۴۶
این نگاره توسط انی در تاریخ ۲ام تیر، ۱۳۸۸ و در دسته "" ارسال شده است.

نویسنده :

پس از اینکه دوره کودکی تا پنجم ابتدایی رو به صورت خیلی خلاصه به تصویر کشیدم تصمیم گرفتم امروز تحت تاثیر حرف دوستی به نام سارا، بخش هایی دیگه ای رو هم بنویسم.
دوره راهنمایی دوره خیلی عجیبی بود، خیلی عجیب،هیچ وقت یادم نمیره همون اول که وارد مدرسه راهنمایی شدم شگفت زده شده بودم به چهره ها نگاه می کردم با خودم می گفتم وای چه قدر زمان می کشه تا من همه این ها رو بررسی کنم شخصیت ها، نگاه ها، خنده ها، واکنش ها رو بفهمم و بشناسم.
همون روز اول با محمدرجبی دعوا کردم، پسر خیلی شرّی بود. هنوز هم همینطوره و گاهی شب ها با هم فوتبال بازی می کنیم منتظر یک اتفاق هستش! دیگه ول نمی کنه..روز اول مدرسه ما دعوا کردیم بعد از کمی کتک کاری بچه ها جدامون کردن و راه به طرف خونه می افتادیم ، چند دقیقه بعد می دیدم باز این محمد تحمل نکرده برگشته تا دوباره دعوا کنیم، بچه جالبی بود، دعوا میکرد، دعوا که تموم میشد، کمی بعد دوباره شروع می کرد، یک کم درگیر بود…اون روز ها هم گذشت! بعد ها با هم همتختی(هم نیمکتی) شدیم و خاطرات بسیار برای هم نقل کردیم، هیچ پرده و رازی بین بچه ها نبود! ما بچه های دهات رازی های کمی داشتیم، داشن راز به ما یاد داده نمی شد و نه تنها یاد داده نمی شد بلکه ازش حرفی به میان هم نمیومد.. دوره راهنمایی اتفاق هایی خاص و تاثیر گزاری روی من افتاد، درچه بعضی هاش خیلی بد بود. وارد مدرسه که شدم با آدم های جالی هم کلاسی شده بودم چهره های جالب! تفاوت های وسیع! شخصیت های مختلف : حمیدکبیری(کفگیر)، میلادصارمی، سعیدشریفی(نخود)، محمدرضاشریفی(بوفون)، مصطفی افشار(ماندالاخ)، امیرXXX(معروف به ایدز، از پس خودفروشی کرد!) فرزین کاظمی(پارسی کولا) محمود محمودی! کاظم برنسی، و صد ها شخصیت دیگه که با همشون رابطه داشتم، همون اوایل مدرسه بود که یکی از بچه ها با نشون دادن عکس های مستهجن خیلی از بچه ها رو به خودش جلب کرده بود، راه را برای انحراف یک عده با دگرگونی و انحراف خاصی هموار کرد.

دوره راهنمایی زندگی من یک بخش خیلی مهم داشت، به نام فوتبال! شب روز فوتبال بازی می کردیم.

توی کوچه ما یه بخشی بود بی استفاده که خاکی هم بود،خاک نرمی داشت، جایی بسیار مناسب برای فوتبال بازی کردن بود، ۵ به ۵ می شدیم بازی می کردیم. البته الان دیگه ما اونجا بازی نمی کنیم، بزرگ که شدیم و کلاس بازی های ما هم بالا رفت در چه باز گاهی به اونجا می رم و با بچه های کوچکتر از خودم بازی می کنم. ما در فوتبال دو دشمن دیرینه داشتیم، یک تیم به نام : کوچه پشتی و یک تیم به نام : پایین جاده

تیم های ما اسم نداشت، نفرات انتخابی نداشت، هر کوچه با هر تعداد آدمی که داشت بازیکنان اون تیم بود، و رسم بر این نبود که بازیکن از این ور اون ور منتقل کنیم تا بهتر بشیم!

تیم ما از :من، میلاد، همایون، بهمن، فرزین، مرتضی، و گاهی حسین که بزرگتر از همه ما بود تشکیل می شد، بازی من با اعتماد به نفس همراه بود و شوت های نسبتا قوی در اون دوره سنی. تیم “کوچه پشتی” به علت اینکه تعداد بچه های خیلی زیادی داشت و اکثر خانواده ها کشاورز بودن قدرت بدنی بهتری نسبت به ما داشتند، با این همه ما به فکر بازی عقلی و اونها به فکر بازی قدرتی، نبرد های ما بیشتر مساوی بود، در بازی های که جایزه ای داشت همواره ما برنده بودیم..! پول ارزش زیادی داشت، گاهی به دنبال پیدا کردن سکه روی زمین هم بودیم.

