۶۸
این نوشتار توسط انی در تاریخ ۲۶ام خرداد، ۱۳۸۹ و در دسته "من نوشت" ارسال شده است.

فقر و آزادی - کم و بیش

فقر و آزادی – کم و بیش

دل خوش بودم. به اطراف که نگاه می کردم، ماشین می دیدم، دوچرخه می دیدم، حتی فرغون می دیدم.

من هم آرزو می کردم یک فرغون داشته باشم تا سوارش شوم و کسی مرا براند و کیف کنم. لاستیک ها و دوچرخه ها را پیدا می کردیم با یک چوب که از درخت می کندیم ، لاستیک را می راندیم. در اوج بدبختی، ما خوشبخت ترین کودکان روی زمین بودیم، بزرگترین هدیه ی خدا به ما بچه ها ، آزادی بود. اما هر چه بزرگتر می شدیم، و سعی برای انحراف فکری ما بیشتر می شد، از آزادی دور می شدیم، حالا می فهمم جامعه و زمانه چگونه آزادی را از ما گرفت . اگر ما را به حال خود رها می کردند، قرآن زیر گوش ما نمی خواندند، نماز رو به ما نشان نمی دادند، و ما را به تعزیه خوانی نمی بردند، الان وضع بهتری داشتیم. اگر کسی بجای نماز خواندن نماز به ما می آموخت ، اگر کسی به جای کلمات عربی قرآن، لااقل کلمه های فارسی نشانمان می داد و اگر یک نفر می گفت هنگام نماز خواندن چرا می گوییم : “خدا یکتاست!” و چرا نمی گوییم : “خدایا تو یکتایی! ” و لااقل جواب می داد که چرا مستقیم با خدا حرف نمی زنیم، الان وضع ما و وضع جامعه ی ما طور دیگری بود. و هزاران اگر دیگر… دلیل اینکه آزادی را از ما گرفتند، بی شک مذهب بود. کج فهمی های مذهبی ها، باعث می شد بسیاری از ما از مذهب دور شویم، و دور شدن ما از مذهب البته به جامعه مذهبی، و مذهب ضربه ها می زد. برای مثال اگر به کسی می گفتم : “چرا خدا یه دونه هست؟” و اون این جواب را نمیداد : “خفه شو، خدای من یکیه ” شاید من نیز اکنون خدا پرست بودم، و یا لاقل شناخت کمی از خدا داشتم. اما وقتی پی بچگی مرا با این سخن های هیچ و پوچ ریختند، واقعا چه باید بکنم؟ تا کی باید اشتباهات و خرافات گذشته را اصلاح کنم؟ اگر مذهب نبود و من خود مذهب را میافتم بی شک مذهبی تر و آزاد تر و با شعورتر می شدم. و اگر مذهبی هم نمی شدم ، لاقل خودم بودم. اما شعورم را فروختند، فهمم را خریدند، راهِ عقلم را نیز کج کردند ، احساسم را برعکس و پوستینم را وارونه ! چه بسا من تا ابد وارونه باشم.

فقر و آزادی - کم و بیش 2

فقر و آزادی – کم و بیش ۲

ما آزاد بودیم، ما نقطه هایی بودیم که ارزش خط داشتیم، بزرگان ما خط هایی بودند که ارزش صفحه شدن داشتند و چه بسا دارای حجم بودند.

ما آزاد بودیم، ما زنده بودیم، ما در اوج فقر و نداری آزاد بودیم. چه فقیرهای خوشبختی بودیم!

پاهای یخ زده ! شاید فقیری ، نعمت بزرگی بود که ما داشتیم. لذتی که در فقر بود در هیچ ثروتی نبود. بدبختی های ما، در واقع بدبختی نبود، نامش بدبختی بود. ما بسیار خوشبخت بودیم. به سمیرا می گفتم :

بخشی از مردانگی و خاطره ی ما این بود که وقتی برف می بارید موشمپا (تا حالا اینو به فارسی ننوشتم نمی دونم املاش درسته یا نه – Moshampa ) را مثل جوراب به پا می کردیم و بعد کفش های پاره را می پوشیدیم و به مدرسه می رفتیم. پاهایمان یخ می زد، همین هم لذت بود. همین کارهایی که می کردیم! به چیزی هم حسرت نمی خوردیم، آزاد بودیم، آزادی را با پول از ما گرفتند!

به راستی هم چنین بود. در کفش ها گویی آب سرازیر بود، گاهی واقعا پاهایمان یخ می زد. من و فرزین (فرزینِ زِبِل) چه کارها که نکردیم! موشمپا را می پوشیدیم! بعد جوراب را می پوشیدیم، تا وقتی موشمپا پایمان بود احساس بدی داشتیم. گاهی صداهای ناشی از حرکتش باعث می شد بعضی از بچه ها بفهمند که چه به پا کرده ایم. این جور مواقع، ما در دل خجالت می کشیدم. وای! آی! چه روزهای بزرگ و پر نعمت و با شکوهی داشتیم! بعید می دانم به خوشبختی ما شخصی بوده باشد! همین که به یاد آن سختی ها و لذت ها و درد ها می افتم، خودش لذت بزرگیست که کمتر کسی دارد.

