۳۹
این نگاره توسط انی در تاریخ ۷ام تیر، ۱۳۸۶ و در دسته "" ارسال شده است.

نویسنده :

بچه که بودم در آغوش مادرم خنده های صدا دارم زبان زد بود، خاکی بودیم،همه دهاتی بودیم و هستیم، لذت بخش بود، از همان ۲ سالگی بیرون بودم، بالا درخت ها و افتادن هام…سر شکستن هام به قدری زیاد شده بود که دیگه مادرم احساس می کرد کله ام آهنی شده است،یکی از معلم های دبیرستان آقای جعفری شکسته های سرم را شمرد و ۱۷ آثار حکاکی در سرم به چشم می خورد، به خاطر آثاری که سرم باقی بود نباید هیچ وقت سرم روکچل میکردم. حتی ابرو من هم آثاری از شکستگی داشت

بچه که بودم همه همدیگر رو میشناختیم،روستای کوچکی بودیم که از همه چیز هم خبر داشتیم،وجود بچه ها باعث از بین رفتن پرده ها شده بود،رو در واسی وجود نداشت، گاهی پیش میامد دعواهای شدیدی که بعد از یک ساعت فراموش می شد، دختران و پسرا همگی خاله خاله بازی می کردیم، من چوب برمیداشتم و مغاز تیرکمان فروشی می زدم،کاغذ ها را پول می شمردم

اثر از کاتوزیان

سولماز و سیما، رعنا، مرضیه، فرشته، لیلا، سمیرا، معصومه، چند تا دختر هم بودند که اسمشان را یادم نمی آد اینا فقط سبزی فروشی باز می کردند، و با کاغذ پول زیادی می ساختند، ما پسرها تا چند تا کاغذ تیکه تیکه می کردیم برای ساختن پول ، که مدتی بعد بی حوصله می شدیم و می رفتیم سراغ کار دیگه ای …

با بزرگان فوتبال بازی می کردیم من میلاد، همایون ،بهمن، محمد، و …

گاهی با دختران Hide and Seek بازی می کردیم، گاهی هفت سنگ بازی می کردیم، هر چه بود لذت بود، دعواهای ما نهایتا زدن بر سر هم دیگر بود که به طور اتوماتیک بعد از ظهر جریان را فراموش می کردیم، این فراموش کردن ها خیلی زیبا بود، برخی مثل فرزین موزی بازی درمی آوردند…ازش تنفر داشتیم، وقتی قرار میزاشتیم ساعت بعد از ظهر فوقتبال بازی کنیم، او همیشه منتظر میماند کسی او را صدا کند ! این بر خلاف معرفت ما بود، طبیعی بود که از ما رونده بشه. در حالی که ما نیم ساعت قبل از سه جمع می شدیم در محل و … در همین جا اختلاف آغاز شد و ما اولین مخالف را بر کنار کردیم…

همه کم کم بزرگ شدیم، فوتبال های ما با بزرگان بود، گاهی دعواها دیگر فراموش نمیشد، چنان که میلاد هنوز هم بعد از ۹ سال به مرتضی حرف نمیزنه، البته من و مرتضی هم ۲ سالی حرف نزدیم، اما من که اهل ریش سفیدی بودم! ☻

بزرگ شدم درس آغاز شد، مادرم با چه دردسری مرا به مدرسه فرستاد،مرا می برد مدرسه و برمی گشت، فرار می کردم و قبل از رسیدنش در خانه منتظر بودم تا برسد! تا اینکه با یک کیک ۲۵تومانی از طرف خانوم معلم، راضی شدم به مهدکودک بروم، هنوز فراموش نکردم که در مهدکودک غذاهای بدی می دادند، یک بار ماکارانی خمیر! بد مزه دادند. البته گاهی نون و پنیر های خیلی عالی ای می دادن! پنیرش لیقوان بود و خیلی لذیذ.

این روز ها به خاطر آبی که به دورن گوشم نفوذ کرده بود، تحت عمل قرار گرفتم، اول و دوم و سوم و چهارم ابتدایی به خاطر آن عمل معلم ها هوایم را داشتند،از اینجا کمی شل شدم و دیدم که برای نمره گرفتن راه های بسیاری وجود دارد، از آن روز ها بود که همواره چند ماه آغازین شروع مدرسه را درس می خواندم و دیگر ول می کردم و از اعتبار همان چند ماه معلم ها اگر هم بد امتحان می دادم قبولم می کردند، دوستم داشتند نکنه منم موزی شده بودم ؟! فکر نمی کنم هنوز با قالب پاک و ساده و ریائی شیطنت می کردم، تا معلم نگاهی بهم می کرد سریع از شرم سرخ می شدم، و معلم ها که از فرهنگ روستاها به شدت عصبی بودند مرا تحسین می کردند. و حتی یکی بانگ زد که باید من رو با خودش به قزوین ببره تا اونجا در مدرسه تیزهوشان درس بخونم! اوایل فکر می کردم روانی هارو اونجا می برن!

