سر باز
۲۲ام خرداد، ۱۳۹۶

از خدمت که میای دیگه هیچی مثل قبل نیست. ممکن ماه‌ها و سال‌ها بگذره، ولی یه روز در حالی که تو مترو راه میری و پدر و پسری رو ببینی که […]

سر باز
فاطمه، فاطمه است.
۳ام بهمن، ۱۳۹۵

سال ها پیش، – شاید حدود بیست سال پیش، – زمانی که تنها چهار سال داشتم، ماجرای عشقی اتفاق افتاد که اگر چه سرانجام خوشی نداشت اما شروعش خوش بود؛ […]

فاطمه، فاطمه است.
بویِ عید
۳۰ام فروردین، ۱۳۹۵

از اسفندماه که همه آماده می‌شدیم، خانه‌تکانی شروع می‌شد، مادرم سبزه می‌کاشت تا عید سبز می‌شد. لباس نو می‌خریدیم. یک‌بار پسری را دیدم که دستش را در شانه مادرش گذاشته […]

بویِ عید
یک تکّه نان
۲۶ام آذر، ۱۳۹۴

برای دلم می نویسم: پیرزن است، هفتاد و دو سال سِن دارد. عُمری بی ادّعا و بی ریا زندگی کرده است. بچه داری و خانه داری کرده است، این زَن، […]

یک تکّه نان
اِی زمان بی‌من مرو
۲۴ام آذر، ۱۳۹۴

٢٢ آذر ٩۴ ساعت ١١:٢۴ در حال برگشت از کاشان به تهران اولین بار که به روستای خوران، روستای پدری رفتیم اولین بار احساسی به من دست داد که سابقاً دست […]

اِی زمان بی‌من مرو
تاریخ باستان
ادیان و مذاهب
تصاویر باستان