کافر بودیم ؟؟؟ خدا خیلی خوب بود. اما ما خدایی نداشتیم! خدا برای قسم خوردن بود، خدا برای فرار از زیر کتک بود، خدا بود برای واقعیت بخشیدن به دروغ ها بود. خدا برای بازی بود، خدا کاربرد دیگری نداشت . خوبی مذهب برای بی مذهبی ها همینجاست! خدا یک پیرمرد بود شبیه خشایار شاه! قد بلند، بزرگ و سیاه، که چهره اش دیده نمی شد. یک عصا هم در دست داشت. به زمین نگاه می کرد و بازی را هدایت می کرد . کارها را دنبال می کرد. مادرم میگفت:” فاصله بین خدا و جبرائیل – که نمی دانستیم کیست – تنها یک پرده هست .” من همیشه در فکر آن پرده بودم . چرا جبرائیل  فضولی نمی کرد؟! مادرم می گفت خدا خواست که امام علی را آزمایش کند ، به علی گفت :”دنیا را درون زنبیل می گذارم، بردار تا ببینم چه قدر زور داری؟” علی هم زنبیل را برداشت و چشمانش خون افتاد .(ظاهرا این داستان زیبا و خیالی ریشه در واقعیتی دارد که تحریف شده است، می گویند وقتی عبید خواست شمشیرش را بر سر علی بکوبد علی شمشیر را سپر قرار داد، و از فشار شمشیر بر چشمانش خون افتاد. – امیدوارم تحریف نکرده باشم!) – من با خودم فکر می کردم علی چه قدر بزرگ است که دنیا را بلند می کند ؟ عجب…!!! فکر هم پاسخ گو نبود! پس فکر می کردم دنیا خیلی با چیزی که می بینم فرق دارد، و باید چیزهای دیگری هم باشد که من از آنها بی خبرم. اما هر چه بزرگتر شدم چیز خاصی ندیدم. همه فقط از معجزه و خرافات حرف می زدند من هم شک می کردم و با خودم می گفتم:” چرا من اینقدر آدم بدی هستم که اینقدر سوال دارم؟ ” برای حال خودم بسیار ناراحت بودم، زیرا فکر می کردم راه من بسیار کج است. همه بلدند سوره های قرآن را بخوانند، نماز بخوانند ، من اما حتی تاریخ تولدم برایم مهم نبود، نمی دانستم چه روزی متولد شده ام. شمردن ماه های سال هم برایم مهم نبود . تا دوره راهنمایی فکر می کردم متولد خرداد ماه هستم. خیلی ناراحت بودم، چرا که فکر می کردم من مسائل مذهبی و طبیعی که دیگران درک می کنند را نمی فهمم. همیشه به فکر حس ششم خودم بودم. دلم می خواست جادوگر باشم. با اینکه برای اینها تلاش می کردم، ته دلم ناراحت بودم و احساس می کردم راهی شیطانی را رهسپار می شوم.

فقر و آزادی - کم و بیش 2

فقر و آزادی – کم و بیش ۲

و کمی قبلتر باز هم به سمیرا گفتم :

بزرگترین ها معمولا فقیر بودند. پس آیا بهتر نیست بجای ثروتمند بودن، خاله ای خوب و پر آوازه برای یک فقیر بود؟ یادم است آدم های خوب ، اسطوره ی ما بودند . سعی می کردیم مثل آنها باشیم. گاهی چای می خواستیم ، قند نبود! قند داشتیم ، چای نبود! آب می خواستیم، یخ زده بود! یخ می خواستیم ، یخچال نبود!

فقر روحی! فقر ما، تنها پول و درد و رنج جسمی نبود. تشیع باطلی که به ما آموخته بودند چنین بود : خفه باش، کج شو، خم شو، لال شو، گم شو، خر شو – ما حتی خر هم می شدیم، خرمان می کردند. یک قران پول می دادند و می گفتند برو ماشین لباس شویی بگیر. دایی می گفت:” با این یک قرون می تونی سالها پولدار باشی و لذت ببری!” می گفت : “کاش من جای تو بودم و این یک قرون دست من بود!” – کسی نبود تا ببیند چه هندوانه هایی زیر بغلمان می رفت! – اما فقر بزرگ ما آیا شوخی ها و احمق فرض کردن ها نبود؟ ما احمق نبودیم. دایی ، من رو خر می کرد اما نمی دانست که من با یک قران تنها می توانم یک لواشک بخرم و بس! – فقر بزرگ ما سخنانی بود که می شنیدیم. خرفات ها و… که معمولا مربوط به مذهب بودند. مادرم می گفت : “دست حضرت ابوالفضل که قطع شده بود، ده ها نفر اومدند دست ها رو بردارند، با ترس بسیار، اما نتونستند، اینقدر که حضرت ابوالفضل عظمت داشت ! و می گفت :” شب ها شمشیر ذوالفقار حضرت علی می رفت و سر کسایی که آدم بدی بودند رو قیچی می کرد.” (با دستش هم نشان میداد که چطوری قیچی می کرد) اینها حرفهایی بود که باز تکرار میشوند !اینها ذهن مرا به جاهای دور و درازی می برد. این راهای دور و دراز ، احساس من رو به کلماتی که می شنیدم عوض می کرد. احساسم به علی، ابوالفضل ، شمشیر و خدا عوض می شد. اینکه احساسم عوض می شد خود ضربه بزرگی بود. اینکه مذهب برایم بی مفهوم می گشت نیز ضربه بزرگ تری بود. ما را از نعمت مذهبی بودن محروم کرده بودند. دایی به فرزندش از دو سالگی یاد داده بود هنگام آب خوردن بگوید لعنت بر بزید، و سلام بر حسین. این نقطه ، همان نقطه ی شومی بود که من از آن متنفر بودم! برادرم ایرج ، به دخترش مهتا، یاد می داد که سوره های قرآن را حفظ کند، و بعد به او جایزه می داد. اما آیا از قرآن چیزی به او آموخته بود؟ آیا ادب به او آموخته بود؟ البته که باز هم نه! زیرا او تبدیل به دختری شده بود که موهای سفیدرنگ مادر بزرگِ پیرش را می کشید. او بارها بی ادبی های بسیار کرده بود. دلیل این بی ادبی ها تنها پدر و مادرش بودند. آها می تونستند با نشان داد راههای دیگری، جلو همه این بی ادبی ها را بگیرند . اما حیف! حیف که تربیت، تنها در نماز خواندن، لعنت بر یزید گفتن و قرآن خواندن خلاصه شده بود! می بینم یک مذهب، یک دین چگونه باید تحریف شود. محتوای قرآن تحریف نشده است،‌ خب که چه ؟ – ما می رفتیم به خانه هایی که ظاهرأ خانه ی خدا بود، اما فرقی با آن معبدهای وحشتناک بابل نداشت . می دیدیم مردم چه می کنند! خوب به یاد دارم، شب ۲۱ ماه رمضان بود، این روز را گفته بودند که این روز بسیار مقدس است . و ما نیز مقدس می دانستیم. در این شب مقدس ، پسری را در دستشویی مسجد به یاد دارم که با چند پسر دیگر چه می کرد! شرما! من خوب به یاد دارم داخل مسجد دوستانم مهر هایی را که مردم سر روی آن می گذاشتند ،این ور و آن ور می انداختند. حتی مسعود را به یاد دارم که مهرها را بر سر این و آن می کوفت . و یا مهرهایی که گرد بودند را روی زمین مثا توپ می غلتاندند. من حتی به یاد دارم آن روحانی را که به فرزندش گفت :” پوفیوز “– هیچ نمی دانم این لغت چه معنایی دارد فقط می دانم فحش بدیست، که اگر به کسی بگویی،‌دعوا به راه می افتد.- فقر بود و فقر! مادرم ما را در انتخاب ها آزاد گداشته بود. اما هر از چند گاهی هم که سخن می گفت تاثیر بیشتری از دیگران می گذاشت . زیرا سخنان مادرم برای ما معیار بود. و من که بچه بودم، چیزهایی که را می فهمیدم که نباید می فهمیدمو چیزهایی را که باید می فهمیدم ، نفهمیدم! یا اگر می فهمیدم، و همان جمله را دقیقا درست بیان می کردم، مشکل در احساس بود! زیرا احساس من به آن کلمه ها فرق کرده بود. – من بیشتر این اتفاق ها را تقصیر خودم می دانم، باید می فهمیدم، چرا نفهمیدم؟