تیم “پایین جاده” بهترین تیم محل بود،بین ما رقابت به جای حساسی رسیده بود، تقریبا دیگه هر روز بازی انجام می دادیم، ۴ بازی آخر رو با نتیجه قاطع ۶ – ۰ بردیم، و بعد حسابی معروف شدیم! راه بازی های سالنی، چمنی باز شد…

اطراف خونه های ما جنگل بود، تابستان منبع غذایی ما کمی متفاوت تر می شد! گویی ملخ، حمله می کردیم به باغ های اطراف و شکم های خالی رو پر می کردیم (گردو، بادام، هلو، آلبالو، گیلاس، آلوزرد، انگور و…)، هر بار یکی رو می گذاشتیم نگهبانی بده که اگر شخص مشکوکی دید به ما خبر بده سریع فرار کنیم! معمولا من بالا درخت ها بودم و کوچکترها در پست نگهبانی، درخت گردو رو همه دیدند،یک بار رفته بودم به بالاترین نقطه این درخت، اتفاقا خونه کلاغ هم داشت. بچه ها خبر دادند که صاحب باغ اومد، همه فرار کردند و من موندم اون بالا تنها! من که راهی برای فرار نداشتم انتظار داشتم بچه ها به من در بالای درخت اشاره نکنن تا شاید باغبان من رو پیدا نکنه، باغبان اومد و فهمید من بالا درخت هستم. باغبان بینوا توانایی به بالای درخت اومدن رو نداشت، خاک پرتاب می کرد! می گفت می خوام بکشمت !!

من هم بالا وایساده بودم می گفتم : بیا بالا! گردو می خوای؟ منو می خوای بکشی؟ شب نفت میارم زیر درخت گردو می ریزم تا آدم بشی! (درختت رو خشک کنم)می گفت : اینقدر اینجا می ایستم تا بیای پایین تا کتکت بزنم، منم که لجباز! بالا جای خوبی پیدا کرده بودم، کمین کرده و در حال گردو خوردن بودم! پوسته های گردو رو بر سر این صحاب بینوای باغ می ریختم، بی شک اگر دستش به من می رسید، کتک بسیار فجیحی می خوردم.

اثر از کاتوزیان

ظهر شد! از بالای درخت دیدم مادرم از خانه خارج شده و داره دنبال من می گذره!، خدا خدا می کردم که این مادرم این باغبان رو نبینه، که اگه می دید پوستم رو می کَند، دونه دونه به خونه همسایه ها سر زد، و باغبان رو هم از دور دید اما سوالی و نگاهی خاص نکرد رد شد رفت، از دور می دیدم که مامانم داره زیر لب زمزمه هایی می کنه تا وقتی رسیدم کتک رو بزنه! همون مواقع داشتم فکر می کردم که چه دروغی ببافم و یا چطوری جلو چشم مامان ظاهر بشم تا گیر نده و فراموش کنه که سوال بپرسه یا کتک بزنه!

پیرمرد ساعت ۳ بعد از ظهر گذاشت رفت! تقریبا ۴ ساعت اون بالا نشته بودم،شاید سخترین لحظه های عمرم اون بالا بود! اومدم پایین رفتم دم درب خونه، آروم رفتم تو، از پنجره اتاق داخل شدم و کتاب هام رو برداشتم فرار کردم به مدرسه! حالا بیا به مفسر کلاس بگو که بابا مریض بودم الان خوب شدم اومدم مدرسه، مگه تو مخ”ش می رفت؟ شاید بچه های ترسو بودن! خلاصه به مدیر گفتند کاظمی دو زنگ نبود و الان اومده، مدیر من رو به دفتر مدرسه فرا خوند!

یک بار هم نتوستند دست منو رو کنند، مدیر اون موقع ما آقای ایمانی بود، گفت: کجا بودی کاظمی؟ زدم زیر گریه.

خدایی یک فیلمی بازی کردم که گفت: کیف”ت رو بردار برو خونه،چاره ای نبود، بخصوص وقتی دیدم باید سریع یک جوابی اساسی بهش تحویل بدم،بدون فکر کردن نشستم همون جا زدم زیر گریه…

– کاظمی میگم چی شده آخه؟

– آقای ایمانی…”حسین عمو“ تو قزوین تصادف کرده الان بیمارستان اونجا بودیم..الان هم اومدیم خونه مامانم رو ببریم که من اومدم مدرسه…امشب من هم میرم و تا فردا اونجا هستیم..

