۸
این نوشتار توسط انی در تاریخ ۳ام اسفند، ۱۳۹۲ و در دسته "خاطرات زندگانی" ارسال شده است.

من عاشق این لباسم بودم، همیشه تو کِشوی لباسام نگهش می داشتم، گاهی می رفتم نگاهش می کردم و حسرت می خوردم که چرا دیگه این لباس تنم نمیشه ؟

وقتی خواهرزادم به دنیا اومد، دادم به مامانش و گفتم “اینو بپوشون بهش!” (یعنی یه هدیه است و برای نسیمه) خواهر زادم بزرگ شد و این لباس دیگه تن اون هم نشد، لباسی که برای من مملؤ از خاطره، زیبایی و زندگی بود. یه روز خواهرم لباس به این قشنگی رو انداخت رفت و من وقتی فهمیدم که دیر شده بود.
هنوزم بابتش ناراحتم.

http://enikazemi.ir/images/2014/02/46391_10200368295396023_255337748_n.jpg

این پشتی و بالش رو هنوزم یادم هست، تو این عکس برای اینکه من بخندم داداشم ایرج منو کلی قلقک داده، خودش می گفت :)

۸ دیدگاه

  1. ... گفت:

    مهم لباسه نیست. مهم اونیه که توی لباسه بود.
    اونم انداختید رفت !

  2. انی گفت:

    اونو خودم انداختم رفت

  3. ... گفت:

    پس دیگه برای لباس ، غصه نخورید . شما چیزهای مهم تری رو مثلِ آب خوردن دور می ندازید.

  4. انی گفت:

    “گفتم این عید به دیدار خودم هم بروم”
    قیصر امینپور

  5. . . . گفت:

    حتمأ به دیدار خودتون برید. حتما این کار رو بکنید .
    شاید دوباره خودتون شید. دوباره خودتون بشید . شاید از این جلد بی رحم بیرون بیاید.
    دلم براتون خیلی تنگ شده . خیلی بیشتر از خیلی !

  6. انی گفت:

    شما با اسم مستعار کامنت میدید نه ؟

  7. ... گفت:

    این سوال پرسیدن داره؟ اسمِ هیچ کس توی دنیا سه تا نقطه نیست.
    با اسم خودم نمیام چون اگر بیام جوابمو نمیدید اما با اسم مستعار با اینکه می دونید من کی هستم جوابمو می دید. انگار فقط از اسمم بدتون میاد.

  8. انی گفت:

    نه من از شما و اسمتون بدم نمیاد.
    اِتفاقا شما با باقی رفقاء تفاوت هایی دارید و از روی همین تفاوت‌ها، من خیلی سریع می فهمم که کی کیه و کی “شماست”. به هر روی من شما رو مثل دیگران نمی دونم.

اندیشه خود را به یادگار بگذارید

- لطفاً به صورت فارسی بنویسید
- برای تماس با مدیریت به "صفحه تماس" بروید
- برای طرح مباحثی که با نوشتار بالا مرتبط نیستند لطفاً به "انجمن گفتگو" رفته و بگو مگو کنید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *



کلمات کلیدی : " "