زندگی ساده ! و این زندگی ساده ما بود! زندگی بدون علمی که سرشار از سنت ها و فرهنگ بود، سرشار از خردی که امروز پیداش نیست و گم شده است. ما فقیر بودیم، من که آن صحنه های بزرگ را فراموش نمی کنم! آن روز که مامان ۵۰ تومان برای من کنار گذاشته بود. با آن ۵۰ تومان من در مدرسه پولدار محسوب می شدم. دقیقا ۱۰ تا لواشک با این پول می شد خرید! لواشک ها را دور انگشتامون می پیچیدیم و لیس می زدیم، تا دیر تمام شوند. وقتی تمام می شد انگار عمرمان تمام می شد. اما آن ۵۰ تومان قلب من را شکست… مگر میشود هنگام نوشتن اشک را نگاه داشت؟ صبح همان روز، مهمان آمده بود به خانه ی ما. هیچ پولی در خانه نبود. یخچال خراب خانه ما، خالی بود ! نه میوه و نه غذا. تنها… خالی… محمد روح مقدس ، که وارث عظیمی از درد و رنج بود، دنبال پول می گشت. زیر فرش! روی طاقچه! کجا؟ کجا پولی هست که بروم میوه بخرم !؟ هیچ جا نبود. اما مامانم ۵۰ تومان که پولی زیادی هم بود برای من کنار گذاشته بود، اگر آن را به محمد می داد , محمد می توانست یک کیلو میوه بخرد…. اما… نداد! نگه داشت برای من.. لعنت! عجب روز بدی بود! دل محمد شکسته بود! غرورش ! مامان چه؟ هیچی در خانه نبود. محمد بعد که فهمید مامان ۵۰ تومن داشت و به من داد، با حسرت می گفت:” می تونستیم سربلند تر باشیم …” با اندوه می گفت :” با اون می شد یک کیلو میوه خرید.” احساس می کنم واقعا دلم پره! دلم پره پره.. دل هایی که می شکند تا ابد دلم را خون می کند. دل آرمان که یه بار بشکند من تا مدت ، هرگز نمی توانم فراموش کنم، چه برسد به محمد که ۱۰ سال است مرده است! (اما زنده است) و من دلم تنگ است برایش! دلم می خواهد که یک بار خوابش را ببینم. اما نمی بینم.

فقر و آزادی - کم و بیش 4

فقر و آزادی – کم و بیش ۴

صلوات بفرست ! ماجرای صلوات هم بسیار جالب بود. یک بار نمی دانم چه شد در شلوغی خانه فریاد زدم “صلوات بفرست” یک هو صداها رفت بالا! یکی می گفت :” خدا پدرتو رحمت کنه! ” آن یکی به رفتگان رحمت می فرستاد! صداها آرام شد. این مهمان های ما، که از نزدیکان هم بودند، نمی دانم زیر لب چه می خواندند . خیلی خوششان آمده بود. این شد که از آن روز به بعد ، جاهای مختلفی” صلوات بفرستید” را فریاد می زدم! – یاد آن روز هم خوش که با خانواده دایی رفته بودیم کوه، در راه رفت ، من مدام می گفتم:” برای پدر ۵ تا صلوات بفرستید، برای محمد ۵ تا بفرستید، ۵ تا فلانی و فلانی…” آنها که آدم های مذهبی ای بودند، ترس داشتند از اعتراض! ، من که قصد نداشتم مذهب را و مقدسات مذهب را به بازی و تمسخر بگیرم، بچه بودم! و اکنون نیز این واقعه اندوه قلبیم را فزون می کند .

بس است .

فقر و آزادی - کم و بیش 5

فقر و آزادی – کم و بیش ۵

صلوات بفرست.

۶۸ دیدگاه

  1. آزاد گفت:

    ژان ژاک روسو کتابی داره به اسم اعترافات ؛ کتابی عالی که هر کس میتونه برای خودش داشته باشه ، اعترافات شما صادقانه و پر بار برای مخاطبانی ست که تو و نوشته هایت را سعی کنند بفهمند ، این روزها همه سعی دارند بگویند که موفق بوده اند موفق زیسته اند غنی بوده اند دنبال هدیه ای گرانتر برای تولد هم میگردند… .
    نتیجه جنگ های درونیتان رو نیک میبینم، اکنون آنچه در تو ریشه دوانیده بود را از خود باز نموده ای و باز میکنی …یعنی از نیهلیست ها و تضاد ها تا حدی رها شده ای در عین آنکه تمام هستی را در برگرفته اند…
    یک بار حس رهایی کافیست که انسان دیگر تعلقی نپذیرد .

  2. براستی امیدوارم، همچنان که گفتی باشد،
    این روزها بسیار نوشتم که هر بار مصلحت اندیشی مانعم شد ازانتشارش، اما تصمیم را گرفته ام، همه را منتشر خواهم کرد. همین جا. همه چیزهایی که ظاهرا نباید بگم

  3. samira گفت:

    man qablan darbare harfaton kheili fk karde boodam,vali in neveshte…
    tasiresh foqolade bood
    ba inke midonam shayad az in harfam delgir shid ama jesarat be kharj midam & sadeqane & ba tamame vojod tahsineton mikonam
    nazdike 10bar khondamesh va har bar ba ye did,harfaye nagofte ziadi tosh hast

  4. kiani گفت:

    kheyli jaleb bud fekr konam ageedehato gashang mishe tush peyda kard kheli ham amigh bud

  5. سوفيا گفت:

    سلام
    ازادی که الان بدست اوردی ازادی اندیشه یا ازاد اندیشی نعمتیه که خیلی ها با داشتن خیلی فراوانیها از اون برخوردار نیستن اگر چه در ازادی بیان و بیان ازاد ان در می مانیم اما همین که در اندیشه و ذهن خود ازادیم در بند هیچ چیز نیستیم

  6. - گفت:

    فقط کسایی که می تونن ارزش نوشته رو بفهمن روستا زندگی کردن باشن اگه نه واقعا سخته

  7. ما هم کم و بیش همینطور بچه‌گی کردیم اِنی. توپ پلاستیکی پسرا و بادبادک کهنه‌هاشون که وقتی یه جدید درست میکردن می‌رسید به دخترهای کوچیک‌تر. وقتی…
    اِی بابا، به این حرفا چکار داری سال نویی؟ برای روح پدر آزاری صلوات بفرست دختر جان!

  8. دخترم، به کتان میخی اشاره نکردی
    (پدر آزادی!؟ :D)

  9. aslan گفت:

    life is so fuckly ways,that i love them and also this way are so lovely.

  10. وحید گفت:

    سلام.من وحید هستم .وقتی متوجه شدم که دوستان خوبی مثل شما برای برادرم دعا کردند دلم آروم گرفت.
    سختی وشدت نگرانی من و خانواده ام کم شده وپرونده برادرعزیزم کمی سبکتر.
    خواهش میکنم باز هم برای ما دعا کنید .
    به امید تحول بزرگ در سال ۸۹ درخانه ی مان،ایران.

  11. اگر هزار بار دیگر درخواست کنید، باز هم دعا خواهیم کرد.

  12. ارنستو گفت:

    خوب ، همه میدونید که …
    حرفهایی هست ، برای نگفتن
    و ارزش عمیق هر انسانی ، به اندازه حرفهاییست که برای نگفتن دارد .
    من امروز برای اولین بار نوشته های شما رو مطالعه کردم.
    حرفهای زیادی برای گفتن دارید اما به نظر من راه زیادی هم برای پیمودن پیش روی شماست .
    یک نکته مهم در اینجا هست که من بهش اشاره میکنم
    معانی زیادی در نوشته های شما هست اما به نوعی سر در گمی و اشفتگی گفتاری هم در اونها هست که نشان از ذهن پر کار شما داره .
    ساده تر بنویسید . خیلی ساده تر . و برای بیان مطالب موضوعات بهتری پیدا کنید .
    ممنونم .
    ارنستو در باران

  13. چه قدر آیپی شما شبیه آیپی علیرضا هستش : isetak

  14. elahe گفت:

    چقدر قلبم و روحم را تحت تاثیر قرار داد. ممنون

  15. sima گفت:

    ziba bud, ama kash in dast neveshte haye zibatoo bedy virayesh konam ta komak be 0omresh kone.

  16. شایلین گفت:

    انی تو افسرده نمی شی این قدر چیزهای بد می زاری تو سایتت. دنیا خیلی قشنگه!!!

  17. علي گفت:

    سلام
    بطور اتفاقی نوشته هات رو خوندم؛ قابل تعمق بود به چند دلیل !
    اول اینه که آدمها در اصل معنا چقدر شبیه هم هستند.
    دوم اینه که یه دوست فرزانه ای میگفت : ” همه آدمها چاره ای ندارند مگر اینکه یه روز بشینن و با حوصله تمام زنگی خودشون رو لا اقل پیش خودشون اعتراف کنند و اشک بریزن و از خدا سپاسگزاری کنند و اما ویژگی این اعترافات اینه که نمیدونن دفتر اعترافاتشون رو کجا قایم کنن که خدای ناکرده کسی نبینه تا آبروشون بره ! ”
    آنی عزیز بهت تبریک میگم و ازت ممنونم چون بهم یادآوری کردی که زندگی چقدر زیباست .

  18. bita گفت:

    سلام من نمی توانم الان نظرم رو بگم چون اول مطلب رو ذخیره میکنم بعد می خونم ولی قبلا در مورد مطالب دکتر شریعتی نظر دادم دوست روشنفکر من اگر ممکن است تلفن خودت رو برایم ایمیل کن چون با شما صحبتی داشتم در ضمن فردا را به نشانه نگرانی و همبستگی با هموطنانمان در اوین روزه دار هستم.

  19. behnood گفت:

    جالب بود ، فقط نویسنده سردرگمی اعتقادی خودشو که ظاهراً هنوزم باهاش درگیره رو به خواننده منتقل می کنه !
    دوست عزیز خوب پیش رفتی ولی به قول اون دوستمون هنو راه تقریباً درازی واسه پیمودن داری…
    با آرزوی تکامل عقل و شعور و آزادی حقیقی زیر پرچم عدالت منجی موعود

  20. bita گفت:

    سلام آنی جان دوست عزیز و نازنینم
    از اینکه شماره تلفنت رو ندادی ناراحت نیستم چون که فکر میکنم شاید به دلیل اینکه منو نمیشناسی صلاح ندونستی بگی. مطلب فقر و آزادی خیلی خیلی قشنگ و زیبا بود واقعا” تو حرف دل منو زدی من هم زمان بچگیم مثل زمان بچگی خودت بوده، و به طور کلی من احساس میکنم درون تو پر از فریاده همچنان که درون من اینگونه است دلم میخواد با کسی حرف بزنم با کسی که درکم کند، اما الان دلم میخواهد حرفهایم را به تو بگویم چون فهمیدم که روشنفکر هستی آیا میتوانم آزادانه در مورد مسائل اجتماعی حرف بزنم یا اینکه… ؟ اگر جوابت به این سوال مثبت باشه بار بزرگی رو از روی دوشم برداشتی وبهم کمک بزرگی میکنی!

  21. شما از شماره تلفن خاسته بودید ؟
    آنی نیستم، اِنی هستم.

  22. abhar گفت:

    من الان تو اروپا نشستم
    و اینا رو میخونم
    بعضی جاهاش چقدر
    شبیه زندگی خودم بود
    همون شهر همون زندگی مسخره

  23. مسخره ؟
    هه!

    لحظه ها را گذراندیم که به خوشی برسیم، حالا می بینم، خوشی همان لحظه ها بوده است.

  24. مهدي عبدلي گفت:

    من ۲ سال پیش برای کار به کرج اومدم منم اولاش خیلی سختی کشیدم و این چیزا رو خوب درک میکنم. خدا رو شکر الان دستم به دهانم میرسه و واسه خودم یک خونه گرفتم ۳۵ ملیون همه رفیقام شاخ در اورده بودند والان واسه خودم خونه مجردی دارم و خدارو شکر میکنم.یه بار تو اینترنت یک بیتی دیدم و با اون بیت خودم رو به اینجا رسوندم. و این بیت را برای شما می نویسم.(این اشتباه شما نیست که فقیر به دنیا بیایید- اما اگر فقیر بمیرید اشتباه شماست.) دستشو میبوسم هر کسی که اینو نوشته.

  25. باران گفت:

    سلام
    بیان این مطالب افسرده گی وخسته کننده نیست چون عشق به آزادی وعدالت گمشده وانسانیت گم رنگ شده را فریاد می کند

  26. باران گفت:

    سلام
    وقتی مطالب بالا را می خوانم می بینم دکتر چه زیبا ودلنشین گفته
    در کتاب پدر ومادر ما متهمیم یاد زمانی که تازه با عقاید دکتر آشنا می شدم وفقط از آن به بعد را عمر مفید می دانم بیدار شدن وپلک گشودن
    خورشید زیبا را دیدن

  27. باران گفت:

    سلام
    خوشبختی فرزند نا مشروع حماقت است اگر بتواندنفهمندمی توانند خوشبخت باشند

  28. mahnaz گفت:

    دوست عزیز
    قشنگی دنیا رو هرگز درک نمی کنی وقتی این چیز ها رو نبینی

  29. mahnaz گفت:

    گریستم

  30. ممنونم علی عزیز.

  31. شایلین گفت:

    سلام انی. شما خیلی دیر برای من ایمیل فرستادین من به کل اون موضوع رو فراموش کرده بودم. من از تصاویر اون بچه های خیلی ناراحت شدم به طوری که تا یه هفته ذهنمو درگیر کرده بود. و نمی دونم چرا اون لحظه اون حرف رو گفته بودم شاید چون خیلی ناراحت بودم. انی گذشته از این حرفا شما توی سایتتون زیاد در مورد دکتر شریعتی می گین ولی نمی دونم چرا اون دفعه که (البته الان موضوعش رو یادم نیست ) یکی به اسلام توهین کرده توی نظراتش شما هیچی نگفتین مگه نمی دونین دکتر جونشو به خاطر اسلام فدا کرد. شما می تونید کتاب چهره نگاری سیاسی دکتر علی شریعتی رو مطالعه کنید . البته من الان اسم نویسنده رو به یاد نمی یارم. مچکرم از ایمیلی که برام فرستادی بودی.

  32. شایلین، من اجازه دادم آن توهین نمایان شود تا تو، و احیانا دیگران ببینند که اِنی، به آزادی بیان لاقَل احترام می گذارد.
    هر چند آن دقیقا رو در روی اعتقاداتش باشد.
    شما را به شنیدن سخنرانی : “چه نیازی به علی هست؟”
    دعوت می کنم. دکتر آنجا به بررسی شخصیت علی و حقوق بشر، و بسیاری از مسائل روز می پردازد.

  33. شایلین گفت:

    انی من همیشه صفحات وبتو گم می کنم یه جای دیگه برات نظر دادم. انی جواب سوالامو حتما بده.

  34. درود.
    دوست! من نظرت رو دریافت کردم، چرا اینکه چرا باید همه پاسخ ها رو بدم را نمی دانم.
    برای یافتن من در گوگل بزن : انی کاظمی – یا جستجو کن : تاریخ

  35. رضا گفت:

    سلام
    با اینکه خیلی برام gmailمیفرستید ولی اولینgmailای بود اولین صفحه وبی بود اولین نوشته ای بود که به دلم نشست خیلی زیبا بود
    خیلی دوست دارم به گذشته برگردم ولی افسوس افسوس وهزاران افسوس که بر نمیگرده خاطرات گذشته رفقایی که ۱۰۰۰کیلومتر ازشون دورمو خبری ازشون ندارم خیلی دوستشون دارم حتی شماره موبایلشونو ندارم. نمیدونم اصلا کجان شایدم این فاصله هم بیشتر شده.
    با خوندن این صفحه گذشته یه جورایی برام زنده شد خیلی ماهی دمت گرم۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰تا

  36. رضا جان.. می دونی کدوم بخش دردناکه ؟
    وقتی چهره یادت میاد، اما اسمشو نه
    وقتی اسم یادته و چهره نه
    وقتی نه چهره یادته و نه اسم
    فقط یه حس رو یادته.. سعی می کنی جسمش رو توی ذهنت پیدا کنی.. نمیشه.. یافت نمیشه..
    متاسفانه
    نمیشه جلوی فراموشی ها رو گرفت و این دردناکه برای من.

  37. باران گفت:

    با سلام
    زندگی چیست نان آزادی فرهنگ ایمان و دوست داشتن

    با تقدیم احترام

  38. jlناشناس گفت:

    کم آوردم……………………..
    همین.

  39. KAMALIZADIAN گفت:

    …نظرسوفیا رومی پسندم خوددکترشریعتی کتاب هبوط درکویررو ازمیان همین رنجها وسختیها نگاشته …سوفیا حرف قشنگی زده شرایط هست که انسانها رومی سازه وبه پختگی می رسونه .مااعضای یک خانواده بزرگ هستیم دردهای مشترکی هم داریم .مگه دردتوبا(سمیرا)عزیز یکیه ؟نه…امادردمشترک داریم ازهمون نوعی که من وتوداریم ازآن نوعی که شریعتی هاهم داشته اند هدایت هم داشت فروغ هم داشت حالا که هم قطارهای هدایت راجع اوچیزهای دیگه ای هم می گن به هرحال فروغ هم مقهورشرایط خانوادش بود خدامی دونه که اگربابای آدم ارتشی (ازنوع رضاخانی)باشه چه بلایی برسرخانوادش می یاد.فریدون فرخزاد میشه …رنجی دائمی روباخودش داشت .؟شبیه رنجی که خواهرش ووو…داشتند.پای درددل مادرش بشین …ببین فضای خانه فروغ روچطوری به ذهن می آره بسیار مصاحبه آموزنده ای بود.من خشم توروازشرایط می فهمم وحق می دم .انی توحق داری برای اینه که می گن هرچه آدم کمترحالیش باشه راحتره .چه می شه کرد واقعیت روباید قبول کنی .(تومیفهمی)این اشکال همین طورکه مایه ترقی بیشترفرهیختگان شده مایه پیشرفت هرکسی که بهره برداری عاقلانه ازشرایط بکنه خواهدشد.ترازدی زندگی (یغما…خشت مال روبخون)…البته من وتوحق داریم خشمگین باشیم برای بلایی که سرما آورده شده اماماتاکی باید وقتمان رودائما به سوگواری بگذرونیم.انی عزیز…ازقرائن وشواهد پیداست توخانواده خوش فکر وزیبایی داری قدرخودت وآنها روبدون این دلداریهاوحرفهاروبه من هم زدن مایک خانواده مشترک هستیم درروی کره آبی خاکی .ترازدی زندگی خودتوتبدیل به یک فرصت کن.به عنوان ریش سفید توصیه می کنم دوباره کتاب های ترجمه وتالیفات محمدجعفر مصفا روبخون مخصوصا (تفکرزائد)وخانم کارن هورنای تهوع سارتر.شعرهای سهراب که به لطافت همین بهاراست.راجع سهراب خیلی حرف دارم که باسفرش به سرزمین آفتاب چطورروحیاتش لطیفترشد وبافرایندطبیعت دمسازتر .قدرخودتوبدون توسرمشق نسل های آینده می تونی بشی.من به تووخانواده محترمت درودمی فرستم.

  40. بسم الله الرحمن الرحیم
    باسلام، آقای انی کاظمی حقیقتا آدم باهوشی هستی قبل از خوندن این مطلب رو حرفم انقدر مطمئن نبودم اما الان یقین پیدا کردم.
    بسیار زیرکانه در قالب یک خاطره مثلا زیبا و احساس بر انگیز! شبهاتی وارد کردی که در ذهن ناخودآگاه فرد جای می گیره و بعد خوانند رو با همه شبهات یک هو بدون نتیج گیری رها می کنی تا تو موج شبهات غوطه ور بشه. امام علی علیه السلام به عمار بن یاسر چون شنید که با مغیره بن شعبه در موضوعی مجادله می کند فرمود: رهایش کن ای عمّار! زیرا او از دین خود جز آنچه به دنیایش نزدیک کند چیزی فرانگرفته است و به عمد، امور را بر خود مشتبه ساخته تا شبهات را بهانه ای برای لغزش ها و خلاف کاری های خویش کند[ نهج البلاغه: حکمه ۴۰۵]
    رهبر جمهوری اسلامی ایران بارها گفته که روخوانی قرآن ثواب بسیار دارد اما تامل در آن را فراموش نکنید که بسیار مهم است… چرا این را نمی گویی من قصد ندارم جواب شبهاتی که وارد کردی بدم خواننده خودش باید عاقل باشه اما حضرت علی علیه السلام می فرمایند: اگر باطل با حق در نیامیزد بر حقیقت جویان پوشیده نمی ماند…[نهج البلاغه خطبه ۵۰]
    بله دوست من آمیختن حق که تو گفتار شما همان توجه به معنای قرآن هست، با باطل که همون خرافاتی که هیچ بنی بشری نشنیده و نگفته مثل داستان حضرت عباس و … روش بسیار قدیمی هست که خیلی ها از ۱۴۰۰ سال پیش تا الان استفاده کردند اما اسلام پا برجا مونده و می ماند به حول قوه الهی. تازه جالب تر این هست که بحث و کشاندید به آزادی کلمه ای که هزاران تعریف ازش هست و شما تعریفتان را مشخص نکردید و این مغالطه هست. همونطوری که در پروتکل های ۲۴گانه دانشوران صهیون آمده: کلمه آزادی گروه ها را به سمت جنگیدن با هر قدرت و سلطه ای می کشاند تا جایی که حتی با خدا می جنگند… و این گوییم ها[حیوانات ۲پا ناطق(انسان های غیر یهودی) غیر یهودی که برای خدمت به بنی اسرائیل آفریده شده اند( از عقاید صهیونیست و فراماسونر ها) ] نمی دانند که این کلمه را برای نابودیشان به کار می گیریم… از این رو زمانی که حکومت(نظم نوین جهانی بر مبنای حاکمیت یهود بر جهان) خود را برپا کنیم این واژه را از قاموس زندگی حذف خواهیم کرد.
    اما آزادی در جمهوری اسلامی: امروز صبح بروید سر کیوسک ها مطبوعاتی روزنامه مشرق را بخوانید و بعد به من بگویید این روزنامه امروز زیر ۳بار به نظام جمهوری اسلامی و رهبر و دولت حمله کرده.
    شما ناقض آزادی مخاطباتون هستید چون تحلیل غلط و دروغ را بوسیله به کارگیری احساسات مثل همه مطالبتون به مخاطب القا می کنید…
    و اینکه گفتید من می گذارم نظر مخالف را بگذارند و جواب نمی دهم: ۱- در فضای بحث جواب دادن به یک نظر سلب آزادی نیست ۲- مطالب شما حق و باطل را آمیخته و قدرت تشخیص را می گیرد پس نظر مخالف نمی آید ۳- عموم مخاطبان(همه نه) ملی گرا هستند و یا با منابع مخالف شما آشنایی ندارند پس باز هم پاسخ منفی و مخالف ندارین ۴- با این اوصاف ۱یا۲ مخالف مزاحمتی ایجاد نمی کند و تازه ادعای شما در روشنفکری را اثبات می کند ۵- آن کسی که به اسلام توهین کرد و جواب ندادین نظرش همچین مخالف شما نبود
    نصرمن الله فتح قریبا

  41. دوستم؛
    من خاطرات را همان طوری نقل کردم که می فهمیدم! و الان هم می دانم آن اشتباه هست، ولیکن من مشغول تاریخ نویسی بودم، نه درست نویسی.

  42. بسم الله الرحمن الرحیم
    ان شاء الله که همینطور است. اما خاطرات با تاریخ فرق دارند هرکسی که حتی ۱مخاطب دارد باید از کلامش مراقبت کند اگر احتمال دهد حتی ۱نفر منحرف شود نباید بگوید. این هایی که شما گفتین که دیگه بوی سیاه نماییشان بیداد می کند… به قول معروف رسانه ۳حرفی ها باید لونگ بندازند.

    قرآن، سوره فاطر آیه۱۰:
    هرکس عزّت می خواهد، عزّت یکسره از آن خداست. سخن پاکیزه به سوی او بالا می رود و کار شایسته به آن رفعت می بخشد. و کسانی که با حیله و مکر کارهای بد می کنند عذابی سخت خواهند داشت و نیز نیرنگشان خود تباه می گردد.

    حضرت محمد صلی الله علیه واله:
    گاه انسان سخنی خشنود کننده خدا می گوید که گمان نمی کند آن سخن بدانجا رسد که رسید و خداوند متعال به سبب آن سخن خشنودی خود را تا روزی که دیدارش کند برای او می نویسد و گاه انسان سخنی ناخرسند کننده خداوند می گوید که گمان نمی کند آن سخن بدانجا رسد که رسید و خداوند به سبب آن سخن خشم و ناخشنودی خود را تا روزی که دیدارش کند برای او می نویسد.

  43. مشکل در تفسیر متفاوت ماست.

  44. بسم الله الرحمن الرحیم

    مشکل در هدف نهان انسان ها از بیان بعضی چیزهاست.

  45. الف گفت:

    سلام، خیلی زیبا بود گر چه حوصله نکردم همشو بخونم ولی از اون بخشی که خوندم واقعاً لذت بردم.
    هر چی که از دست دادی هدیه خدا بوده، برای تو. در همه عمرم ندیدم کسی چیزی بدست بیاره مگه بهایی براش پرداخته باشه، و ظاهراً تو خوب معامله کردی.

    همه بزرگان تاریخ یا یتیم بودن یا یتیم شدن، به قول دکتر هر تمدنی با یک هجرت شروع میشه تمثیلی از هجرتی که هر کس از خویشتن می کنه.

    به ایرانی بودنم افتخار می کنم چون ایرانی هایی هستند که خویش هجرت کرده اند.
    والسلام.

  46. حميد گفت:

    با سلام خدمت شما دوست عزیز نوشته های بسیار بسیار زیبای داری با زبان رسائی هم نوسته ای .
    من موفق نشدم تمام این مطالب رابخوانم اما با خواندن همان قسمتهای اولیه مرا به دوران کودکیم بردی به ان همه خوشی و ازادی که الان واقا دلم برایشان تنگ شده کاش میشد همیشه یچه میماندیم. یادم میاید ان رمان هابا اینکه نان برای خوردن نداشتیم اما بزرگترین ارزوی من این بود که زود تر بزرگ شوم اما الان از این ارزویم پشیمانم . ای کاش میشد همیشه بچه بمانیم وحالا سوالام این است پس این بزرگی مان کی تمام میشود

  47. ابراهیم گفت:

    سلام انی عزیز
    من امروز اتفاقی نوشته هاتو خوندم
    شعار من همیشه صداقت بوده بخدا صداقت نوشتت تحت تاثیرم گذاشت
    خیلیا گذشتشونو پنهان میکنن و فکر میکنن فقر و نداری عیبه اما داداش-ببخش که بی اجازه داداش صدات کردم-انسان بودن وپاکی افتخاره نه مال وثروت
    اگه جوابمو دادی به میلم یا مسنجرم بفرس چون اونا رو بیشتر چک میکنم
    شاید دوست خوبی واسه هم بشیم

  48. درود؛
    اِبراهیم عزیز بابت لطف هایی که در حقم داشتید سپاس گزارم.

    بلی متاسفانه گذشته فقر را ننگ می دانند؛ خب ما باعث خوشبختی آینده اش دانستیم.

  49. ابراهیم گفت:

    انی جان حال که وقت گذاردی وپاسخم را دادی-هرچندفکرمیکردم سرت شلوغ باشه وجواب ندی-بگذار بنویسم که فقر کودکیت -که شابد سند اشتراکی بر درد دلهامان باشد-مدال افتخاری است بر سینه ی پر مهرت چرا که فقری که از آن تجربه ای زاییده شود هزار شرف دارد بر ثروتی که بیدردی و تن آسایی آرد
    داداش خوبم باور کنی یا نه قدرتی که در قلمت قرار میگیرد آنگاه که مشغول نوشتن میشوی مزد صبریست کزان شاخ نباتت دادند ورنه چه بسیارند کسانی که حتی قدرت نوشتن کلمه ای ندارند اما از دل نوشتن-آنهم دل ساده و پاکی که گذشته را پل آینده کرده-ثمرش عزیز شدن است و…
    بگذریم وقت کردی به وب من سری بزن
    در ضمن آیدیتم واسم بده اگه مقدوره
    شاد باشی و مایه ی شادی

  50. ابراهیم گفت:

    راستی در مورد روح مقدس -علی- امیدوارم در آرامش کامل باشه_که حتم هست_اما واقعا این قسمت نوشتت اشکمو در اورد ویاد یه بیت شعرم انداخت اونجا که نوشته بودی کاش پول لواشک رو به دادا داده بودم تا حالا حسرت نخورم:
    در این جهان فانی باید که عشق ورزید
    باید که مهربان بود
    زیرا که زنده بودن
    هر لحظه احتمالیست

  51. تمام عواطف مخلصم اینجا.. در لابلای این نوشته ها فریاد می زنند..

  52. ابراهیم گفت:

    انسان باش پاکدل و یکرنگ زیرا گرسنه بودن در فقر زیستن بسیار شرافتمندانه تر از پست بودن است(چارلی)
    این خوبه که با حوصله وقت میگذاری واسه مخاطبات و جوابشونو میدی
    فقط چرا شما که این قدرت قلمو داری بیشتر نمینویسی؟حالا اگه شرح حال نشد از دل بنویس
    راستی میشه بهم بگی انی یعنی چی؟

  53. من کُند نویسم. در وقت نوشتن بیاد می نویسم و اگر نیاد نمی نویسم..

  54. آرتمیس گفت:

    سلام آقای انی من یکی از طرفدارای شما هستم و به این نتیجه رسیدم که باید دینم و تغییر بدم (اسلام ) وزرتشتی بشم اگه میشه نظر خودتونو در مورد این مسئله بدید

  55. آرتمیس گفت:

    ببخشید میشه بگید این عربا جز خونو خون ریزی چه خدمتی به بشریت کرده اند که شما از خدا هم بیشتر میپرستیدشون ؟

  56. آرتمیس گفت:

    سلام آقای انی من یکی از طرفداران شما هستم میخواستم بدونم دین شما چیه ؟ آخه من تصمیم گرفتم دینم که اسلام تغییر بدم و زرتشتی بشم نظر شما در مورد این مسئله چیه لطفا راهنماییم کنید

  57. درود؛
    من اِنی کاظمی شیعه دوازده امامی هستم. پیشتر نیز به مدت سه سال خودم را زرتشتی می دانستم ولی حالا می گویم که اشتباه می کردم.
    دلیل و سخن بیشتر باید باشد که اینجا مجالش نیست.

  58. راحله گفت:

    سلام انی جان. ببخشید که شما را جان صدا زدم خاطراتتون منو یاد بچگی های خودم انداخت، حس کردم در همه ی اون ها با شما مشترکم، تو راست میگی با همه ی نداری ها آزاد بودیم و خوشبخت. همه بودند برادرم، خاله ام، دایی ام و همه خوشبخت، الان همه رفته اند.
    یادمه کلاس اول که بودم آرزو داشتم از این جامدادی ها که کتابی بود و از دو طرف با یه آهن ربا بسته می شد داشته باشم، کلاس پنجم رتبه اول کلاس شدم و یکی از همون جامدادی ها بهم جایزه دادند، این قدر دوسش داشتم که هیچ وقت ازش استفاده نکردم. هنوزم دارمش. راستی مطلب شیطان در بهشت رو هم خوندم خیلی جالب بود. براتون آرزوی موفقیت می کنم.

  59. ممنون راحله جان..
    سخنی که از دل، برآید، بر دل نشیند. مطالبی که خواندید، کاملاً از دلم بر آومده بود.

    آرزوهای ما در کودکی، رنگی دیگر داشت.

  60. Ahmed گفت:

    بچهای فقیر از بچهای پولدار خوشحال ترن
    ‌ما نتوستیم قوران میثل ان کە خدا گفتە عمل کنیم

  61. امید گفت:

    خواندن مجددش خالی از لطف نبود

  62. محمدرضا گفت:

    سلام
    انی……….
    واقعا حرفی برای گفتن ندارم،خیلی خیلی لذت بردم.

  63. هيچكس گفت:

    سلام

    انقدر صادقانه و ساده نوشتین که با عمق وجود درک میشه

    داشتم دنبال این می گشتم که چی بیشتر از همه باعث شد که انی کاظمی بشه انی کاظمی

    بین نوشته هاتون دیدم که گفتین مادرم مارو تو صمیم گیری آزاد میذاشت

    بی شک بی تاثیر نبود

    این دردهاییکه اینجا ازش نوشتید

    مثل درد خرافات

    درد بزرگیه که هر روز داره بزرگتر میشه

    شبه مذهبی های بی انصاف

    عالم های دین بی دین

    مسئول این همه کج فهمی هستن

    و مسئول بسیاری از دین گریز ها هستن

    مسئولن اما عین خیالشون نیست تازه داره محاسبه می کنن دارایی های تو بهشتشون رو با خیال راحت

    دلم می سوزه واقعا

    به امید فردایی روشن

    یاحق

  64. معصومه گفت:

    شما به حالتِ انتقاد گونه از دوستانتون نوشتید که مهرهای مسجد رو به این ور و اونور پرتاب می کردند .
    آخه آقای محترم! بازی با مهرهای مسجد یعنی بدتر از کشتنِ یه مرغِ بی زبون به فجیع ترین شکلِ ممکنه؟ اونم با چوووووووووووووب!
    خوشم میاد بدترین و وحشتناک ترین شیطنت ها برای خودت بوده،‌ اونوقت گاهی خیلی شیک میای از کارهای و شیطنتهای کوچیکِ دیگران می نویسی !!!!!!!!!!!!!!!!

    .
    .

  65. انی گفت:

    تفاوت من و اونا این بود که اونا احترام بزرگتر رو نگه نمی داشتند، مثلا در مسجد وقاحت جلوی بزرگترها، مهرهای نماز رو این ور اون ور پرتاب می کردن.
    من ولی اگر کاری کردم، دور از چشم بزرگتر ها و برای تجربه بوده. مرغ کشتن! یکی از کارهایی بوده که من کردم. کارای خیلی زیادی بود که برای تجربه کردن انجام دادم، کاملا با اونا فرق داشت، اونا به نظرم وحشی گری می کردن!

  66. نریمان گفت:

    دوستت دارم انی …مثل همیشه عاااالی

اندیشه خود را به یادگار بگذارید

- لطفاً به صورت فارسی بنویسید
- برای تماس با مدیریت به "صفحه تماس" بروید
- برای طرح مباحثی که با نوشتار بالا مرتبط نیستند لطفاً به "انجمن گفتگو" رفته و بگو مگو کنید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *



کلمات کلیدی : " " + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + ""

Incoming search terms:

  • تک بیتی آزادی
  • پوفیوز یعنی چه