۲۲
این نوشتار توسط انی در تاریخ ۱۵ام آبان، ۱۳۹۳ و در دسته "خاطرات زندگانی" ارسال شده است.

شگفتا.. وقتی که بود نمی دیدم.. وقتی که می خواند نمی شنیدم.. وقتی دیدم که نبود، وقتی شنیدم که نخواند…
و چه غم انگیز است وقتی چشم ای سرد و زلال در برابرت می جوشد و می نالد و می خواند و تو تشنه ی آتش
باشی و نه آب (¹)

سوار ماشین بودیم، سمند بود، مادرم هم کنارم بود.. اون شبِ لعنتی که با هر آهنگِ معین، تمامِ خاطراتتِ این “تو” برام تداعی میشد، چیزایی که فراموش کرده بودم..، یادم می اومد. فکر می کردم حافظم رو از دست دادم، و دیگه اِنی گذشته نیستم و دیگه گذشته های دور رو فراموش خواهم کرد، امّا نه! وقتی پای تو در میونه، همه چیز مثل گذشته است و انگار همین دیروز بود، هنوزم یادمه، هنوز اون فیلم عروسی رو یادمه که داشتی تو خونه ی داداش فرج، می رقصیدی و به فریبرز می گفتی “فریبرز گَل اوینا” و مُدِلِ رقصِت. می دونی کی بود؟ حدود ۱۸ سال پیش، هنوز هم بیادت معین و ابراهیم ارکال گوش میدم.2

یادم اومد باجو – خواهره بزرگمون – چطور داشت جیغ می زد! تو قزوین رو میگم، اونجا که با آمبولانس بدنت رو آورده بودن، تو کفن بودی. و عباس کفن رو زد کنار و سرتو بوس کرد. و گردیِ سرت

داشتم فکر می کردم چه قدر خوب بود اگه میشد پروازی در زمان کرد و تو رو دید، بابا رو دید، پدر بزرگ رو دید، مادر بزرگ رو دید و خیلی از بزرگان تاریخ رو هم دید، چه اشکالی داره؟ این حسِ امیدِ دیدنِ توئه که جلوی نابودی بیشترم رو میگیره و باعث میشه حس بهتری داشته باشم و لبخند بزنم و این امید رو داشته باشم که “تو را خواهم دید” و به قول شریعتی: و اکنون که تو با مرگ رفته ای و من اینجا، تنها به این امید دم می زنم که با هر «نفس» گامی به تو نزدیک تر شوم..

میدونی محمد؟ نوشتن بعضی چیزام سخته، تو که نبودی و نمی دونی، تو پرواز کرده بودی ما مونده بودیم و مادری که تمامِ موهاش سفید شد و خواننده این سطور چطور می تونه تصور کنه که از دست دادن فرزند برای مادر چه حس و حالی داره؟ چه رنجی داره؟.. :

  شب بود، شاید ساعت ۱۰، من شام خونه ایرج بودم، فاصله خونه ایرج و ما، ۲۰ ۳۰ متر بود، وقتی شام و شبنشینی تموم شد و خواستم برم خونه، اومدم خونه که دیدم که مادرم حیاطِ خونه نشسته، و به گوشه ای خیره شده بود و اشکاش میریخت، دستاشو مشت کرده بود، دستها و لباش یکم می لرزدید، چهره ماه رو میشد تو لرزش مردمکِ چشمش دید، اینقدر این صحنه تکون دهنده بود که میخواستم با تمامِ وجود فریاد بزنم… و بگم خدایا آخه چرا برادرم رو از ما گرفتی؟ ولی.. دیدم هر کاری که بکنم مامانم ناراحتیش بیشتر میشه، مامانم اصلا حضور منو حس نمی کرد، و تو این عالم نبود، تمام ِ وجودش در عالمی دیگر بود، غرقِ غرق در یادِ فرزند؛ (خدا میدونه شب هایی که ما نبودیم اشک می ریخته و وقتی ما بودیم مثل کوه استوار ایستاده بود و چیزی بروز نمیداد..) من حتی نتونستم یکم دلداریش بدم … رد شدم رفتم اتاق کوچیکه، سرمو کردم تو لباسا و گریه کردم، اشک هایی در سوگ و دلتنگی برادر.

1

میدونی محمد؟ یه بار اِف اِف زنگ خورد، مامانم جواب داد، وقتی درو باز کرد، دیدم با عجله داره میره بیرون که ببینه کی بوده؟ با اینکه پاهاش درد می کرد ولی با هیجان داشت راه می رفت، مشکوک شدم رفتم دنبالش، مامان وقتی دید که “سپیده” هستش و فقط صدای “منمِ” سپیده شبیه صدای تو شده بود، اومده بود ببینه تو هستی یا نه … اون روز من به حالتش دقت می کردم، تو خودش بود، بعد ها مادرم داشت برای خواهرمون تعریف می کرد که صدای خواهرم سپیده، شبیه صدای محمد بوده و اون لحظه از شدت ترس، انتظار و یا فراق! میخواسته فریاد بزنه ولی تو خودش گفته بچه ها می ترسن. و چه قدر زیاده این لحظه هایی که به خاطر ما قوی موند.

برادر، آخرین بار همین دیروز بود که دوباره بحث تو شد، و چشماش پر شد، من هیچ وقتی رو خاطر ندارم اسم و یادی از تو اومده باشه و چشم های “تنها مردِ شهر ما” یعنی مادرم پر  از اشک نشده باشه، میدونی داره چند سال میشه؟ ۱۵ سال.. و همین پر شدنِ اشک های دیروزش این خاطرات رو برام زنده کرد و حالا نشستم و دارم می نویسم. میدونی، ما تمامِ خاطرات مربوط به تو رو سانسور می کنیم، اینقدر از تو حرف نزدیم که کم کم داریم خاطرات رو فراموش می کنیم. فراموش می کنیم؟ من می تونم با اسپیلبرگ تمامِ اِتفاق های زمانِ مرگت رو بسازم و چطور میشه تو رو فراموش کرد؟ یه بار رفته بودیم خونه برادر بزرگتر، می دونی که ۵۰ سال پیش برادر کوچیکِ خودش به اسم ایرج رو از دست داده بود و وقتی خاطرات رو می گفت و تعریف می کرد، اشک می ریخت..  در حالی که ۵۰ سال از مرگِ برادر کوچیکش گذشته بود و این یعنی: دردِ تو برای من، برای ما، و دردِ ایرج برای برادر بزرگمون، همیشه تازست..

به بارم ما چهار تا بچه آخر و عباس نشسته بودیم و خاطرات گذشته رو مرور می کردیم، به تو که رسیدیم یه سری خاطره تعریف کردیم و مرور خاطراتِ خنده دار تبدیل به یادِ گذشته ها شد، همینجور خاطره داشتیم می گفتیم که دیدیم عباس ساکت شده و دستاشو بهم گریه زده و به جایی خیره شده! و رد حالی که تو فکر بود یهو گفت: “… به این زندگی” ما که ساکت بودیم یهو به هم نگاه کردیم، یکم مکث کردیم و یهو ترکیدم از خنده! ما به جمله عباس خندیدیم. عباسی که تو فکر “تو” بود، خاطرات تو، و اصلا متوجه نبود که چی گفت، بعد از خنده‌ی ما به خودش اومد و خودش هم متوجه حرفش شد و خندید :)

راستی می دونی رفقات اسم پسرشون رو “محمد” گذاشتن؟ رحیم، تمام تلاشش رو می کنه جای خالی تو رو پر کنه، مامان، رحیم رو به اندازه تو دوست داره، رحیم همیشه عید میاد مامانو می بینه، براش برای روز مادر کادو می خره. اِنگار که خودِ تو رفتی تو جلدِ رحیم و همیشه با ما هستی…

با اینکه نیستی ولی دوستانت، هنوز با ما هستند.

یه چیزی هم یادم اومد که حیفم اومد بهت نگم، چند سالِ پیش شوهر خاله مون فوت کرد، با چند تا عطسه ی ساده مویرگ های سرش ترکید و بعد از یکی دو روز که تو کما بود، اومد پیش شما :) (اونجا خانواده داره تکمیل میشه: تو، بابا، پدربزرگ ها و مادر بزرگ ها، همسایه ها! عموها، عمه ها! دایی ها و خاله ها! اوه چه قدر اونجا دوست و رفیق داری، کم کم دارم اینجا تنها میشم) وقتی فوت شد، من رفتم خونه ی خاله، زهرا خاله رو میگم، گفتم برم پیش شهرام که یه همدرد پیشش باشه و کمتر اذیت بشه، شب بود و برف می بارید، من و شهرام یه پیکنیک روشن کرده بودیم که گرم بشیم، گاهی هم نصف شب میهمان می اومد، اونجا شهرام از خاطرات پدرش تعریف می کرد، گاهی خنده و گاهی نشسته بودیم، با تعریف های شهرام، تمامِ تو جلوی چشم من بود و اون به یاد پدرش و من هم به یاد تو اشک می ریختم.. خیلی ها گریه می کردن، دیگه خجالت نمی کشم و من هم با خیال راحت گریه می کردم، اونجا بود که فهمیدم هر کسی که میمیره انگار دوباره تو رفتی و هر کسی که به دنیا میاد، انگار تو به دنیا اومدی. من تو رو تو تمامِ بچه هامون می بینم، آرمان، دنیز، مهتا، نغمه و حتی سودا هم.

۱- شریعتی، کویر

1 1111 (1)

۲۲ دیدگاه

  1. ... گفت:

    : )
    خیلی خوبه ….

  2. فرقی نداره گفت:

    تو هم اسم پسرت رو محمد میزاری؟

  3. انی گفت:

    نمیدونم، شاید اسمش رو بزارم “محمد سعدی”

  4. معصومه تاجیک گفت:

    ما تمامِ خاطرات مربوط به تو رو سانسور می کنیم

    ما هم اینکار رو انجام می دیم

  5. سحر گفت:

    بعضی حرفها هستن استخون آدم رو به لرزه درمیارن ! حرفها ودلنوشته های انی تمام دنیای آدم رو به لرزه درمیاره …………………

  6. انی گفت:

    سلام دختر عمه ی دختر خاله :)
    ممنونم..

  7. مسعود گفت:

    انی گفتم که خوب مینویسی,اما اشتباه میکردم.میدونی انی؟
    تو عالی مینویسی.
    این دل نوشته ها یا شاید بهتره بگم درد نوشته هات به دردم میاره

  8. انی گفت:

    ممنونم مسعود جان

  9. Zahra گفت:

    دل نوشته هاتون عالیه…

  10. کتایون گفت:

    دروود
    بنده به کمک جمعی از همکاران و دانشجویان زبان ، سایتی را راه اندازی کرده ایم که در آن آموزش زبان های خارجه را قرار می دهیم. برای هر پست زحمت بسیار زیادی کشیده می شود و برای تولید هر یک از مطالب سایت زمان زیادی صرف می شود . البته فعلا بخش زبان انگلیسی و آلمانی سایت راه اندازی شده و به زودی به کمک همکاران بخش های دیگر سایت نیز راه اندازی می شوند. منت می گذارید که به سایت ما نگاهی بیاندازید و نظرات سازنده خود را به ما ارائه دهید. همچنین باعث افتخار و دلگرمی ما برای ادامه راه می باشد که اگر سایت ما را قابل دانستید آن را با عنوان “آموزش زبان آلمانی انگلیسی” در سایت خود لینک نمایید.
    با تشکر

  11. زنده رود گفت:

    سلام انی.
    این متنو امروز خوندم تازه. زخم مرگ برادرت هنوزم برات زنده است. نمیدونم این خوبه یا نه. روانشاسا حرف از پذیرش واقعیت میزنن و مرگ عزیزان رو هم در زمره یکی از همین واقعیتایی میدونن که باید باهاش کنار اومد.یه جایی نوشته بودی “این حسِ امیدِ دیدنِ توئه که جلوی نابودی بیشترم رو میگیره و باعث میشه حس بهتری داشته باشم و لبخند بزنم و این امید رو داشته باشم که “تو را خواهم دید” ” نمیدونم این خوبه یا بد.من با این جمله ات یجورایی حس کردم تو هنوز واقعا با مرگ برادرت کنار نیومدی. یعنی از بین سه مرحله انکار، خشم و افسردگی که مراحل قبل از پذیرش مرگ هستند، شاید هنوز یه ذره تو مرحله افسردگیش موندی.
    البته روانشناسا حرف مفت زیاد میزنن :)
    خبر خوب اینکه قلمت بنظرم روز بروز داره بهتر و بهتر میشه
    به امید موفقیت های پشت سر همت

  12. انی گفت:

    خواهر، ممنون که مطلب من رو خوندید. خوشحالم کردید.
    حرف شما درسته، هنوز هم که فکر میکنم، واقعا ناراحت میشم و به این فکر میکنم که چرا مرگ هست و متاسف میشم که تو آینده، مرگ های بیشتری از نزدیکان خواهم دید.
    من واقعا تمایل ندارم از رفتگان بت بسازم و بپرسمشون، نه، اما برادرم ادم خوب و خاصی بود، کسی بود که همیشه از من حمایت می کرد، در مقابل سیل عظیمی از خشونت که طبیعت روستا بود، مهربان بود، همین. تقریبا تمام دوستان و اطرافیان همین حرف رو میزنن، من کامنت های چند روز اخیر بعضی از دوستان رو میزارم، دو سه نفرشون دوستانش هستند:
    به یاد برادرم

  13. زنده رود گفت:

    خدا رحمتشون کنه
    ولی نکته اش اینجاست که تو حرفات گفتی ناراحتم که در آینده شاهد مرگ بیشتری از عزیزانم خواهم بود. در حالیکه هردو خوب میدونیم این قاعده نیست. هیچ کس از زمان مرگ خودش و کس دیگه خبر نداره. مهم ارج نهادن لحظه لحظه هاییکه داریم.که تو خیلی هم خوب اینکارو میکنی
    شاید بی ربط باشه ولی یه جایی میخوندم اضطراب مرگ، یه بخشیش به این دلیله که آدما زندگیشون رو انطوری که دوست دارند و درست میدونن نمیگذرونند.به همین دلیل از تموم شدنش هراس دارن. تو هم اینطوری هستی؟
    من که همیشه از تو خیر و خوبی دیدم. و راستش با اینکه خیلی تلاش کردی، ولی من هرگز نتونستم تو رو یه روباه ببینم!(متاسفم که الان ناامیدت کردم با این حرفم!).

  14. سارا گفت:

    سلام فقط میتونم بگم واقعا وبلاگ قشنگی دارین ممنون

  15. مهیار گفت:

    سلام خدا بیامرزدش .
    منم چند ماهی میشه برادرم رو از دست دادم . واقعا هنوزم باور ندارم که از پیشمون رفته . متن زیبایی بود .

    این متن زیبا هم تقدیم به همه کسانی که عزیزی از دست داده اند :

    واکنون تو با مرگ رفته ای
    و من به این امید دم میزنم
    که با هر نفس گامی به تو نزدیکتر میشوم
    و این زندگی منست…

  16. نادر گفت:

    سلام دوست عزیز..داشتم مطالبی که در مورد رمز گشایی فروهر بود رو میخوندم….جالب بود فقط اینکه متاسفانه فعلا نمیتونم حرفتو قبول کنم چون برای گفته هات سندی ارائه ندادی خوشحال میشم منو در این مورد راهنمایی کنی…زنده باد ایران و ایرانی

  17. غزل ضیا گفت:

    سلام اقای کاظمی
    ببخشید من یکی از بچه های دیده شو هستم و اسم شما رو هم اونجا دیده بودم
    من به اینجا اومده بودم ولی هیچ وقت حتی به تیترهای این وبلاگ هم توجهی نمی کردم
    تا این که امروز تصمیم گرفتم بیام از شما بپرسم چرا این روزا صفحه ی دیده شو نمیاره؟و چه مشکلی هس و کی رفع میشه
    ولی این قدر این مطالب جالب خوندنی بود که داشت یادم میرف
    مطالبتون هم خوندنی هس هم به درد به خور
    ممنون از سایت و نوشته های شیرین تون
    راستی اگه به سوال بالا در مورد دیده شو هم جواب بدین خیلی ممنون میشم

  18. انی گفت:

    درود بر غزل.
    از بابت لطف هاتون ممنونم.

    دیده شو زیر تیغ هکرهاست، دائما یا حمله میکنند، یا یه کرمی میریزند که شما به مشکل بخورید.
    برای ورود مستقیم به شبکه هواداران به این ادرس برید : http://fans.didehsho.ir/

  19. انی عزیزم را درود باد!

    مدتهاست که سنگینی کم لطفی هایم کمرم را خم کرده است دوست..

    هر بار که به تاریخ ما سر زدم ، نگاشته ات را دیگر ندیدم دوست!

    لیک،مسرورم که امشب سلام و درود ت گفتم دوست..

    به علی جان (غمی شیرین) حتما سلام مرا برسان که او! تو را به من معرفی داشت…!

    افتخار سرزمین ما هستی داداش..

  20. انی گفت:

    مهیار جان، دوست عزیز از لطف های بی پایان شما ممنونم دوست عزیز.
    چند صباحی است که وبگاه تاریخ ما را از نو راه اندازی کرده ام و شروع مجدد داشته ام.
    دعایم کنید.

  21. ایرج محمدی گفت:

    سلام من ایرج هستم از کرمانشاه امیدوارم کسانی که عزیزانشان رااز دست داده اند دیگه دست از سوگوار بودن بردارن وبه قول حافظ میفرماید بیا می درساغراندازیم فلک راسقف بشکافیم وطرحی نو دراندازیم؛حالا این حرف خیلی معنی شیرین وشیوای داره اینجا به حضرت ازرائیل اشاره داره که بیامن رو به کالبدی نو ببر؛دوستان عزیزان شما زنده هستن بهشت ودوزخ اینجاست پیش خودمان خدا در قران میفرماید ؛خداست درجوف زمین دانه وهسته رامیشکافد ومرده رااززنده زنده راازمرده پدید میاوردزنده راازتن میمیراند ومرده رامانندنطفه زنده میگرداند ؛خدادرس گیاه شناسی به مردم نداده بعدش روزقیامت هم بانطفه زنده شون نمیکنه؛مثلا خداوند این زنده شدن ومردن رو تو اسمون جلوچشمان ما گذاشته سند به این محکمی ماباورش نداریم ؛شمابه طلوع وغروب دقت بکنین وبعدش یک طلوع دیگست ؛این اگراشاره به تناسخ نیست پس چیه ؟ نمیخوام بحث دین کنم بنده دینم احل حق هستش اما دوست ندارم چون باقی مردم از ترس خفه باشم؛دوست دارم واقعیت رو باتمام دنیا درمیان بزارم شما هزارویک نام خدا رومیدانید؛نه نمیدانید خداوند به تمام پیامبرهاش گفته اگرنامهای خدا را هرکس نداند دربهشت من جایی ندارد ؛این الله وکریم وحافظ ورحیم وقفور اسمهای خدا نیستند اینا صفات خداوند هستن ذات خداوند توهیچکدام ازاینا حلول نکرده ازیه دانش اموز رشته ادبیات هم بپرسی میدونه صفت جای اسم رو نمیگیره؛اگه قرابوداینجوری باشه همه الان بهشت بودن کسی جهنم نمی افتاد عزیزان اگرمیخواهید بجای این چند دلیل هزاردلیل دیگه معتبر جلو چشمتان بزارم بامن تماس بگیرید۰۹۱۱۷۱۷۴۵۲۴

اندیشه خود را به یادگار بگذارید

- لطفاً به صورت فارسی بنویسید
- برای تماس با مدیریت به "صفحه تماس" بروید
- برای طرح مباحثی که با نوشتار بالا مرتبط نیستند لطفاً به "انجمن گفتگو" رفته و بگو مگو کنید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *



کلمات کلیدی : " " + "" + ""