۲۶
این نگاره توسط انی در تاریخ ۳۰ام مرداد، ۱۳۸۸ و در دسته "" ارسال شده است.

نویسنده :

عنوان مطلب را از کتاب فرار از مدرسه اثر عبدالحسین زرین کوب که درباره شرح حال امام محمد غزالیاست گرفته ام.

***


دوران راهنمایی هم گذشت، و من در مدرسه ای به نام
: “دکتر علی شریعتی
ثبت نام کردم، گویی به آزادی بیشتری دست یافته بودم، دیگر مدیران مدرسه و معلم ها برادرانم را نمی شناختند، دوستی نداشتم و همه چیز تازه بود و نو!. دیری نکشید که تمام اصول و خط های قرمزی که برای خودم تعیین کرده بودم رو رد کردم، همه مدرسه دوست و یار من بودند، این دوران را که اول و دوم دبیرستان را در بر می گرفت ، شعر ها و نثرهای کوتاهی هم داشتم که امروز با همه آن سبکها بیگانه ام.

وارد دبیرستان که شدم، خود را بسیار پایین، کم فرهنگ، کم شعور، کم عقل و احساس می دانستم.. برای اکثریت سخنانم دلیل داشتم، ادبیات بسیار ساده و ابتدایی داشتم، با کتاب ادبیات هم بیگانه. گویی بعد از چند سال نخست مدرسه، دیگر هیچ کتابی را نخوانده و نفهمیده بودم، با این حال زرنگ و باهوشی و فعالیت های زیر زیرکانه من شاخص می نمود، کم کم با توجه به رفتار های ناشایست برادرهای بسیجی و معلمان مذهب، با دین و مذهب بیگانه تر شده بودم، دیگر آن توجیه های مزخرف پدر ها و مادر ها در من تاثیری نداشت، احساس می کردم معلم ها گویی همه در تلاشنذ که همه ما را چون چهارپایان پرورش دهند، همچون یک میوه بی عقل و پوچ، تبدیل به یک حیوان درون گرا شده بودم. بیشتر فکر می کنم می بینم معلم ها که برای اکثریت شخصیت ها بسیا مقدس می نمایند برایم چهارپایی بیشتر ارزش نداشتند و ندارند، جز اندکی بسیار کوتاه که تعداد آنان از تعداد انگشتان یک دست هم بیشتر نمی شود، همواره به آنان گوش زد می کردم که از علل های مذهب وراثتی هستید.

خودم را هم جاهل می نامیدم، و این بدترین احساس این دوران بود، دوران اول و دوم دبیرستان! چه قدر طول کشید تا با شرایط حاظر خود را وقف دهم. (یعنی چی وقف دهم؟ نگو! فکر و احساس می کردم که این مردمان که به ظاهر روی به تمدن آورده اند عامل متدن شدن من نیز خواهند شد،من که خود را عقب مانده زمانی یافته بودم به شدت تلاش می نمودم. اما خیالی بود سخت واهی. من کجا و آن فرهنگ های بیگانه کجا؟ به قول آیت الله خمینی: ما فرهنگ شرق را داریم و از غرب بهتر است این جمله بسیار مهم و حیاتی امام در کتاب های درسی که در صفحات اول آن عکس و جمله ای از امام بیان می کند نوشته شده است ) نمی توانستم خودم را این سبک ادبیات و رفتار شهر بی فرهنگ”مان ابهر وقف دهم.هنوز نمی توانستم ادبیات شهر را تحمل کنم، جواب های رُک و زننده تبدیل به سنتی شده است که برای من که خود را بسیار در چهارچوب سخت می داشتم تحمل ناپذیر بود.. کم کم همگی در من اثر کرد، و من خود را سپردم و آداب و رفتاری که با آن مخالف بودم، هنوز آن روز را به یاد دارم که برخی بچه ها کنار من با صدای بلند آن هم در حیات مدرسه می خندیدند! برای من تحمل ناپذیر و برای آنان من یک شخصیت محدود، عقب مانده، کم حرف و عاصی

لحظه ورود به مدرسه: وارد مدرسه شدم، بدترین صحنه را دیدم، دو تا از بچه ها قد بلند در حال کشیدن سیگار بودند، من ترسیده بودم! نکنه کسی من رو پیش اونها ببینه، خوبه که من کنار اونها نبودم. مامانم اگر می فهمید سرم را می برید پس چیزی بهش نگفتم. و از همین جا نگفتندها آغاز.

