۳
این نوشتار توسط انی در تاریخ ۱۴ام مرداد، ۱۳۸۷ و در دسته "من نوشت" ارسال شده است.

و شگفتا بود (تکه کلام شریعتی) که تو را زیباترین می دیدم در حالی که هیچ کس را زیبا نمی دانستم.

و در شگفت بودم که تو را می شنیدم ، می خواندم ، می فهمیدم و می ستودم . 

و با هر کلمه ی تو ، به عمق رفته و از فشار ،  له می شدم . فریاد سکوت را می کشیدم . بشر تا کجا می رود ؟ ناگهان تفاسیر قرآن را می دیدم که تا چه حد این آیات وسیعند و زندگی را دگرگون می کنند . نا گهان فردی را می دیدم که از وجود آینه در شگفت بود ! و هر روز کسانی را می دیدم که هر کدام بر راه خویش بودند .

و تو نیز بر سر راه خویش بودی…

و من بی رمق و بی هدف قدم می زدم …  وارد مکان هایی عظیمی می شدم . مکان های خوفناک و سیاه رنگ سنگین … کلمه ای مرا به سوی خودش جلب می کرد : « من کدامم ؟ »

من کدام هستم ؟

من نیستم . من ، ” من ” را پیدا نکرده ام ، من در ” من ” مانده ام .

اما تو یافتی ، خود ، آفریده هایت ، گفته هایت ، سکوت هایت و انسجامت را …

و از روی حرف های تو نوشتم ، هر حرفی که می نوشتم از تو تاثیر گرفته بود ، اما تو در اعماق خودت نمی دانستی و یا می دانستی و برایت مهم نبود .

گاه می نوشتم و گریه می کردم . گاه نمی نوشتم و گریه می کردم . فقط گریه می کردم.

تو کیستی ؟ معبود ؟ خدا ؟ نمی دانم ! خدا دیگر کیست؟

من سخن به گزاف می گویم . چرا می گویم ؟ این را هم نمی دانم.

وای خدای را ، وای خدای را پس چه  کنم ؟

نوشته ای که نمی دانم چرا ، منی که نمی شناسمش و…. با این وجود نشسته ام و می نویسم ؟

در شگفتم ، در شگفت از رفتار خودم ، بی مسئولیتی های خودم ، واکنش ها و بی خیالی های خودم…

که عجب موجود بی مسئولیتی هستم .

و اما تو !  نمی خواهم از تو بگویم ، من کجا و از تو گفتن کجا؟ … اما تو چیزی دیگری .

تو هم سکوتی هم فریاد!

هم معشوقی و هم عاشق خدا!

و همچون یک جنگجو قدرت مند و قوی!

و مانند خواهر مقدس ، چشمانت را به صلیب عیسی دوخته ای و در عمق وجودت همه نوع صدا  بر می آید : فریاد ، عشق ، قلم ، عقل ، انسانیت ، مسئولیت ، سخنان  خدا گونه!

وای خدای ، خدا گونه ، آری تو در تعبیدی !

دستهایت را می بینم در پشت میله ها . خدا تو را زندانی کرده ، زندانی که شاید ارزش بودن در آن را نداشتی و حال می بینم که داری .  زندانی آزاد در زمین !  زمینی که هم بهشت دارد و هم جهنم ، هم گناه دارد هم ثواب ، هم نیک دارد هم بد … و هم خراباتی دارد و هم روباه …

این زمین ، زندانیست که نمی خواهم از آن بیرون آیم ! و من در زندان انفرادی ام  و تو خود را آزادتر ساخته ای.

هم کتاب مقدس دارد هم کتاب عشق .

هم زرتشت دارد و هم محمد که درود خدا بر او

و هم قاتل متجاوز دارد هم دیوانه ای کند ذهن با فکری متفاوت که نمی دانم چیست !

و هم منی دارد که نمی داند من چیست !  و هم تویی دارد که من را می دانی چیست ، تو را می دانی چیست ، ما را می دانی چیست !

و در مقابل تو یک شرم بزرگ مرا فرا گرفته … که تو هستی و من هم هستم.

و تو خدا گونه ای در تعبیدی که می دانی و می اندیشی .

۳ دیدگاه

  1. تبعيدي گفت:

    شاندل می گوید :
    «انسان زاده ی تاریخ است و انسان مورخ پرستنده ی تاریخ»-
    – میخواهم بگویم من از طریق پیغمبر که به دین معتقد نشده ام. من یک روح مذهبی ام و بوده ام و نمیتوانم نباشم( نوشته ی “من کدامم ” همین را میخواهد بگوید که پرستش در جان آدمی سرشته است و اگر آدمی به معبود هم نرسد و او را نیابد یک پرستنده خواهد ماند و خواهد مرد . اگر مردی متوسط و معمولی باشد معبودهای متوسط و ابلهانه جانشین خواهد کرد ، بت ، سنگ ریزه ، قبر ، هنرپیشه، وطن ، پرچم، خون و اگر نه کارش دشوار است و مومنی می ماند بی ایمان و عاشقی بی معشوق و کسی که میداند چه کسی را گم کرده اما نمی یابد و این است که : ای خدا! تو چه باشی و چه نباشی من به تو محتاجم ، محتاجم که باشی.) این روح به ارث آمده است و خود منم و چگونه کسی میتواند خود را از خویش بزداید و کنار بزند و از خودش آزاد شود؟….

  2. تبعيدي گفت:

    گناهی که مرتکب شده ام بزرگ بوده است ! بزرگ ! عصیان در برابر خدا ! بزرگترین گناه ! و به مکافات آن مرا از آن باغ و آب و آبادی به این کویر خشک عطشناک افکندند ، و شیطان گمراهمان کرد و از آنجا که بودیم بیرونمان راند و خدا گفت فرو افتید و در زمین به دشمنی و کینه دوزی و سود پرستی سامان کنید
    آری اینجا یک غربت است ، این یک زندگی تبعیدی است که می گذرانیم . ما تبعید شدگانیم ! و چه اندک ساز و اندک بس مردمانی که در غربت قرار می گیرند و با زندگی تبعیدی ، با زندان خو کنند و خوش باشند . آنها که هنوز هوای وطن در سر دارند و آرزوی ان ایم در دل می پرورند و یاد آن عشق و آن ایمان و آن زیباییها و آن مستی ها و ان زندگی خوشگوار و پر و سیراب و برخوردار بیرنج و بیتلخی و بی پلیدی هنوز در عمق خاطره ذاتشان
    روح های بی قرار ، دلهای بیتاب ، شخصیت های نا آرام و پر اضطراب همواره در حسرت نجات و و در ارزوی سر بر آوردن چه شد که اینچنین شد ؟ اینجا کجاست ؟ چه طوفانی ؟ چه نفرینی مرا به این غربت زشت خاک آلود افکند؟ آری! عصیانی کرده بودم . گناهی کرده بودم ، چه جنایت بزرگی بوده است که مرا مستحق چنین عقوبتی کرده است! چه عقوبت سنگینی ، دلخراشی ، شومی ! زندگی کردن ! زنده بودن ! بودن! کجا؟ اینجا در انبوه این بیگانگان زشت، پست ، این دنیای جنگ و کینه
    برای زیستن
    خوردن
    بردن واندوختن!

اندیشه خود را به یادگار بگذارید

- لطفاً به صورت فارسی بنویسید
- برای تماس با مدیریت به "صفحه تماس" بروید
- برای طرح مباحثی که با نوشتار بالا مرتبط نیستند لطفاً به "انجمن گفتگو" رفته و بگو مگو کنید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *



کلمات کلیدی : " " + ""