مدیر اومد منو نوازش کرد، من هم که دیدم فضا احساسی شده شدت گریه رو بالا بردم

– پاشو برو کیف مدرسه ات رو برادر و برو خونه

رفتم به مفسر کلاس گفتم دیدی من مریض بودم؟ الان هم حوصله کلاس ندارم! من می رم خونه، هر کی پرسید بگو گفت حوصله کلاس نداشت رفت خونه!؛ مفسر گردن کلفت ما هم عصبی شده بود، هی می خندیدم می گفتم بچه ها من میرم و رفتم! کجا برم حالا؟ مستقیم رفتم کلوپ پلی استیشن، نشستم و هر کی اومد باهاش فوتبال بازی کردم، فردا هم همینطور… البته مامانم رو هم همون روز پیچوندم بهم گفت کجا بودی: گفتم اومدم خونه ساعت دوازده بود اما نبودی غذا هم نخوردم رفتم! (اینم از پیچوندن مادر، مادرم فکر کرد وقتی رفته بود دنبال من بگرده من اومده بودم خونه و بعد مدرسه رفته بودم)

اول راهنمایی داشت تموم میشد، مدرسه پر از معلم ها و آدم های جدید بود که باهاشون آشنا شده بودم، شاگرد چهارم هم شده بودم، با توجه به اینکه از درس خوندن خبری نبود بهتر از این هم نمی شد!، خلاصه عصابم خورد بود، به من جایزه ندن به فرزین که برادر زاده من هست بدن؟ خوب نیست! اون که همش درس می خونه و من که هیچ نمی خونم تفاوت ۱۱صدم هستش، باید به هر دو ما جایزه بدن، خلاصه پس از کلی فکر به مامانم گفتم : مامان یه سری برای من جایزه بخر و بعد ببر بده به مدیر مدرسه، بهش بگو من خیلی بچه حرف گوش کن و با ادبی هستم، درس می خونم، و .. به مدیر بگو شما هم که از این بچه من که بدی ندیدید! این جایزه رو از طرف خودتون به عنوان باانضباط ترین فرد مدرسه، و شاگرد چهارمی به من بدید! (اول راهنمایی هر محصلی که پنج بار تهعد میداد که دیگه شلوغ نکنه در مرز اخراج بود! ماشاالله من بالای پانزده بار تعهد داده بودم و بارها در صف اسم منو برده بودند به عنوان یه دانش آموز خیلی بد..حتی معلم ها در کلاس های دیگه از من به بد تعریف می کردند، اما شما را چه پنهان، وقتی در این انقلاب خوب ها رو بد جلوه می دند، و بد ها رو خوب، من هم می تونم به عنوان شخصیت شلوغ کار، با ادب جلوه داده بشم!)

روز جایزه دادن بود! همه جایزه ها رو دادن، جایزه بچه های کلاس ما رو هم دادن، یادم هست محمود محمودی و محمدرضا شریفی اومدن به من گفتند جایزه تو چی بود؟ گفتم بابا به من که جایزه ندادن، من که شاگرد نیستم بابا! باور نداشتن، به دلایل گوناگون یکی اینکه معمولا پاسخ جوابهای معلم نزد دو نفر بود، نخست “من” و دوم برادر زاده من فرزین که کنار هم می نشستیم، جایزه ها رو دادن. من هم منتظر..

آخرین جایزه مال من بود، به عنوان کسی که خیلی با انضباط و درس خون و حرف گوش کن هستم! – بله – مداد رنگی – ماشین حساب – دفتر ۲۰۰ برگ – یکی دو تا چیزه دیگه هم بود که یادم نیست! وقتی وارد کلاس شدیم خوب به یاد دارم مثل این می موند که من شاگرد اول هستم و باقی رده های پایین تر، البته فردا جریان رو به همه دوستانم گفتم.

اول راهنمایی دوره بزرگی بود، معلم های ماندگاری داشتم، معلم ریاضی آقای طاهرخانی، معلم زبان آقای طارمی، معلم حرفه فن معلمی از شمال بود که نامش در خاطرم نیست، یه بار صدا کردم نگاه نکرد، یه سوت زدم گفتم هوووووی! معلم زبان فارسی ابهری بود، معلم خطاطی،جغرافی، تاریخ هم استاد بزرگ آقای افشاری که هنوز اون رو به عنوان فردی بسیار متشخص و مسئول می شناسم، که در انتخابات سال ۸۸ به مهندس میر حسین موسوی رای داد، و اما جدا از همه اینها

.. اما اتفاق بدی در حال افتادن بود،

برادرم، محمد روح مقدس، به من چیزهای زیادی می آموخت، جدا از اینکه رفتار و شخصیت اون در من تاثیر بسزا داشت، تفکرش این بود که به من یاد بده از ادب،فکر،سوال،زندگی،کار،درس و … اول ابتدایی که بودم جدول ضرب رو به صورت کامل به حیله های خودش به من یاد داد(پایین توضیحش رو خواهم داد)، وقتی سوم ابتدایی بودم، کتاب ریاضی سال چهارم و پنجم ابتدایی رو هم به من یاد میداد، هیچ وقت سرم داد نزد،جز یک بار که اون هم نقشه بود که دیگر برادرم مهدی کشیده بودند، چون محمد با آرامش درس میداد مایل نبودم کس دیگه ای به من درس یاد بده، محمد با مهدی نقشه کشید بودن که من رو با تحولاتی روبرو کنند! محمد گفت بیا بهت درس یاد بدم…کمی بعد…سرم داد زد!…گفت برو مهدی بهت یاد بده…اومدم پیش مهدی و مهدی همینطور داد زد..می خاستم بترکم

جدول ضرب! چه قدر تلاش می کرد من زودتر از همه جدول ضرب رو یاد بگیرم، می گفت برو این ها رو حفظ کن، و من می رفتم ۲*۲=۴ ۳*۳=۶ همین اوایل کار چه قدر اشتباه داشتم! فکرم در این بود که فقط محمد بیخیال بشه من برم بیرون با بچه ها فوتبال بازی کنم، محمد که می دونس فکرِ من با این کارها به سوی درس نمی ره بیشتر مواقع آسون می گرفت، اما گویا روزی یک راهی پیدا کرده بود تا ذهن من رو به جدول ضرب مشغول کنه.

– بدو بیا اینجا

– چیه؟ چی کارم داری؟

– برو کتاب ریاضی و برگه ای که برات جدول ضرب کشیده بودم رو بیار

– باشه…بیا

– خب! ازت سوال می پرسم جواب رو درست ندی خودت می دونی! ۱*۴ چند تا میشه ؟

– اِ اِ … چی؟ ۱*۴ میشه اِ ۸ تا

محمد ۵۰ تومان گذاشت روی فرش ( پنج تا ۱۰ تومانی ) و گفت: هر سوالی که درست جواب بدی ۱۰ تومان بهت میدم!

من رو ببین که در چه حالی بودم! رفته بودم فضا! کتاب ریاضی رو برداشتم، بخش جدول ضرب رو چنان خوندم که تا امروز و تا مرگ! فراموش نمی کنم.

رفتم پیش محمد گفتم پول ها رو بیار و بعد سوال بپرس هر دونه درست گفتم باید بهم ۱۰ تومان بدی، ندی من می دونم و تو!

خلاصه شروع کرد به پرسیدن سوال :

– ۳ * ۴= چند تا میشه؟

– ۱۲ تا

– ۵ * ۶ = چند تا میشه؟

– ۳۰ تا (۲۰تومان تا اینجا کاسب شده بودم! داشتم از شوق می رقصیدم! که یهو همه چیز عوض شد)

– ۹ * ۴ = چند تا میشه؟

– ۳۶ تا

– پس ۴ * ۹ چند تا میشه؟ (جای عددها رو عوض کرد ۹*۴ . ۴*۹)

– ۳۶ تا

– با خشم گفت: هم ۹*۴ هم ۴*۹ میشه ۳۶ تا ؟

– گفتم نه! اشتباه گفتم صبر کن! میشه ۲۷ تا

خلاصه ۲۰ تومان کاسب شده بودم که اون رو هم از دست دادم، کتاب رو برداشتم دوباره رفتم خوندم خیلی اساسی تر! این بار اشکالات سری قبلی رو بر طرف کردم، رفتم پیشش گفتم بیا بپرس! ۱۰۰ تا بپرس، محمد هم پرسید، و من همه رو پاسخ گفتم و ۵۰ تومان رو بلاخره ازش گرفتم، که یهو ۵۰ تومان رو برداشت و رفت! – بدجوری داشتم می سوختم! این همه تلاش کردم و خوندم آخر هم ۵۰ تومان رو بهم نداد!..(این خاطره مربوط به قبل از دوره راهنمایی و اویل ورود به مدرسه بود)

مدرسه تمام شد، تیر ماه بود، محمد رفت سربازی و دیگه برنگشت، محمد مُرد، دلم تنگ بود، و دلم تنگ است، در دلم غوغایی به پاست، اشک،خنده…نگاه! رو همه با هم دارم، خاطرات منو می خندونه، خاطرات گاهی منو می لرزونه. و هنوز هر لحظه و با هر نفس که می کشم گاهی به اون نزدیک می شوم و این خود امیدی بزرگ در کنار دیگر امیدها است.(شرح واقع مرگ محمد رو اینجا بخونید)

خیلی چیزها عوض شد..رفته رفته زندگی ما بهتر شد، عرض زندگی گسترش پیدا کرد و من از بسیاری جداتر شدم..نه ظاهرا که باطنا

سال بعدی که وارد مدرسه شدم، و زندگی من با سال قبل تغییر زیای کرده بود، اون آدم قبلی نبودم، قد من ناگهان شروع به رشد کرد، چهره من تغییر کرد، تا جایی که معلمی که بسیار منو دوست می داشت مثل آقای طارمی، دیگه منو نمی شناخت، من با کامپوتر آشنا شده بودم، ماهواره، اینترنت، بازی های فکری مثل تام رایدر، آی جی آی! کُماندو و همه رو رد کرده بودم، کار با برنامه های مختلف و وبلاگ نویسی! سال ۲۰۰۴ اولین وبلاگم رو در BlogSpot.Com تاسیس کردم که فیلتر هستش..درون من تغییرات عظیمی یافته بود، برعکس اکثر کسایی که در اون دوره به شدت حتی لحن و لهجه حرف زدنشون عوض میشد، من همون دهاتی مونده بودم و نیازی هم به عوض شدن نداشتم، نیازی نداشتم که چون برخی در حرف زدن هام از لغاط و الفاظ جدید استفاده کنم و این چنین طبقه خودم! رو بالا ببرم و کمکی باشم برای تبعیذ و تضاد طبقاتی شدیدتر، بله! با همه گروه ها و طبقه ها ارتباط داشتم، واقعا چه نیازی بود که برای لهجه زبانی و مادری خودم فکری بکنم ؟ و گویش فارسی خودم رو به درجه عالی برسونم ؟ مشکل ما ترک ها همین بود، که چون در مرز ترک و فارس بودیم، تحت تاثیر فارسی زبانان بودیم، چرا که تلوزیون ما تحت تسخیر فارس ها قرار داشت و ما برای آنان بافرهنگی متفاوت حکم برده برادر را داشتیم و داریم. سوال ها و انتقادها شروع شد، ذهنیت انتقادی من تحول یافته بود، دیگه طرفدار خیمینی نبودم، طرفدار بسیج و قرآن خونی نبودم، هیچ کس به من چرا، نگفت، هیچ کس به چرا”یی پاسخ نداد..

.

یادم هست، وارد سوم راهنمایی شدم، باز صداهایی به گوش می رسید..” شما باید الگوی بچه های تازه وارد باشید”، به این فکر می کردم که من واقعا چی بلدم؟ چی دارم بگم؟ چی هستم؟ چی کنم؟ …

معلم شهید دکترعلی شریعتی ” چه پنهان! متن رو ول کردم، یاد دکتر علی شریعتی افتادم اما ازش سخنی به میان نمیارم تا به دوره آشنایی به اون برسم.

باید بگم، کمی منحرف بودم، اما بیشتر انحراف می دیدم، انحراف های عظیم جنسی، همجنس بازی و همین ها باعث می شد تا به سادگی و پاکی دل! از ناپاکان جدا بشم و این رو معلم ها احساس می کردند که با تمام شلوغ کاری ها و لجبازی ها دل چندان بدی ندارم، قصد بدی ندارم، سوءاستفاده نمی کنم و همین ها باعث می شد و درخاست های من رو بپذیرند و مثل اون دفعه ای که بچه ها درس نخونده بودند و امتحان ریاضی داشتیم، و از معلم خاستم که اگر می شود امتحان نگیرد که اگر بگیرد نتیجه مشخص است.

سوم راهنمایی شده، و من هنوز با فرزین برادر زاده خودم هم کلاس هستم، و هشت سال با او بودم (ابتدایی تا راهنمایی) با وجود همه اختلاف ها که بسیار بود و در واقع هیچ نقظه اشتراکی بین من و او نبود، “موزی بازی، سیاسی بازی، دروغ های به درد نخور” همش کار اون بود..و این با دل یک رویه من همخوانی نداشت، من اعلام می کردم یک روباه هستم، و اون اعلام می کرد که من گام به گام درسی ندارم! من می گفتم باید قبل از منت کشیدن پاسخ داد، می گفت مِنَّت بکِش مِنَّت کِش! می گفتم نباید دیگران رو به خاطر داشتن یک امتیاز به کاری و یا التماسی واداشت در حالی که او چنین نبود، این ها اختلاف هایی اساسی بود که باعث میشد، رابطه ما خراب بشه که همینطور هم شد.(باید توجه کنید که دیدگاه ها با توجه به مسائل همان موقع زندگیم میاد و با زبان همان موقع هم گفته میشه)

با وجود همه شلوغ کاری هام که مدرک اصلی اون کله سوراخ سوراخِ من هستش، که ۱۷ تا اثر باستنی درش دیده میشه و در کل ۶۴ بار بخیه خورده، همه فکر می کردن بچه بسیار ساکت و درس خوانی هستم، مخصوصا وقتی عینک هم می زدم!

دوست نداشتم به عنوان یک بچه سوسول شناخته بشم، که آگاه بودم که کارهایی رو که می کنم هیچ کس در منطقه حتی قادر به انجامش هم نیست تا رقابت، می تونم بگم که مثل موش از دیوار بالا می رفتم، مثل میمون پرش می کردم،خیلی پیش اومد که از جاهایی بالا رفتم که دیگه قادر به پایین اومدن نبودم، و چند مورد از ارتفاع چهار متری پایین پریدم، هنوز هم می پرم.

کم کم دوران سوم راهنمایی تموم میشد، نه فکر من در درس خوندن بود و نه ظاهر! نه جایی می گفتم من برم درس بخونم، و نه درس رو بهانه می کردم، بس متنفر بودم، معدل من در آخرین دوره یعنی سوم راهنمایی ۱۸٫۵۳ اومد، شاگرد چهارمی باز نثار من شد! اون موقع ها، کم کم انتقادهای دینی در درون من راه پیدا کرد، درحالی که به دین فکر می کردم از دین بیزار بودم! اما مشکل اینجا بود که فکر می کردم اونچه که می بینم دین هستش! نگو دین رو منحرف کردن.

می پرسیدم چرا باید این سوره ها رو حفظ کنم؟ چرا باید دینی بخونم؟ چرا باید ریاضی بخونم؟ پاسخ سطحی و فریبنده ای هم نبود. چه برسه به اینکه بپرسم چرا نماز می خونی و روزه می گیری.

می خوام بگم ذهنیت من داشت آماده میشد، برای پذیرش یک معبود بزرگ، یک شیعه گمنام!و تنها، که خود شیعه ی یک بنده تنها بود

روزه و نماز نمی خوندم، شمردن ماه ها رو بلد نبودم، روز تولدم رو دقیق نمی دنستم، روزتولد کسی روهم نمی دونستم، با هیچ شخصیت معروفی آشنا نبودم، هیچ شخصیت خارجی ندیده بودم، هیچ روشن فکری ندیده بودم، هیچ بحث دینی ندیده و نشنیده بودم، دوستی همفکر و همدرد نداشتم، چیزی هم نمی فهمیدم مثل اکثریت.

ازاون بالا تا این پایین، چیزی رو ویرایش نکردم.

خسته نشدم از این همه نوشتن؟


کلمات کلیدی : " "

۴۶ دیدگاه

  1. ونوس گفت:

    پروردگارا !
    به من آرامش ده تا بپذیرم انچه را که نمی توانم تغییر دهم
    دلیری ده تا تغییر دهم آنچه را که می توانم تغییر دهم
    بینش ده تا تفاوت این دو را بدانم

    الهی بمیرم رفته سربازی دیگه نیومده شرحش هم نبود
    خسته نشدم از این همه خوندن !

  2. ونوس گفت:

    پروردگارا !
    به من آرامش ده تا بپذیرم انچه را که نمی توانم تغییر دهم
    دلیری ده تا تغییر دهم آنچه را که می توانم تغییر دهم
    بینش ده تا تفاوت این دو را بدانم

    الهی بمیرم رفته سربازی دیگه نیومده شرحش هم نبود
    خسته نشدم از این همه خوندن !

  3. ونوس گفت:

    پروردگارا !
    به من آرامش ده تا بپذیرم انچه را که نمی توانم تغییر دهم
    دلیری ده تا تغییر دهم آنچه را که می توانم تغییر دهم
    بینش ده تا تفاوت این دو را بدانم

    الهی بمیرم رفته سربازی دیگه نیومده شرحش هم نبود
    خسته نشدم از این همه خوندن !

  4. نه گفت:

    خیلی صادقانه بود انی خوشحالم هنوز می نویسی وخوب بلدی بنویسی و خوب بلدی فکر کنی و خوب بلدی بزرگ بشی و خوب بلدی خوب بمونی
    ویایش نکردن خوبه
    کلماتو مقدس نکردن خوبه
    بلد نبودن تاریخ تولد خیلی خوبه !
    استفاده از علامت تعجب اینجا اونم انقدر زیاد عجیبه !
    تو صداقت یه چیزایی رو ندیدن عجیبه
    بخیه های سرتو شمردن ریزو جالبه
    خوندن نوشته های تو هم از طرف من ناعادلانه ست
    مرگ محمد درد بزرگیه ولی بیان درد کار کوچیه بزرگترین دردا وقتی گفته میشن سبک میشن

  5. نه گفت:

    خیلی صادقانه بود انی خوشحالم هنوز می نویسی وخوب بلدی بنویسی و خوب بلدی فکر کنی و خوب بلدی بزرگ بشی و خوب بلدی خوب بمونی
    ویایش نکردن خوبه
    کلماتو مقدس نکردن خوبه
    بلد نبودن تاریخ تولد خیلی خوبه !
    استفاده از علامت تعجب اینجا اونم انقدر زیاد عجیبه !
    تو صداقت یه چیزایی رو ندیدن عجیبه
    بخیه های سرتو شمردن ریزو جالبه
    خوندن نوشته های تو هم از طرف من ناعادلانه ست
    مرگ محمد درد بزرگیه ولی بیان درد کار کوچیه بزرگترین دردا وقتی گفته میشن سبک میشن

  6. نه گفت:

    خیلی صادقانه بود انی خوشحالم هنوز می نویسی وخوب بلدی بنویسی و خوب بلدی فکر کنی و خوب بلدی بزرگ بشی و خوب بلدی خوب بمونی
    ویایش نکردن خوبه
    کلماتو مقدس نکردن خوبه
    بلد نبودن تاریخ تولد خیلی خوبه !
    استفاده از علامت تعجب اینجا اونم انقدر زیاد عجیبه !
    تو صداقت یه چیزایی رو ندیدن عجیبه
    بخیه های سرتو شمردن ریزو جالبه
    خوندن نوشته های تو هم از طرف من ناعادلانه ست
    مرگ محمد درد بزرگیه ولی بیان درد کار کوچیه بزرگترین دردا وقتی گفته میشن سبک میشن

  7. jvc گفت:

    آره بابا ایشون آخر صداقتن. من که حیرون صداقتشون شدم.
    جدی می گم حیرون حیرون!!!!!!!!!!

  8. jvc گفت:

    آره بابا ایشون آخر صداقتن. من که حیرون صداقتشون شدم.
    جدی می گم حیرون حیرون!!!!!!!!!!

  9. jvc گفت:

    آره بابا ایشون آخر صداقتن. من که حیرون صداقتشون شدم.
    جدی می گم حیرون حیرون!!!!!!!!!!

  10. فرزانه گفت:

    تا قبل از این که نام محمد را ببری خندیدم،خندیدم و خندیدم.حتی بیشتراز وقتی که مناظره احمدی نژاد با میر حسین یا احمدی نژاد با کروبی را میدیدم.اما بعد ازمحمد فقط خواندم و فکر کردم.
    نه،فکر نکردم!تامل کردم.
    بد جوری منتظر نوشته های بعدیت هستم.

  11. فرزانه گفت:

    تا قبل از این که نام محمد را ببری خندیدم،خندیدم و خندیدم.حتی بیشتراز وقتی که مناظره احمدی نژاد با میر حسین یا احمدی نژاد با کروبی را میدیدم.اما بعد ازمحمد فقط خواندم و فکر کردم.
    نه،فکر نکردم!تامل کردم.
    بد جوری منتظر نوشته های بعدیت هستم.

  12. فرزانه گفت:

    تا قبل از این که نام محمد را ببری خندیدم،خندیدم و خندیدم.حتی بیشتراز وقتی که مناظره احمدی نژاد با میر حسین یا احمدی نژاد با کروبی را میدیدم.اما بعد ازمحمد فقط خواندم و فکر کردم.
    نه،فکر نکردم!تامل کردم.
    بد جوری منتظر نوشته های بعدیت هستم.

  13. زهرا گفت:

    نمی دونم .اقای کاظمی شما واقعا ادم عجیبی هستین
    به هر حال از اشنایی با شما خوش وقتم
    خوشحال می شوم هر وقت به روز شدین به من خبر بدین

  14. زهرا گفت:

    نمی دونم .اقای کاظمی شما واقعا ادم عجیبی هستین
    به هر حال از اشنایی با شما خوش وقتم
    خوشحال می شوم هر وقت به روز شدین به من خبر بدین

  15. زهرا گفت:

    نمی دونم .اقای کاظمی شما واقعا ادم عجیبی هستین
    به هر حال از اشنایی با شما خوش وقتم
    خوشحال می شوم هر وقت به روز شدین به من خبر بدین

  16. زهرا گفت:

    ادم گاهی اوقات فطرت انسانی خودش رو تو وجود یکی دیگه می بینه
    به نظر من محمد برای شما مثل یک اینه بود که فطرت روشن انسانی خودتون رو توش می دیدید

  17. زهرا گفت:

    ادم گاهی اوقات فطرت انسانی خودش رو تو وجود یکی دیگه می بینه
    به نظر من محمد برای شما مثل یک اینه بود که فطرت روشن انسانی خودتون رو توش می دیدید

  18. زهرا گفت:

    ادم گاهی اوقات فطرت انسانی خودش رو تو وجود یکی دیگه می بینه
    به نظر من محمد برای شما مثل یک اینه بود که فطرت روشن انسانی خودتون رو توش می دیدید

  19. غریبه ی آشنا... گفت:

    چه روزهایی که گذشت و چه روزهایی که می گذرد..
    آدمی بنده ی تحول است و به دنبال تحول است..میخواهد. پس می تواند..

  20. غریبه ی آشنا... گفت:

    salam, kheily vaght bud be site sar nazade bodam, ghashang bod

  21. sadjad252 گفت:

    انی عزیز …
    بسیار جالب و صادق می نویسی ….

  22. مهتاب آزاد گفت:

  23. آرمان گفت:

    سلام ؛به نظر من روح لطیف و ذهن قدرتمندی داری بعضی وقتا آدمو تا سرحد اغما میخندونی گاهی هم تمام غم های دنیا رو به آدم منتقل می کنی ؛بابت مرگ عزیزت متاسفام؛ نوشته هات آدمو متحول می کنه ؛خیلی قشنگ می نویسی ؛همینطور ادامه بده ؛موفق باشی

  24. **** گفت:

    بسیار جالب بود

  25. سلام
    خب باز جای شکرش باقیه که انجمن درست شد، من که میدونم شما میدونیی من بی تقصیرم،فقط به احترام اردشیر شاه منو بلاک کردین!
    نمیشه یه ذره تخفیف؟ من می خوام پاسخ بدم به پستا… اونوقت یه آی دی دیگه و… به قول خودتون آی پی و… .
    انی ،برادر همه جا بی عدالتیه، تو این انجمن هم همینطور؟
    نمی دونم شاید براستی تقدیر الهی چنین بوده،اما خوشحال میشم یه ذره تخفیف بدی.
    سپاس برادرم

  26. درود.
    شما به گفته خودتون حالتون خوب نیست، ما هم تشخیص دادیم یک ماه استراحت کنید.
    بدرود

  27. نمیدونم پیام قبلیم رسید یانه؟!
    امامن خوبم میدونمم اگه برگردم باز هستند کسانیکه بخوان از رده خارجم کنند.خنده داره نه؟
    من فقط تاسف می خورم که حس زیبا و وقتم رو صرف این کردم که عره ای بهم بی احترامی کنند.نچ نچ نچ
    وقت عالی متعالی

  28. وقت عالی پرتقالی

  29. سلام
    انجمن قاطی کرده؟ پا قدم نبود من؟
    راستی راستی ببینم یادتون نره منمو از حالت بلاک!!؟؟ خارج کنید؟
    وقت عالی پرتغالیییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!

  30. انی بدقول ازتون دلگیرم تپل.
    پس چی شد؟چراازبلکی درم نمی آری؟می خوای با پس دیگه بیام؟

  31. درود. شما از بلاک بودن خارج شدید، دقت کنید دیگه مرتکب اشتباهی نشید و بابت اون بهانه نیارید.

  32. یوزر شما پاک شده!
    فعلا یوزر دیگه ای بسازید ببینیم که چی میشه کرد.
    http://www.club.tarikhema.ir

  33. مهتاب آزاد گفت:

    درود
    توهمین انجمن بسازم؟
    اشکال نداره مهتاب ازادباشه؟
    ببینید من تو همین انجمن می سازما زیر نظر شما ها!!!!!!!!
    فردا اردشیر نگه مهتاب فلان نا

  34. مهتاب آزاد گفت:

    درود
    می خواستم پست های مورد علاقه ام را بذارم اما همش سایت مشکل داره،دفعات پیش هم می شد که درستش کرده بودین اما الان هم ادامه دارد لطف کنید پی گیری کنید.
    سپاس انی کاظمی

  35. چه مشکلی داره مثلا ؟

  36. درود
    انگارکه درسایت درحال مثلا بلاک کردین یا چیز دیگه ای هستید با سرعت بالا در دانشگاهم جواب نمیده.هنوزم همینطوره.

  37. مهتاب آزاد گفت:

    درود
    آقای کاظمی مشکل هنوزپابرجاست.نمی دونم چطوربهتون بگم؟اوضاع بدیه نمی شه وارد انجمن بشم از توی دانشگاه باسرعت بالا…
    رسیدگی کنید دیگه

  38. مهتاب آزاد گفت:

    آقای کاظمی ساعت و محل قرارمان را در وبلاگتان بگذارید یابه میلم میل کنید چون من باید ویندوزم راعوض کنم شاید باتوجه به مشکلی که بهتون گفته بودم نتوانم دیگر به انجمن بیام برخلاف میل.
    سپاس

  39. درود.
    انجمن مشکلی نداره و باز میشه.
    ساعت و محل دیدار کاربران هم ۱۴ ۱۵ اردیبهشت مشخص میشه.

  40. مهتاب آزاد گفت:

    انی اما به خدا مشکل هست…

  41. مهتاب آزاد گفت:

    می دونید چی میگه؟
    میگه شما به طور دائمی خارج شدین،بعد هم من نمی تونم وارد شم.کاش میشد بهتون نشون بدم من که بیمارنیستم سرکارتون بذارم.

  42. اکانت جدید که مشکل نداره؛ چرا با اون نمیاید ؟

  43. مهدی گفت:

    خیلی عالی بود یاد دوران کودکی بخیر من عاشق تاریخم بعضی وقتا مطالب تونو میخونم امیدوارم باهم تبادل نظر داشته باشیم در مورد تاریخ

  44. بیا از نوشتن زندگانی خویش شروع کنیم.

اندیشه خود را به یادگار بگذارید

- لطفاً به صورت فارسی بنویسید
- برای تماس با مدیریت به "صفحه تماس" بروید
- برای طرح مباحثی که با نوشتار بالا مرتبط نیستند لطفاً به "انجمن گفتگو" رفته و بگو مگو کنید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *