۳۱
این نوشتار توسط انی در تاریخ ۱۴ام خرداد، ۱۳۸۹ و در دسته "من نوشت" ارسال شده است.

تنها در حال قدم زدن هستم. گرد و خاک شلوارم را کمی کثیف کرده است هر چند برایم اهمیتی ندارد . در این تنهایی با خود می گویم چه کنم؟ به کجا بروم ؟ از رایانه به درد نخور خانه خسته شده ام ! از خواندن مطالب ، خسته تر… به دنبال راهی هستم برای گذراندن این وقت بی ارزش !

اوه نکته ای به ذهنم آمد ! به دوستم کاظم زنگی می زنم تا برویم از گورستان روستای کوچکمان دیدن کنیم .

او آمد و ما رهسپار شدیم – وارد قبرستان که شدم همه خاطرات زندگی کوتاهم از ذهنم گذشت . گویی سیاه چال های تاریک ذهنم روشن شده بود . نه! گویی شده ام باز همان انسان هفت ساله . آری انسان های گذشته را می دیدم و به یاد می آوردم؛ پیر مردانی که نیستند، بچه های معصومی که در جایگاهی ابدی آرامیده اند…

کمی آن طرف تر مقبره برادر مقدسم “محمد” قابل مشاهده است ! آن انتها . می بینی؟ آنجایی که دیگر هیچ کس را دفن نمی کنند .در عوض گوشه ای دیگر ، رونق گرفته است ! می رویم کنار مقبره پدرم ” ابراهیم خان کاظمی ” می نشینم . نمیدانم چرا هیچ احساسی ندارم. هیچ انتقاد و حرفی ندارم. به روز تولد و وفات و نوشته های مقبره چشم دوخته ام. مدتی می گذرد و مقبره محمد برادر پاکم توجهم را جلب می کند . کنار مقبره او می روم! لذت سراپای وجودم را گرفته است . بعد از مدتی دوری از محمد و گورستان کوچک روستایمان ، اکنون بازگشته ام. کنار مقبره او نیز حرفی برای گفتن ندارم! فقط می خواهم به تصویری که از او روی سنگ کشیده اند نگاه کنم . اندوه چهره اش قلبم را از جا می کند . و گویی “دندانهایی به غیظ بر جگرم فرو می روند” شریعتی

له و لورده می شوم . نمی دانم شاید به آرامشی وصف ناشدنی رسیده ام . روی قبرش دراز می کشم. مردم با تعجب مرا می نگرند : “اوه چه پسره جلفی!” سخنشان نیز برایم اهمیتی ندارد . بگذارید تا در آشیانه خویش بخوابم . چه می خواهید؟ پس کجاست مکانی که ای مردم مرا مدتی به حال خویش بگذارید ؟ کی می رسد آزار شما به مادرم، خواهرم و خویشاوندانم تمام شود؟ رهایم کنید، رهایمان کنید. بگزارید بروم که اگر نروم ، “گریه خواهم کرد”

من در این گورستان پر از احساس های بزرگ

دوستم این لحظه را شکار می کند !

اوه خدای من آنجا را ببین ! آن مقبره هادی است . چند روز قبل مُرد . عکسش را ببین ! ۱۹ ساله بود. برادرش چند روز قبل برای ما کار می کرد و جان می کند … باز هم حرفی ندارم .

آن طرف را ببین ! به سویش می دوم آه خدای من ! این نوه جد سوّمم جواد بیگ است !

***

غلام رضا هم اینجا آرامیده . بچه که بودم از مدرسه می آمدم . به کوچه کوچکمان که رسیدم دیدم مردم جمع شده اند و انگار عروسی است ! خوشحال شدم و دویدم . در حالی که نه امکانات و نه رفاهی بود دویدن تنها لذت ما بود . رفتم به خانه غلام رضا عمویم . صدا گریه همسرش می آمد . بیرون آمدم . عباسمان را دیدم که از خدمت مقدس برگشته و آنچنان میگرید که تنم به لرزه افتاد. دستانش بر صورتش و …بانگ هایی که می زد… هنوز ۵۰تومانی هایی که غلام رضا به من میداد را به یاد دارم . با آن ۵۰ تومان قلبم پر از شوق و لذت میشد و می دویدم به مغازه شهرام تا یک لواشک بخرم، یا یک آدامس، یک پفک، یک توپ! بگذریم … شادی های ما رنگی دیگر داشت .

***

نگاه می کنم به چهره های قبرستان کوچک روستایمان… خدایا! آن پیره مردها را ببین . همه را به یاد می آورم . با عصای خود راه می رفتند . پیر و فرسوده بودند. اوه آن مقبره نداست . دختر جوان ! همسایه روبرویی ما بود . یک هفته هم از ازدواجش نگذشته بود که جان سپرد. بخارِ بخاری جانش را گرفت . کما هم چند هفته ای بیشتر او را تحمل نکرد. به یاد دارم که اشک امانم نمی داد برادر همسنش به سختی مرا در آغوش می فشرد .

ناگهان می ایستم. بالای مقبره ندا قبر های متعددی کنده اند . من نیز آنجا خواهم خفت ! وای خدای مسیح چه شگفت انگیز است احساسم! عجب سکوتی کرده ام ! من و این همه سکوت ؟ باورنکردنی است . مقبره های مستطیلی شکلی کنده اند . دوستم در حال خندیدن است اما من که صدای او را نمی شنوم . به این فکر می کنم که کدام آخوند نمازم را خواهد خواند؟

آه آنجا را ببین ! مقبره کوچک حمید را می بینم. همبازی بچگی هایم که ماشین سرش را درهم کوفت و جمجمه اش را خورد کرد . خون همه جا پاشیده بود . کودکی سیاه و پر از خال ! مقبره حمید تنها ۱۳۰سانتیمتر است . آن طرفتر کودکی ۱۲ ساله را می بینم که عکس مقبره اش مرا به یاد کودکی خودم می اندازد. درونم سنگین میشود . بر مادرش چه گذشته است ؟ بر پدرش چطور؟ او هم آرامیده است.

کم کم عزم رفتن می کنیم. اوه خدای من آن مقبره پسر جوان وندشاد است . چه نگاه پر معنایی دارد! دیگر نمی توان حرف نزنم . صدایش می کنم. میگویم:” سرانجام چه شده است؟ آن زیر و دنیایی دیگر چه خبر است؟”

افسوس که صدایی برنمی آید.

صدا در درونم خفه می شود .

چه احساس خویشاوندی بزرگی با اینان می کنم!

در حال خارج شدن از قبرستان مقابر شهدا را می بینم که حس و حال دیگری دارد . آن پسر تنها ۱۶ سال داشته است . پشت به این زندگانی و این جنگ و این بی احساسی و بی معرفتی . ۱۶ ساله به جبهه رفته است و جسمش متلاشی شده است. دیگر طاقت نمی آورم وارد قالب او می شوم . صدای توپ و تانک کرم کرده است . ناله اطرافیان بر شجاعتم افزوده است . می روم . می روم و ناگهان تیری از دو سوی سرم عبور می کند … خود را سبک می یابم . می خواهم تکان بخورم ولی … ترسیده ام . ترس بر من غلبه کرد است . آه من مرده ام ! وای من چرا پا ندارم؟ پس چشمانم کو؟ جسمم کو؟ می خواهم تنم را نگاه کنم اما هیچ نمی بینم . وای علی را ببین ! کسی می خواهد تیری را به سوی او روانه کند . آه نه . علی تو زنده بمان ! … اطرافم پر از روح هایی است که هر کدام دیوانه وار فریاد می زنند :” آن طرف را بزن و این طرف را بزن . ” ولی آن جسم های زنده گویی گوش هایشان کر است و صدای ما را نمی شنوند. برخی آرام آرام به سوی آسمان کشیده می شوند . اما نمی خواهند بروند، می خواهند بمانند و بجنگند. ولی دیگر نمی شود. من هم آرام آرام به آسمان کشیده می شوم. فرد بسیار زیبا و خوش رویی به کنارم می آید:” من ملک الموتم !” خدای بزرگ باورم نمی شود .او با صورتی زیبا آمده یعنی من گناه کار و پست نیستم ؟ لابد نبوده ام . اما همیشه خود را گناهکار می دانستم…

شهیدی دیگر که زنش و فرزندش بدون ” او ” مانده اند را می بینم… دوستم میگوید همین امروز عروسی فرزند این مرد شهید است.

عکس های هر مقبره از بالا آویزان شده است .همه تمیز و شکیل و زیبا .اما… باز هم “اما” لعنت به این “اماها”

اما مقبره ای هست که از آن هیچ آثاری که نشان دهد کسی به آن سر میزند ، به چشم نمی خورد. عکسش کثیف شده و گرد و خاک به کلی آن را نامشخصش کرده است. از روی نام خانوادگیش می فهمم که اهل ابهر نیست! خدایا او اینجا تنها است . قلبم طاقت نمی آورد . اشک هایم را به اطراف می پاشد. من هستم، من برادر تو هستم، تو تنها نیستی. مشت های درونم به شدت به سنگ مزارش کوبیده می شود. عکسِ گرد و خاک گرفته و مبهمش به من خیره می شود و مرا متهم می کند که : ” من از نو متولد شده ام چرا گریه می کنی و نا راحتی ؟ کنار بزرگانم . چه می خواهی ؟ مگر نمیخواهی شاد باشم؟ پس خوشحال باش که دوباره متولد شده ام .” اما مگر می توانم ؟ من آنقدر کم عقل و گنگ شده ام که حرف منطقی هم به خوردِ ذهنم نمیرود. آن گوشه ، مقبره کسی است که نامش پاک شده است . تنها مشخص است که یک قبر است . تنها همین!

نکند یکی از آنان تک فرزند بوده باشد و پدر مادر پیرش هم مرده باشد و هیچ کس نگاهی به مقبره اش نکند !

مبایلم را بر می دارم تا احساسم را بنویسم . لعنت! خاموش شده است . به این فکر می کنم که اگر به خانه برگردم آیا این احساس های بزرگ را فراموش خواهم کرد؟

 

۲۷ مرداد ۱۳۸۷

من نیز خواهم خفت .

دیری نمانده است که سکوت خواهم کرد ،

سکوتی از جنس آن سکوت های دوست داشتنی که به شدت آرامم می کند . و تو نیز تجربه کردی !

خواهر مقدس ، پاکم نامید ! من میروم. چه حسی خواهد داشت و تا کی ؟ مادرم چطور ؟ خویشاوندم چه ؟ دیگری چطور ؟

من خواهم مرد چنان که تو خواهی مرد. پس نلرز و به جسمت احساسات بد وارد نکن گر چه ظاهرا وارد شده است…..

۳۱ دیدگاه

  1. jamandei az ghafele گفت:

    …..yade marg
    neveshteye taeesir gozari bud
    yeki az elathaye gheflat dar zendegi faramush kardane marg va bavar nadashtane an ast
    talangore khubi bud

  2. jamandei az ghafele گفت:

    aksetun ……….

  3. Wersa گفت:

    سلام دوست عزیز
    جالب بیان کردی.

  4. تبریز گفت:

    دوست عزیز زیبا بود
    همه ما مرده ها رو فراموش می کنیم
    اگه بریم زیر خاک ۵۰ سال دیگه هیچ چیزی وکسی نمیاد ما رو ببینه گاهی یه بچه میاد شاش می کنه میره و گاهی برف میاد بچه ها سر می خورن :D :D

  5. بخندید! ۵۰ سال بعد از مردن شما روح شما زندانی نمی مونه…روح میره یک جایی که بهش میگن قیامت : روزی که اعمال خودت را می نگری (شریعتی)

  6. مریم گفت:

    عجیب بود

  7. venos گفت:

    خوب بود به خاطر پدرت و برادرت متاسفم انی جان

    اگر زندگی مرگ است و مرگ هم زندگی، پس درود بر مرگ و مرگ بر زندگی.

  8. این نوشته رو خیلی دوست دارم

  9. فرزانه گفت:

    «تنها مرگ است که دروغ نمی‌گوید! حضور مرگ همه موهومات را نیست و نابود می‌کند. ما بچه? مرگ هستیم و مرگ است که ما را از فریب‌های زندگی نجات می‌دهد، و در ته زندگی، اوست که ما را صدا می‌زند و به‌سوی خودش می‌خواند.»
    صادق هدایت، بوف کور

  10. ب ع گفت:

    کاش چند نفر باشند که درد های ما را هم بفهمند
    هم بابام مرد و هم مادرم.. و من تقریبا هیچ کس را ندارم
    روحم که تنها بود و این حادثه ها هم اضافه شدند
    و من رو شکستند و حالا هیچ وقت شما رو فراموش نممی کنم که سر قبر یک غریبه تنها رفتید و احساس های بزرگی رو بیان کردید

  11. ب ع گفت:

    دوست دارم با شما آشنا شوم ممنون می شوم اقدام کنید

    بخشی که گفتید همه کر شده اند بسیار زیبا بود.. در کل زیبا بود چرا که مشخص بود چگونه خالصانه احساست خود را وصف کرده اید

  12. مانی گفت:

    امشب دلم خیلی گرفته.

    دوباره یاد مادرخدا بیامرزم افتادم.

  13. سرباز وطن گفت:

    واقعا درست بود! چرا باید برای کسی که آزاد شده و مرده و دیگه بر نمی گرده گریه کنیم ؟ هیچ کاری جلو نمی ره
    باید یاد بگیریم همون اول همه چیز رو قبول کنیم
    ما واقعا احساساتی هستیم..!
    چاره چیست ؟

  14. سرباز وطن گفت:

    دلم برای اونی که نامش پاک شده می سوزه..