وارد کلاس که شدم، بچه ها منو به عنوان یک بچه مهندس عینکی درس خوان! می شناختند، ابتدا فکر می کردند شاگرد اول کلاس خواهم بود، اما این خیالی واهی بود، کم کم لقب برای همه بچه ها گذاشته شد! اسم و فامیل کسی صدا زده نمی شد، لقب من موشِ کور بود. دیگری آبلیمو، دیگری کر و لال، میمون، مانکی، پرتقال و … کار بجایی رسید که گاه معلم ها با لقب بچه ها را صدا می کردند، کم کم حوصله ام سر می رفت، به دنبال دلیل های بسیار بودم تا از مدرسه فرار کنم، لحظه ها را صبر می کردم، به دنبال موقعیت ها بودم، و گاه خودم را به مریضی می زدم. به یاد دارم روزی سه نفر از گوشه کنار کلاس را یافتم و گفتم : من صرفه می کنم و شما پی در پی اعتراض کنید و تا می توانید وضعیت من را وخیم جلوه دهید؛ بچه هم بازیگرانی البته باهوش.

چنین شد که من شروع به صرفه های کوتاهی کردم، بچه ها دونه دونه اعتراض کردند، و من هم خودم را بخواب زدم، معلم اومد بیدارم کرد و گفت فقط زود برو از مدرسه بیرون ( برو خونه! ) این چنین دیدم راه هایی بسیار برای فرار از مدرسه.

و این چنین من هر لحظه در تلاش برای فرار از مدرسه، بعد از فرار حوصله خونه هم نداشتم، تنها با خودم که وحشتناک بود، روبرو شدن با خودم وحشتناک بود.و من باز تلاش برای فرار از خودم .. اما فرار تا کی؟ به هر حال هی کارها و باید ها را به عقب می انداختم، کلوپ بازی های پلی استیشین و استعداد من کافی بود تا با همه رقابت کنم با سنی کوتاه دماغ های بسیار درازی را به خاک بمالم، هر چند احساس غرور جلوه ندهم، هر بار که پیروز می شدم برای رقیب بیان می کردم چگونه جلو ضعف خود را بگیرد. در این میان اگر بازنده بودم هرگز نصیحتی نبود، کلماتی تلخ بود که به من کوبانده می شد!

دنیای من کوچک بود، هنوز اطراف شکسته های تخم مرغ، خودم بودم.

به یاد دارم، من با درسی خوب، اینبار شوکه شده بودم. وقتی کارنامه ترم اول امتحانات را گرفتم، با تعجب بسیار به نمره ها نگاه کردم، معدل شده بود ۱۷ و سه تا از نمره ها پایین ده. اصلا نمی دونستم تژدید یعنی چی، همه نمره ها بالا بود، جز این سه تا! با این حال شاگرد چهارم شدم چون گذشته، زیست،ادبیات،عربی هر سه نمره ۷ را نثار من کرده بودند، البته پنج نمره ۲۰ در کارنامه من چشم همه را خیره می کرد، ورزش! ریاضی، زبان خارجه، شیمی، فیزیک . نمره های این درس ها برای اثبات دوباره من کافی بود، اکثریت در این درس ها ۲۰ نگرفته بودند، بنابراین وقتی در درسهایی که اکثریت مشکل دارند و من ندارم، وقتی با دبیر ها بحث می کنم دیگران نه، پس اکثریت من را یک دانش آموز نمونه می پندارند، درس نمی خواندم، هر چه بود داخل کلاس بود. درس یا دیدن تصاویر کتاب. معلم زیست می آمد کلاس و بحث های لقب های بچه ها رو باز می کرد، این چنین ذهن من هرگز برای درس خواندن در کلاس او آماده نبود، در درس های دیگر به هنگام پرسش معلم، هرگز در خانه درسی نخواندم، همواره وارد کلاس می شدم و مرور کوتاهی بر ۱۰ . ۱۵ صفحه می کردم و سوالات مهم که مشخص می نمود بنابراین اگر پرسشی هم از من می شد به سادگی نمره قابل قبولی می آوردم. در درسی دیگر که ریاضی نام داشت، به صفحات ورزشی روزنامه ها حمله می کردیم، هنوز آقای محمدبیگی معلم ریاضی را به یاد دارم، خیانتی بزرگ در حق ما کرده بود، علاقه مند به پسران زیبا! و همجنس باز هم بود، و من همواره مخالف او، دعوا ما کار دست من نمی داد، با تقلب هم که شده بود، قبول شدنی بودم، روزی به پوررضا که همجنس بازی محبوب بود گفت: پسرم! ……… ! لعنت

لعنت! واقعا روم نمی شه بگم و بنویسم، هنوز در دلم جایی برای معلم های متشخص دارم. معلم ریاضی روزنامه می گرفت، و و و در مسائل ورزشی که ما خبره بودیم بحث های داشتیم و فریادها.و او هم قدمی بود برای دوری بیشتر من از درس. به قولی دیگر کمکی بود برای دوری از تعلیم یا عبادت

نه تنها نفوظ در معلم ها بسیار آسان بود، بلکه بیشتر مواقع نیازی به این نفوظ ها نبود، خود اعلام می کردند که چه سوالاتی مهم است! و چه صفحه ای حذف است.(در طول سال) گوش من آماده شنیدن این نکته ها. تنها نکته های معلم را می خواندم، این چنین همواره با کمترین وقت بیشترین نمره را می آوردم و همگان در تعجب من. خواهرم می گفت: در مدرسه چه قدر درس می خوانی؟ دانش آموزان می گفتند: در خانه چه قدر درس می خونی؟ .. صفحات نخست کتابم پر از نکات بود، چرا که صفحاتی بود خالی از نقض و نگار و مناسب برای نگاشتن نکته ها.

خواهرم می گفت: یا خیلی تقلب می کنی یا خیلی تقلب. چنین نبود، تقلب هرگز! اگر می دانستم ده می گیرم همین کافی بود.بیست یا ده کوچکترین فرقی برایم نداشت، اگر ده هم نمی گرفتم جز امتحانات اصلی برایم اهمیتی نداشت.

پایان ترم، نمره های کم قبلی را به کوبنده ترین شکل جبران کردم! چرا می گویم کوبنده؟ چون آبرویم رفته بود.

دوم دبیرستان آمد و من در رشته معماری ثبت نام کردم. ” رشته ای بسیار باهال و خوشگل! ” این کلمه در جواب سوال من از مجید بود : چرا در این رشته ثبت نام کردی؟

من غرق در معماری باشکوه اسلامی بودم، کتاب آشنایی با بناهای تاریخی را صدها بار خوانده بودم، معماری بناهای تاریخی، باستانی.. کم کم کلمه باستان برایم بارها تکرار شد! باستان باستان باستان باستان ایران باستان…بین النهرین سومر آشور بابل کلده مصر

ناگهان زدم بر سرم! گفتم بیدار شو! من علاقه مند به باستان شناسی، یا همان دوره باستان هستم.

با خودم فکر کردم و مروری در تاریخ ۱۶ ساله زندگی خود کردم. دیدم چه نشانه های آشکاری ،، و بعد احساس کردم تمام زندگی من تنها برای باستان ساخته شده است، هر خاطره ای که در ذهنم مانده بود، نمونه ای از کنجکاوی، کاوش بود..

انگاری پدیده ای در حال ظهور بود.. ذهنم در حال یافتن تغییراتی بسیار اساسی..

پایان


کلمات کلیدی : " " + "" + ""

۲۶ دیدگاه

  1. Maryam گفت:

    آفرین به صادقانه بودنت
    همین باعث زیبایی بالای وبلاگت هستش
    آفرین بهت
    آفرین

  2. شهروز اقبال زاده گفت:

    سلام برادر
    اون بالا عکس جالبی گذاشتی
    نه شبیه بسیجی های برادرکش هستی، نه مهندس های عینکی

  3. الهه گفت:

    باز شاهد نوشته ی ارزشمندی از شما بودم این نوشته و بقیه ی حسب حال هاتون فقط حاصل حوصله و هوش شما برای نوشتن نیست بلکه شاهد صداقت و نگاه تیز و بی هراس بودن از بیان اونچه که بقیه به مثل رازی یا گنجی تو سینه شون حبس می کنن که دنیایی از ندانسته ها برای دیگران باشن و شما این گنج رو رنج ها رو با صورت بسیار لطیف بیان و در اختیار همگان گذاشتین.

  4. الهه گفت:

    عنوان نوشته از فرار از مدرسه زندگینامه امام محمد غزالی فقیه عنوان کردین … که لازمه بیان شه گریز غزالی زیباترین گذشت و گریزی هست که یه انسان میتونه در زندگی اش رقم بزنه ، غزالی زمانی تصمیم به ترک مدرسه گرفت که به نهایت علوم حصول پیدا کردو امام و مقتدای اول بغداد ( مرکز تحصیل علوم و فقه آن زمان) شد و به هدف دیرینه و به حقش رسیده بود
    و فکر فرار و ترک بغداد ترک سختی ها و صعبی ها نبودنگرانی گم شدن و غرور بر شکوه بود و رفت گوشه خانقاه و مسجد و مثل مردم فقیر و درویش زندگی کرد در اوج مشهوریت و مقبولیت؛ گوشه نشین گم نامی رو انتخاب کرد …

    نقدی به قضاوتت در نوشته هات دارم که البته از دید خود شماست و حق شماست ؛ معلم ها رو نوشتی که مقدس نمی بینی و این درست! و ادامه گفتی که معلم ها از نظر تو به جز تعداد انگشت شمار از ردهی چهار پایانند
    ولی برادر ، این قضاوت نه فقط در مورد معلمان که در هر قشری بسیار وحشتناک هست گرچه انسان در کل چهار پاست مانند اکثر حیوانات . ولی هستند انسان هایی که دو پاشون به اسم دست بر روی سر دردمندان هست و یا برای بلند کردن دستی همیشه آماده و حیفه انقدر بی انصافانه قضاوت کردن ؛
    تقدس از معلمی یا هیچ شغلی به دست نمیاد همون طور که ریش یا چادر کسی رو مقدس نمی کنه , شعور و درک انسان ها اونها رو بالا میبره ولی معلم ها شغلشون این فرصت رو به اونها میده یعنی تو موقعیت بهتری هستند برای خرج انسانیت …که کم هم نیستند!
    از تفصیل پوزش میخوام
    حق همراهت

  5. فرزانه گفت:

    بی اعتنایی به آوردن اسامی که به نظر من غیر ضروری و حتی اشتباه ولی به نظر شما لازم و ضروری
    صداقت تا جزیی ترین موارد حتی در رابطه با خودت تا ذکر لقب

  6. فرزانه گفت:

    آقا این قسمت بعدی مطلبتون کی منتشر میشه؟مردم منتظرن

  7. ماری گفت:

    خیلی زیبا و صادقانه بود همه رو خوندم لذت بردم

  8. ناشناس گفت:

    زیبابود.خیلی

  9. علي گفت:

    خیلی خوب بود –
    البته من یه نظری هم دارم که نمیدونم اینجا جاش هست یا نه. نوشته قشنگت خیلی خوب تر و جهت دار تر هم میشد اگه هدف نوشته ات رو (یا همون پیامش رو ) جوری بیان میکردی که من و مثل من هم سردربیارن – میدونی منظورم اینه که بعد از خوندن نوشته ات تاثیر نوشته ات رو با چی مقایسه کنیم؟ کاش فقط یه کمی واضح تر بهش اشاره کرده بودی.

  10. شیرین گفت:

    سلام
    انی آیا از بابت درک و هوش بیشتری که خدا بشما داده سپاسگزار هستید یا نه؟ چون انسانها سه دسته هستند آنها که بزرگ بدنیا میایند آنها که بزرگی را با هزار مشقت کسب میکنند و آنهایی که بزرگی را بخود میبندند. و در هر حال همه در پی بزرگ شدن هستند.
    فکر میکنم شما فرصت فکر کردن داشته اید و این شرایط برایتان فراهم بوده است
    راستی بنظر شما آنهایی که بی فکر هستند یا نادان و … آدمهای بی ارزشی هستند؟ یا فرصت جور دیگر بودن را نداشته اند؟
    البته منظورم این نیست که شما اینطور فکر میکنی فقط یک پرسش است.

  11. شیرین، بخوبی نفهمیدم نظورتان چه بود.
    ما سعی می کنیم به خاطر این نعمت هایی که داریم، و همه نعمت هایی که نداریم، و شاید مصلحت همین است، شکرگذار باشیم.

    من فکر نمیکنم هیچ انسانی بی ارزش وجود داشته باشد، که ما خدایی داریم که بیهوده نآفریده است. هیچ چیز بیهوده نیست، شاید برخی باشند که ما اونها رو بیهوده پنداریم، و شاید که عده ای باشند آنها را کاملا ارزشی پندارند.

  12. jlناشناس گفت:

    آدم جالبی هستی
    با اینکه سرم فوق العاده شلوغه ولی قصد دارم همش رو بخونم

  13. S گفت:

    اگه این متن برای دوران امام محمد غزالیه که سیگار و کلوپ بازی های پلی استیشین و اینها ؟؟؟
    اگه برای شمایت چرا نوشتی (عنوان مطلب را از کتاب “فرار از مدرسه“ اثر “عبدالحسین زرین کوب“ که درباره شرح حال “امام محمد غزالی” است گرفته ام.)؟؟؟؟؟؟؟

  14. درود.
    خیر، گویا متوجه نشدید، تنها عنوان این مطلب برچیده از آثار زرین کوب می باشد. محتوا شرح زندگانی خود من است.

  15. آرمان گفت:

    دمت گرم و سرت خوش باد؛ به نظر من انسان زمانی میتونه لقب آگاه رو به خودش بده که بدونه چرا به این جهان وارد شده و خوشحالم که شما عشق واقعی خودت رو پیدا کردی؛ من امسال باید تعیین رشته دانشگاه کنم و یکم سردرگم هستم که چی دوست دارم؛ خیلی صادقانه می نویسی و تمام حقایق رو هرچند تلخ بیان میکنی ؛پایدار باشی دوست عزیزم

  16. **** گفت:

    روزگارا دلم از گردش ایام گرفت
    روزگار دگری خواهم و روز دگری
    ز گذشته نه دلم شاد و نه ز آینده گرفت
    روزهای دگری خواهم و عشق دگری
    ز زمانه نگران بودم و دستم نگرفت
    من زمان دگری خواهم و یار دگری
    روزگاری کمک از یار عزیزم بودم
    دست من را نگرفت و من از او افسردم
    یاوران دگری خواهیم و یار دگری
    جمله رفتند و خدا بود که دستم بگرفت
    من خدا خواهم ‘ نه غیر و ‘ نه عشق دگری

  17. نسیم گفت:

    خاطرات تلخ و شیرین زیادی داری…!

  18. BIKHIAL گفت:

    بسیارخوب بود ازاین خوشم اومد که بیست و ده واست فرقی نداشته یعنی در واقع حرف اطرافیان فرق و تاثیری نداره اما غلط املایی داشت به هر حال آفرین

  19. شهرزاد گفت:

    سلام من یه دبیرم از خوندن مطالبت خیلی درس گرفتم و البته اشک در چشمام جمع شد .یکی از طرفدارای پرو پا قرصتم

  20. درود بر دبیر عزیز : )

    امیدوارم خاطرات ما، خاطرات فرار دانش آموزان شما را در ذهن زنده نکرده باشد.

  21. محمد رضا گفت:

    خخخ من میخوام از مدرسه در برم یادم بده 😊

  22. علیرضا گفت:

    دمد گررم خوب بود

اندیشه خود را به یادگار بگذارید

- لطفاً به صورت فارسی بنویسید
- برای تماس با مدیریت به "صفحه تماس" بروید
- برای طرح مباحثی که با نوشتار بالا مرتبط نیستند لطفاً به "انجمن گفتگو" رفته و بگو مگو کنید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *