بدتر بوده… برایم با قتل نفسی که موسی کرد تفاوت چندانی ندارد…

  9. غزاله، این موضوع بسیار گسترده بود، حقیقت آن است که پس از نوشتن این مطلب، بسیاری از قسمتها را سانسور کردم. شما متن تکه تکه شده می بینید و می خوانید ولی من متن بی پروا را.

  10. ناشناس گفت:

    این اتفاقا تو بچگی همه ماها بودن.من که دخترم و مثلا باید از شما عاقلتر بوده باشم!!(جمله بندیم افتضاحه!!)از تو صد برابر بدتر بودم!!
    حالا واقعا عذاب وجدان داری؟؟

  11. روزنه گفت:

    خنده بر لب میزنم تا کس نداند راز من
    ورنه این دنیا که ما دیدیم خندیدن نداشت
    روسو میگوید:
    L`homme est ne bon ,mias la societe fonde sur l`ineglite le deprave

    یعنی اینکه :انسان نیک آفریده شده است ،اما جامعه ای که بر اساس نا عدالتی بر پا شده است آن را فاسد میکند .
    یک پاک کن خیلی گنده برداشتم دارم خیلی چیزها رو از زندگیم پاک میکنم ،مثل بعضی از عادتهایی که فکر میکنم دیگه لازم نیست،به همراه برخی از افراد و دوستانی که میشناسم ،میخوام دوباره شروع کنم !اگه دوست داشتی میتونم این پاک کن رو به تو هم قرض بدم؟

  12. ميشكا گفت:

    یکی تو بچگی شیطونه یکی اروم یکی لوسه یکی اقا یا خانوم خوب هر بچه ای یه جوریه نمی شه گفت شیطنت به خاطر ذات بده شما قضیه رو گنده کردین عالم بچگیه دیگه در کل متن قشنگی بود و پر از شیرینی کودکی

  13. ely گفت:

    برام سراسر خنده بود و خنده
    متشکر

  14. سید قاسم موسوی گفت:

    بقوله جبران خلیل ،اندیشه ادمی همچون مرغی هست که در قفس واژه ها قادر به گشودن بالها هست اما قادر به ÷رواز نه ،از اینکه میبینم اینگونه اندیشه را به تحرک واداشته ای و البته واداشته اند (منظورم هم اندیشانت هستند )و تفکراتت را در قالب واژگان ریخته ای خوشحالمو فقط به این نکته اشاره دارم که اندیشه و طراوشاتت نیاز به ÷الایش دارد تا بتواند ضمن استحکام ظاهری از بار معنایی لازم نیز برخوردار شود که انهم نیاز دارد که مطالعه بکنی و بخوانی و بخوانی و …

  15. sima گفت:

    eni man khahare toam ama… azat ye 1.5 sal ham bozorgaram ama vaghty in neveshte ha ro mikhunam bekhosus faghroo azady, bavaram nemishe tu ye khune budim!!! ajab karayi kardy!!!

  16. mahshid گفت:

    انی عزیز متنت خیلی جذاب و زیبا بود

  17. nazma گفت:

    راست می گه
    اوه!

  18. nazma گفت:

    یاشااااا

  19. یاشا؟
    یاشا چی؟

  20. mahnaz گفت:

    yani zende bad!
    be torki goftam khob!

  21. هوم.. الان فهمیدم.

    ممنونم.

  22. باران گفت:

    سلام
    هر کس آن چنان می میرد که زندگی می کند وهر کس آن چنان که در بیداری است خواب می بیند.

    با درود فراوان برشما

  23. roghayeh گفت:

    من از آنجایی که زمان جنگ بدنیا اومدم و شاید اختلافات والدینم هم بهش اضافه شده بود و از آنجایی که عشق دکتر شدن داشتم به مورچه های بیچاره امپول می زدم و روی تختهایی که درست می کردم می خوابوندم یا قایق درست می کردم و روی اب می گذاشتم و بعد بمب روی سرشون می ریختم و یک روز هم سر یکی از کفترهای داداشم را بریدم باهاش دعوا کردم روزه هم بودم خیلی عصبی شده بودم از یادآوری این مسائل خیلی ناراحت می شوم و از خدا می خواهم که منو ببخشه البته در این سالهای اخیر اونقدر توی زندگی سختی کشیدم که فکر کنم تقاص کارهای بدم را داده ام امیدوارم .

  24. شما نیز شیطان بوده اید.

  25. said گفت:

    soos
    sorry
    an sorry

  26. مجید گفت:

    با سلام
    از نظر من شیطنت های بچگی درسیه برای
    اینده منم تو اون دوران خیلی کارا کردم و همونا باعث شد دیگه تکرارشون نکنم.ولی سرخ pوستها میگن آدم نباید از خودش گذشته ای بجا بزاره

  27. من عکسِ سرخ پوستها فکر می کنم.

  28. مجید گفت:

    سالک ها میگن آدم باید گذشتشو pاک کنه هر چی گذشته نداشته باشد نا شناخته تر و غیر قابل دسترس تر می شی

  29. ناشناخته تر ماندن بهتر است ؟

    مثلاً علی بن ابیطالب کتاب می نوشت ولی نمی گفت که از اوست و . . . ؟

  30. مجید گفت:

    با اینکه به تمام مقدسات احترام میذارم ولی می شه علی رو برام تعریف کنید(حرفای عامیانه رو قبول نمی کنم)فرق علی با بقیه مردم چیه؟چه کار خاصی انجام داد؟باز هم از تمام دوستان عذرخواهم

  31. مجید گفت:

    یادم رفت بگم که کمبود ما انسانها باعث میشه دنبال یه الگو بگردیم و تمام کاراشو با دید مثبت نگاه کنیم .ولی باز اعتقاد دارم ناشناخته بودن دور آدم هاله ای درست می کنه که غیر قابل نفوذ میشه

  32. من با او کاری ندارم.
    می گویم مثلاً از نظر شما بهتر بود که شریعتی کتاب می نوشت و آنرا دفن می کرد تا کسی به آن دسترسی پیدا نکند ؟ یا هر چه که می گفت اجازه انتشارش را نمی داد ؟

    اگر اینطور بود که کلاً ما نه عرفان داشتیم، نه سلوک هم!
    زیرا سلوک هم بخش اعظمی از آن به تاریخ و قبل وابسته است.

  33. پرواز گفت:

    سلام.وای انی منو یاد خاطرات مهدکودکم انداختی.با یه پسر به نا شهریار عجب بزن بزنی داشتیما…هنوزم یادم میاد که سرمو شکوند… یادم میاد که چطوری صابون میخورد و یادم میاد که هربار همو میزدیم اول اون میامدو ازم میخواست تا ببخشمش…الآنم بعضی وقتا میبینمش. اما اصلا دیگه از اون پسر شر و شیطون رنگی توی وجودش نمونده.الآن مثلا دیگه آقا شده.اما دمت گرم.خاطراتم دوباره مرور شد.

  34. Sir Ahmad گفت:

    سلام سوفیا خانوم!
    منم دختر زیاد کتک زدم یعنی منم نمی بخشی؟!

  35. Sir Ahmad گفت:

    سلام!
    اگه من تعریف کنم چی میگی؟!
    اگه اون موقع منو محاکمه می کردن الانشم از زندان آزاد نشده بودم!!!
    راستی من به دنبال فرمول عشقم، به نتایجی هم رسیدم! اگه کسی بخواد مینونم باهاش در میون بذارم!

  36. Sir Ahmad گفت:

    سلام مجید جان!
    بد نیست یه سر به وبلاگ من بزنی آخه به نظر می رسه در زمینه استفاده از کامپیوتر تازه کاری که به جای “پ” از “P” استفاده کردی!

  37. Sir Ahmad گفت:

    سلام!
    بابا از بچه های زنجان که اینجور چیزا بعید نیست! حتما کارت گرافیکت مشکل داره که نمی تونی تصور کنی و گرنه تصور اینکارا از بچه های ذاتا شیطون و با حال زنجان که دشواری نداره!

  38. سوفیا گفت:

    سلام

    آره، تو هم بدی! باید قول بدی الان که بزرگ شدی دختری رو اذیت نکنی. دلشو نشکنی. باشه؟

  39. نسیم گفت:

    درود

    چقدر شیطون بودی؟!!!!؟؟؟
    مرغ بیچاره رو چیکار داشتی؟ :(

    راستی تبریک،قلم خوبی داری آدم رو به دنبال خودش می کشونه.
    طرز نوشتنت برام کتاب در گیر و دار فرهنگ پروفسورابوالمجد حجتی رو تداعی کرد.

  40. درگیر و دار چطور کتابیه ؟ موضوعش چیه ؟

  41. نسیم گفت:

    عبور از عهد پهلوی: در گیر و دار دو فرهنگ مشاهدات و خاطرات پروفسور ابوالمجد حجتی
    نام کاملش اینه،دوجلده.اتوبیوگرافی پروفسور ابوالمجد حجتی هست که خاطرات خودش رو تو یه کتاب قطور نوشته.از شیطونی هاش گرفته تا دانشگاه رفتنش درست همینطور که خودت دسته بندی کردی:فرار از مدرسه،خاطرات کودکی و…
    خیلی قشنگه

  42. Sir Ahmad گفت:

    سلام!
    عجب نداره که آقا انی!
    من که تا حالا هر چی بچه زنجان دیدم، همه شون شیطون بودن.

اندیشه خود را به یادگار بگذارید

- لطفاً به صورت فارسی بنویسید
- برای تماس با مدیریت به "صفحه تماس" بروید
- برای طرح مباحثی که با نوشتار بالا مرتبط نیستند لطفاً به "انجمن گفتگو" رفته و بگو مگو کنید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *



کلمات کلیدی : " " + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + ""

Incoming search terms:

  • داستان تنها ماندن من و خواهرم در خانه سمسی