  15. صادق گفت:

    عکستان بسیار..

  16. فرزانه گفت:

    همه ی دلتنگی هات یه جورایی ختم میشه به ((محمد))!!
    شادیهات به کی ختم میشه؟بازم محمد؟؟

  17. شب و روز برایم مفهوم نیست.
    محمد نوریست که از خدا سرچشمه می گیرد، مرگ محمدی یعنی مرگ کسی که از انسان دفاع می کرد
    بمانند
    سقراط

  18. Maryam گفت:

    محمد برای تو یه باوره
    هرکسی باوری داره و محمد تو زندگی تو یه باور بود …

  19. مهدی گفت:

    شوک خوبی بود
    اره هممون میمیریم این واقعیت که حتما باید کنار بیای

  20. محسن گفت:

    راست میگی انی جان واقعا وقتی به اطرافم نگاه میکنم میبینم که خیلیها رفته اند راستی چرا تازگیها اینقدر مرگ زیاد شده همه برای این آرامش واقعی بی اختیار عجله دارن ؟ منم باهات بابت پدر و برادرت همدردی میکنم و امیدوارم که بفهمی و بدونی که زندگی همواره با مرگ آمیخته بوده و هست و بعدشم خوش به حالت که توی روستایی و میتونی سکوت هرچند کوتاه رو در اونجا تجربه کنی ولی من ساکن شهر آخوندام و خبری از سکوت روستای شما نیست.راستی من دوست دارم که بیشتر با تو آشنا بشم پس باهام با ایمیل مکاتبه کن .فعلا…..

  21. سوفيا گفت:

    از کسی نمی‌پرسند
    چه هنگام می‌تواند «خدانگهدار» بگوید؟

    از عادات انسانی‌اش نمی‌پرسند.
    از خویشتنش نمی‌پرسند.

    زمانی به ناگاه
    باید با آن رو در روی در آید؛
    تاب آرد؛
    بپذیرد؛
    وداع را ،
    درد مرگ را،
    فرو ریختن را؛
    تا دیگر بار،
    بتواند که برخیزد.
    سروده‌هایی از: مارگوت بیکل
    ترجمه و صدای: احمد شاملو

  22. ارنستو گفت:

    من آن مفهوم مجرد را در یافته ام .
    در مجلس ماتمی که هر یک از ما به قالب جماعتی بی سرود
    نوبت خویش را انتظار میکشید …
    به قلبی خسته ، من آن مفهوم مجرد را جسته ام ، یافته ام ، گریسته ام .
    خلسه عربده و وحشت …
    دیواره های بلند و نزدیک …
    زمین سرد …
    سنگ سخت سقف کوتاه بیرنگ ، در تاریکی بی حجاب سکوت و تنهایی .
    نگاه کن و به یاد آر … خلاصه کوتاه زندگیت را :
    ” سبز ، زرد ، خالی ”
    نگاه کن و به یاد آر …
    کشتزارها نیز روزی میمیرند …
    ” سبز ، زرد ، خالی سوخته . ”

    ارنستو در باران

  23. mishka گفت:

    فراموشی مرگ است
    و مرگ، زندگی در فراموشی…

  24. پرواز گفت:

    نوشته هات خیلی ابهام زیبایی داره …مخصوصا عکست…!!!؟؟؟

  25. ارزوی مرگ گفت:

    همه روزی خواهند رفت , اگه عزیزی را از دست نداده بودم هیچگاه نوشته ات را درک نمیکردم و یا شاید یک لبخند …بر لبانم مینشست …
    ارام ترین مکان زندگی این مکان مقدس است , مکانی که همه سکوت کرده اند, ارام…
    ارزوی ما ادم ها این است که روزی در این مکان ارام سر به خاک بگذاریم…

  26. خدا رحمتشان کند

  27. پرواز گفت:

  28. الهه گفت:

    “گویی سیاه چال های تاریخ ذهنم روشن شده بود”

  29. Zahra گفت:

    قلم و حس بسیار زیبایی دارید,..
    مرگ عزیزان بسیار. سخته,خدا رحمتشون کنه…

اندیشه خود را به یادگار بگذارید

- لطفاً به صورت فارسی بنویسید
- برای تماس با مدیریت به "صفحه تماس" بروید
- برای طرح مباحثی که با نوشتار بالا مرتبط نیستند لطفاً به "انجمن گفتگو" رفته و بگو مگو کنید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *



کلمات کلیدی : " " + "" + "" + "" + ""