بچه ها فحش های عجیبی به معلمان می دادند، ما از طبقه هم بودیم به لحاظ مادی اما به لحاظ فرهنگی شباهتی به هم نداشتیم. گاهی صدای سگ در می آوردند، گاهی جغد، گاهی گربه، و گاهی صداهای بدون عنوان با دهان…تا معلم چیزی می خاست بنویسد بچه ها با پاک کن میزدند،این بچه ها هر چه قدر کتک می خوردند آدم نمی شدند،

بچه که بودم، گاهی خودم رو به مریضی می زدم و می رفتم دفتر مدرسه و با اعمال پی در پی …بلاخره قبول می کردند که بروم به خانه، اصلا یکی از دلایل عینکی شدنم این بود که یک بار چشمانم رو سخت فشردم تا قرمز بشه! سپس یه کم اشک بهش قاطی کردم، که اساسی پریشان دیده بشم. خودم رو به چشم دردی زدم، مدیر گیر داد که هیچیم نیست! منم نشستم یک ساعت گریه کردم تا برم خونه! بلاخره قبول کرد، رفتم خونه به مامان هم گفتم زود بریم دکتر که چشمام داره می ترکه! خلاصه فردا با عینک رفتم مدرسه! چشمانم ۲۵% دوربینش ضعیف بود. فرار می کردم، اما کجا بروم ؟ دیگر بچه ها بزرگ شده بودند، فردی برای بازی کردند در کوچه نبود، همه در مدرسه بودند.

با مکان های بازی آشنا شدم، ما می گفتیم سونی برخی که با کلاس تر بودند می گفتند : Play Station

ذهنیت دیگری در دورنم آغاز شد

عبید می گوید : به کلی از خرد بیگانه گشتم و …

همچنین حالاتی دورنم ایجاد شدم، به کلی از خرد بیگانه گشتم،معلوم نبود در آن دوران به چه می اندیشیدم، هجوم افکار از هر طرف دیوانه بار موجب فریاد درونم می شد، اما همه کار بودند، پشت شیشه ای فریاد می زدم، پشت شیشه کسی صدامو نمی شنید،شیشه را می کوبیدم کسی نگاه نمی کرد، مرحله دیگری از احساس آغاز می شود و من نشسته و احساسم را تماشا می کردم، کاش میشد این احساس را منتقل کرد، کاش می شد کمی بیانش کرد، کاش میشد احساسم نبست به کلمات را بیان کنم.

وجود کامپیوتر هم آغازگر دورانی رو به جلو بود، اینکه می توانستم احساس های و عمل های انسان های متمدن تر را ببینم، آمریکا زیباترین و بهترین جا برای زندگی، بهترین جا برای پیشرفت. می توانستم با آثاری که می سازند دانم که چه قدر جاو هستند.

هیچ وقت باورم نشد که ۸۵ سال پیش آنان کارتون تامو جری را ساختند. آن موقه ها ظاهرا رادیو برای ایرانیان شگفت انگیز بود. ما هنوز به ۸۵ سال پیش آمریکا نرسیده ایم.

به من چه

نوشتن حوصله می خواهد خسته شدم.

این عکس رو خیلی دوست دارم ! به نام ببخش گناه مرا ! دست فاروکدرد نکنه عکس قشنگی از من انداخت

بخش دوم درباره ام : دوران راهنمایی، آغازی برای مدنیت


کلمات کلیدی : " "

۳۹ دیدگاه

  1. دهاتی گفت:

    همه دهاتی بودیم و هستیم،
    این عکس خیلی غریب و عمیقه.
    بعضیا تو بچگی می میرن با همه ی شوق و امیدشون اینه بی عدالتی که آزاد دهنده ست
    مرگ بچه ها ,کار بچه ها, نخندیدن بچه ها ,فهمیدن بچه ها
    عدل نیست
    تنها چیزی که تو دنیا دوست داشتنیه بچه هان و نفسای پاکشون و خنده ها و نگاهای قشنگشون.

  2. پرواز گفت:

    کاش میشد آدم همیشه بچه بمونه…چه حیف که حتی کودک درونمونو هم کشتیم و حتی یادمون نیست که یه روزی بچه بودیم!!!!!!!!!!! به راستی که عکس زیبا و غریبیه که منو تا این اندازه به فکر برد!!!!!!!!

  3. مهناز گفت:

    واو!

  4. jlناشناس گفت:

    زندگیتون ی جورایی شبیه زندگی خودمه…….
    امااز لحنتون احساس میکنم خیلی از من بزرگتر و موفقتر و پخته ترین
    راستی من همشهری شریعتی هستم

  5. : )

    بزرگترین تفاوت ما، جنسیت ماست.

  6. سلام دوست عزیز
    خیلی زیبا بود و آدم رو یاد صمیمیتها و فضای پاک کودکی با اون بوی زمین خاکی نم خورده اش می انداخت .

  7. درود. لطف دارید :)

  8. مبین گفت:

    سلام…..
    مبین هستم با من در تاریخ ما بیشتر آشنا می شی……
    نفست بوی آشنایی می دهد که از دیرباز به انتظارش بودم …. و چه شوقیست که در این خرابه بازار آشنایی را بیابی……..
    فعلا یا حق……..

  9. مهتاب آزاد گفت:

    سلام
    آره یه طوریایی فک می کنم اشتباه می کردم اما اینم به این شرط که از روی رمان ننوشته باشید.

    جالب بود…

  10. درود.
    خوشحالم دریافتید که اشتباه می کردید.
    رُمان؟
    متن کلی غلط املایی و غلط نگارشی داره که وقت نکردم تصحیح کنم؛ اون وقت شما میگی از روی رمان ننوشته باشم؟
    هنوز شکاکید.

  11. مهتاب آزاد گفت:

    شکاکم چون دیگه نمی تونم بیام تو انجمن…جلوم رو گرفتید بعدم اصلا بسیجی رو نمی شناسم که یکی چرت می گفت.بعدم با جلوگیری از ورودم حس بدی بهم دست داد.

  12. طبق بررسی هایی که کردیم دیدیم که آی‎پی شما و بسیجی کاملاً یکی هست و در واقع هم یکی بودید. اون رو ساختید که از خودتون حمایت کنید و ما را بکوبید.

    به این خاطر بود که شما بلاک شدید، حالا اگر اعتراف کنید و اظهار پشیمانی؛ که دیگر چنین نخواهید کرد، ما شما را از بلاک بودن خارج می کنیم.

  13. مهتاب آزاد گفت:

    آیی پی دیگه چیه؟هر جور راحتی شما فکر کن من بسیجیم منم فکر می کنم شما…ید.اما اصلا اون احمق رو نمی شناسم شایدم به قول شما آی پیشو از من برداشته.اما من اون حزب الهی نیستم…من کارامو جور میکنم که برم اون طرف انی کاظمی که عاشق شعری…

  14. بسيجي گفت:

    سلام شما چرا خانم آزاد رو محکوم میکنید؟
    خودم به شوخی بنا به دلایلی خودم رو به جای ایشون به علی پارسایی معرفی کردم.اما شما …

  15. مهتاب آزاد گفت:

    شما اشتباه کردین که سبب شدین همه به من بد فکر کنن.اصلا شما کی هستید؟
    از شما و گروه حزبی تون متنفرم.آقای کاظمی این آدم …رو عدم حضور بدین منم مث بقیه آدما جایز الخطا ام.بسیجی بی شخصیت..

  16. مهتاب خانم؛ دست از بازی بردارید، من به آنچه آن رو بازی می دانم آگاه هستم.
    بسیجی و مهتاب آزاد هر دو یک نفر هستند. چرا می خواهید چیزی جز این ثابت کنید ؟

  17. آرمان گفت:

    انی جان دستت درد نکنه ؛واقعا دارم از این سایتت بهره می برم؛چیزی هم که بالا نوشته بودی خیلی قشنگ بود ؛موفق باشی ؛مهتاب خانم ببخشیدا اینو میگم شکاک بودن خوبه اما به شرطی که به مرض تبدیل نشه ؛انی جان موفق باشی

  18. سلام
    واقعا که من قول داده بودم،بی اعتمادین دیگه…
    باشه پس لطفا بعد ۱۳ به در از مسدودیت درم بیارین تا بتونم فعالیت کنم.
    راستی اگه نمایشگاه بزنم میاین ببینین؟نترسید در دانشگه مون؟

  19. سلام
    انی برادر برای انجمن چه اتفاقی افتاده؟
    حالتون خوبه؟ من نگران هستم…

  20. سلام سال نو مبارک
    خب دیگه زمانش رسید که از بلاکی درم بیارین…نه؟من چند روز دیگه امتحان می کنم.
    فعلا برادرانی

  21. نسیم گفت:

    یاد باد آن روزگاران…

  22. ته ن يا گفت:

    این سایت رو شایلین بم معرفی کرده خیلی خوبه

  23. درود؛ از او ممنون ولی.. کیست ؟

  24. فرنوش گفت:

    سلام من با افتخار میگم پیرو کوروش و دینش زرتشتم… واقعا کاری رو کوروش در حق ما ایرانیا کرده اون عربای پست نکردن نمی خوام حرفای تکراری بزنم فقط میگم درود بر تو که با تلاش فراوان تاریخ ایران رو به سایرین نشون میدی با اجازت از مطالب داخل سا یتت استفاده کردم امیدوارم ناراحت نشده باشی…

  25. خواهش می کنم؛ مشکلی نیست.

    فقط بهم بگو این تور دبی کیه که لینکش کردی ؟

  26. فرنوش گفت:

    درود…آهان ببین من وقتی قالب وبم رو انتخاب یا عوض می کنم این چیز های نا خواسته میاد من هم اونا رو لینک نکردم بلکه این چیز ها همه در ستون بخشavazak در وبلاگم اند یه بار دیگه برو با دقت نگاه کن تا بهتر منظورمو بفهمه.. پیروز باشی

  27. متوجه شدم.
    راستی دعوتت می کنم : http://tarikhema.ir/forum

  28. فرنوش گفت:

    درود… ببین من خودم در این انجمن عضو هستم … البته نمی دانم که چگونه به تبادل اطلاعات و بحث با سایر اعضا بپردازم..تا درودی دیگر بدرود…

  29. کی گفت:

    سبکباران ساحل ها ندیدند..به دوش خستگان باریست دنیا..

  30. انی گفت:

    پرواز انی رو فراموش کرده؟ : )

  31. ساغر گفت:

    سلام منم ابهری هستم با اینکه علاقه چندانی به شهرم ندارم ولی خوشم اومد از وطن پرستی شما بخاطر این حس بهتون تبریک میگم خوبه کسی تا این حد به زادگاهش علاقه داشته باشه، .لی هنوز متوجه نشدم شما اهل کدوم روستا بودین؟
    امیدوارم همیشه موفق باشین

  32. انی گفت:

    درود.
    من اهل روستای “شریف آباد” بودم.
    شما چطور؟

  33. سهیلا گفت:

    سلام… کلی با خوندن نوشتتون خندیدم بیاد شیرین کودکی ها…
    ما هم فوتبال بازی میکردیم… من میشدم سوبا و یکی میشد کاکرو و تارو و… چقدر زمین میخوردیم چقدر زیر زانومون زخم میشد اما بازهم دست از بازی برنمیداشتیم… چقدر بوی کوچه و گرمای تیزش شیرین بود…
    یاد باد آن ایام…

  34. انی گفت:

    بعضی خاطرات، همیشه و همیشه و همیشه لبخند رو میارن روی لبای آدم، ارزش این لبخند اینقدر زیاده و تاثیرش انقدر خاص که نشاط و روح زندگی رو تو آدم زنده می کنه. نمی دونم من خیلی با خاطرات انس گرفتم یا همه همینطورند.
    خوبه که شما به عنوان دختر فوتبال بازی می کردید، دخترای ما همش سبزی فروشی باز می کردند یا هفت سنگ بازی می کردیم، تو فوتبال با ما شریک نمی شدن، شاید چون بزرگترها هم تو فوتبال های ما شرکت داشتن.

  35. علی گفت:

    آره
    واقعا بچگیهامون یه جور دیگه بودیم به قول شریعتی سر به هوا بودیم نگاهمون به آسمون بود ولی حالا زمینی شدیم…
    آدم نمیدونه باید از بزرگ شدن خوشحال باشه یا ناراحت ، حالا میفهمم وقتی بابا بزرگم میگفت خوش به حالت هیچی نمیفهمی بابا…! حالا میفهمم یعنی چی ، چه خوب بود اون دوران من خودم مینشستم با گل واسه خودم ماشین میساختم خونه میساختم بعد میذاشتمشون /افتاب خشک میشد بعد یه ساعت خونه دار شده بودم ، تازه زنم داشتم دختر همسایمون که حالا دیگه بچه هم داره اون روزا زن من بود فک کنم خیلی بی حیا بود که حالا زن یکی دیگه شده…!
    چه دورانی داشتیم …

  36. انی گفت:

    چه خوب علی.. من هم می نشستم با گل و لال برای خودم باغ می ساختم، مسیر آبرسانی درست می کردم، چوب های کوچیک می کاشتم.
    اما هیچی مثل اون خونه ی برفی که با فرزین ساخته بودیم نشد، خیلی برف اومده بود، حیاط پر برف بود اینقدر که ما داخل برف ها رو خالی کردیم و خونه برفی ساختیم.. حالا دیگه چطور خونه برفی بسازیم؟ وقتی برفی نیست؟ ذوقی نیست؟ شوقی نیست؟

  37. انوشه گفت:

    سلام،
    من ترجیح مى دهم به کودکان کشور خودم کمک کنم.در این کشور هم کودکان دردمند زیادى وجود دارند!

اندیشه خود را به یادگار بگذارید

- لطفاً به صورت فارسی بنویسید
- برای تماس با مدیریت به "صفحه تماس" بروید
- برای طرح مباحثی که با نوشتار بالا مرتبط نیستند لطفاً به "انجمن گفتگو" رفته و بگو مگو کنید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *