۳۴
این نوشتار توسط انی در تاریخ ۱۰ام فروردین، ۱۳۹۳ و در دسته "خاطرات زندگانی" ارسال شده است.

جواب سوالی که پایین پرسیدم : هیچ کدوم من نیستم.

بچه بودیم، خوش بودیم، یکی از خوشیهامون این بود که وقتی مدرسه تعطیل شد تا خونه بدویم. آماده می شدیم، کیف رو مینداختیم پشت مون و منتظر خوردنِ زنگ تعطیلی بودیم. من همیشه یه کم تخلف می کردم و از بالای میزها می دویدم تا سریع تر برسم به درب خروجی کلاسمون و اولین نفر باشم که از مدرسه خارج میشم. کسی که اول از همه از مدرسه خارج میشد، یه افتخار داشت و اون این بود که نفر اول بود ولی نه کسی جایزه میداد، نه بزرگترها می دیدند. همین که بین خودمون یکی اول میشد، خیلی خوب بود. من بودم، فرزین بود، محمد بابایی بود، بهمن بود، محمدرضا بود، همیشه با تمام سرعت می دویدیم! همون جوری که فارست گامپ می دوید.

اینجا اول راهنمایی بودیم، این عکس رو نوید چند روز پیش گذاشته بود فیس بوک، چه قدر بچه بودیم! من از روی همین میزها می دویدم.

اینجا اول راهنمایی بودیم، این عکس رو نوید چند روز پیش گذاشته بود فیس بوک، چه قدر بچه بودیم! من از روی همین میزها می دویم. سادگی میزهای ما جالبه! این میزها رو با تیغ سوراخ سوراخ کرده بودیم – هر کی بگه من کدومم جایزه داره!

به دنبال این اول شدن ها گاهى جریاناتى پیش میومد که دو تا از این جریانات رو خوب یادمه و تو ذهنم مونده:

۱- یه بار من زود دویدم و رفتم و رسیدم خونه اما فرزین عقب مونده بود. با چند نفر دعواش شده بود، یه گروه بودند که فامیل هم بودند “کاکاوند”ها، به لحاظ جثه از ما قوی تر بودند، ما توان مقابله با اونارو نداشتیم! این نامردا فرزین رو در حالی که من نبودم گرفته بودند و ظاهرا دعوا کرده بودند و زد و و خورد رخ داده بود. فرزین سر این قضیه از دست من ناراحت بود و می گفت که تو نبودی و من تنهایی دعوا کردم، چرا ناراحت بود؟ همیشه که من دعوام میشد، خودش معلوم نبود کجا بود!

۲- یه روز با کلی ذوق و شوق دویدیم و دویدیم تا رسیدیم سر کوچمون! یهو دیدم جمعیت انبوهی جمع شدن و فکر کردم عروسیه! خیلی خوشحال شدم! با شیطنت خودم گفتم به به! بیست تا نوشابه می خوام بخورم، بدو بدو رفتم به یکی از همسایه ها (رجب، بابای مرتضی) گفتم عروسیه؟ با اخم و تخم گفت : نه! هیس!

ازش رد شدم و دویدم خونه عموم، دیدم صدای شادی ها، از شدت گریه هاست، و رفتم داخل قسمت زنها شدم، دیدم مامانم، زن عموم، زن داداشم، و … همه در حال گریه کردن هستند. (قدیما اینجوری بود،  زیاد گریه می کردند،  یه عمر سختی زندگی رو با گریه خالی می کردند. این روزها گریه زیاد آرایش رو خراب می کنه .) اومدم بیرون، دیدم داداشم عباس، از خدمت مرخصی گرفته و اومده . همچین گریه می کرد که مو به تنم سیخ می شد. دو سه نفر اطرافش بودند، چهرش سیاه بود، از شدت گریه قرمز شده بود، فهمیدم غلامرضا دایی، فوت شده.

IMG_4602

مقبره غلامرضا دایی که سال ۹۳ با مبایل عکس گرفتم، الان یعنی شهریور ۱۳۹۴ به مطلب اضافه کردم.

مرد آرومی بود. کسی ازش زیان ندیده بود، کمردرد داشت و همیشه صندلی کوچیکی همراهش بود و هر جا که کمرش درد می گرفت، همون جا می نشست، ما وضع مالی مون خوب نبود و چیزی که از غلامرضا  دایی فراموش نکردم اینه که همیشه وقتی تو کوچه راه می رفتم، بچه ها باباشون بهشون پول میداند و می رفتند توپ می خریدند، لواشک می خریدند، کیک و نوشابه می خوردند، دوست داشتم منم پول داشتم، غلامرضا دایی صدام می کرد و بهم یه “۵۰ تومانی” میداد. پنجاه تومن کاغذی؛ و من به تمام خواسته ام که یکی از این کالاهای بالا بود می رسیدم.

حالا که این متن رو می نویسم، بین خانواده های ما، روابط خیلی محدودی باقی مونده ، و از مرگ غلامرضا دایی پانزده سالی می گذرد.

برادرم عباس در کنار محمد (خدابیامرز) سال 1378

برادرم عباس در کنار محمد (خدابیامرز) سال ۱۳۷۸

۳۴ دیدگاه

  1. پریا گفت:

    این خوراکی ها و ۵۰ تومنی منو یاد بابابزرگ خدا بیامرزم می ندازه که سر هم ماه که حقوق می گرفت برامون خوراکی می خرید… چه قدر خوبه آدم مهربون باشه و خاطره ی خوب از خودش بذاره …

    دلم نیمکت خواست ، با حال و هوای بچگی . . .

    سه تا حدس می زنم !
    یک :
    پشت سر ِ اون معلمه که سفید پوشیده ؟
    دو :
    اونی که آبی پوشیده اون وسط؟ جلوی همونی که مشکلی پوشیده و به دیوار تکیه داده.
    اگه درست نبودن بعد شانس آخرم رو امتحان می کنم! :دی

  2. انی گفت:

    متاسفانه حدس ها درست نیست. (اگر چه اون که پشت سر معلمه سفید پوش هستش شبیه منه!)

  3. پریا گفت:

    ببین اگه کس دیگه ای درست گفت قبول نیستا!
    چون الان دو تا از گزینه ها حذف شده انتخابشون آسون شده :))))

    اون سفیده؟ از راست چهارمی ؟
    وااای چه قدر زجر آوره اینجوری حدس زدن!
    ببین اون سفیده کنار همونی که کاپشن مشکی داره اون عقب؟ خب؟ قیافش تاره معلوم نیست ! ولی احتمال داره تو باشی

  4. پریا گفت:

    آقا ما کارو زندگی داریم
    بیا کامنتمونو تایید کن بدونیم جایزه رو می بریم یا نه! :دی

  5. انی گفت:

    ای بابا! متاسفانه اشتباه حدس می زنید!
    : (

  6. پریا گفت:

    از راست سومی ؟
    اونی که داره عکس می گیره ؟

    اونکه داره می خنده ردیف دوم سوم کنار دیوار و شبیه ت نیست!؟
    خب هیشکی شبیهت نیست جز اولی.

    برو برو… گیر اوردی مارو

  7. انی گفت:

    فکر کنم شما دقت کافی نمی کنی. :D
    – عکاس من نیستم.
    – اونی که می خنده هم من نیستم.
    جدی میگم! خیلی واضحه آخه! چطور من رو پیدا نمی کنی؟ چرا همش صف اول رو نگاه می کنی؟ اون آخرا رو نگاه کن.

  8. پیمان گفت:

    سمت راست پشت سر اون اقای عینکی که نصف صورتش هم نیافتاده

  9. انی گفت:

    پیمان جان، شما هم که اشتباه گفتید :)

  10. پريا گفت:

    سومى از چپ ردیف اخر.
    هیچم واضح نیست
    اصلنم شبیه شما نیستن
    :|

  11. انی گفت:

    “…وقتی خودت میگی شبیه من نیست…”

    “جواب سوال رو یک ماه بعد میدم”

  12. سمانه گفت:

    اون کجله نیستین اون ته؟؟؟ :)

  13. انی گفت:

    حدس شما نزدیک بود :) اما من اشتباه بود.

  14. parvane گفت:

    Salam.aghaye kazemiye mohtaram fahmidam shoma kodoom hastid tu axe zamane madrese ooni ke lebase abi taneshe radife yeki moonde be akhar aslan fekr nakonid neshooni chizi dashtha. :)
    In website ham filter shod ?!

  15. parvane گفت:

    Jayeze 1 mahe dg :(
    Hala jayeze chiiiiii haaaaast ?! ;)

  16. انی گفت:

    درود.
    این وبسایت فیلتر شد اون موقع آدرس این بود : blog.tarikhema.ir، الان وصلش کردم به enikazemi.ir که دیگه از فیلتر فعلا خلاص شیم.

    لباس آبی شبیه منه! ولی متاسفانه حدس شما هم اشتباهه هه هه

  17. پروانه زینلی گفت:

    Salam aghaye kazemiye mohtaram fahmidam. Shoma ki hastid ooni ke samte chape ax oon enteha istade lebasesham abiye oon nazare avvaliye man ghabool nist fekr kardam shoma doore oon pesaro khat keshidid baraye man nagoo aghaye tooti khat keshide pas nazare khode man ine

  18. پروانه زینلی گفت:

    Akhe chehrash kheeeeyli shabihe oon axe bachetitoon hast ke tap shorte ghermet tanetoone

  19. انی گفت:

    خب متاسفانه اون من نیستم، یعنی بازم اشتباهه :(

  20. پروانه زینلی گفت:

    Hatman oon zaman shoma rafte boodid abkhori ab nooshe jan befarmayid khodetoon yadetoon nemiyad :)

  21. انی گفت:

    نزدیک شدید، اما بازم اشتباه گفتید!

  22. امید گفت:

    ردیف یکی مونده به آخر اون لباس آبیه که نیشش بازه خودتی .
    برو ملت رو سر کار نزار الکی.
    اگه خاطرات دبیرستانم تموم بشه خاطرات چند سال اخیر رو می نویسم و افشاگری های بسیاری علیه ات می کنم :D

  23. انی گفت:

    اسم اون لباس آبیه مهدی داوریه! چند ساله ندیدمش، نمی دونم کجاست.

    متاسفم! این همه منو دیدی، چند ساله منو می شناسی، اما نتونستی بفهمی من کدومم!

  24. sahar گفت:

    اون آخرا که پسرچاق سرپاهس جلوش یه پسرسفیدپوش کم مو
    درسته داداش؟

  25. انی گفت:

    اسم اون “مسعود محمودی” هستش، بهش میگفتیم: یوقون ماحمود!
    تازه از سربازی اومده

  26. سعید گفت:

    خوشبحالتون عکس رنگی داشتین.

  27. ... گفت:

    چند ماه گذشت ولی شما نگفتید بالاخره کدومید؟ فقط یه عده رو سر کار میذارید .

  28. انی گفت:

    کجا چند ماه گذشته؟ تازه شده یه ماه

  29. ... گفت:

    چی؟؟؟؟؟؟؟
    تازه شده یه ماه ؟
    من چشمم ضعیف هست ولی نابینا نیستم که!
    تاریخِ ارسالِ این نوشته اون بالا درج شده و من هم دارم می بینم.
    شما از دهم فروردین، ‌تا ۲۶ خرداد رو چجوری شِمُردید که شد ۳۰ روز؟ میشه یه بار برای من بشمارید؟ آخه من هر جور حساب میکنم می شه دو ماه و نیم!
    خالی بندی تو روزِ روشن؟

  30. انی گفت:

    دو ماه و نیم شما، همون یه ماه منه

  31. ... گفت:

    از نظرِ کلّه پوکها ،‌دو ماه و نیم برابر با یک ماهه!

  32. زهرا گفت:

    عه پ کدوم بودی اخرش؟

  33. زهرا گفت:

    جواب سوالی که پایین پرسیدم : هیچ کدوم من نیستم.

    خخخخخخخ کلا اون روز نبودی پس خخخخخخ

  34. انی گفت:

    اصلا اینجا کلاس ما نبود!

اندیشه خود را به یادگار بگذارید

- لطفاً به صورت فارسی بنویسید
- برای تماس با مدیریت به "صفحه تماس" بروید
- برای طرح مباحثی که با نوشتار بالا مرتبط نیستند لطفاً به "انجمن گفتگو" رفته و بگو مگو کنید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *



"